امتحانم رو دادم و تقریبا با نمره عالی قبول شدم برای ترم دیگه هم courseبرداشتم. به عبارتی تابستونم رو......... خراب کردم.
بچه ها الحمدالله خوب و سرحالند و هیچ جای نگرانی برای مامان نگذاشتن. مرسی خدا جون. امسال زمستون هیچکدون زیاد مریض نشدن. خداجون شکرت.
از هفته پیش هم ورزش رو شروع کردم که اضافه وزنها رو اگه خدا بخواد کم کنم. فعلا که ذوق زده ام هر روز دارم میرم حالا ببینیم کی حامد از بچه نگه داشتن خسته میشه یا اینکه خودم کی به روغن سوزی بیافتم.
وضع روحی خوبه و به نظر میرسه که دارم بر میگردم به قدرت و شخصیتی که قبلا داشتم و توغربت از دستش داده بودم. خوب تقریبا میشه گفت سه سال طول کشید. البته انتظاری هم بیشتر از این نمیرفت. با روحیه حساس من و غربت و دو تا زایمان پشت هم و تنهایی بزرگ کردن این فرشته کوچولوها و............. هزار تا چیز دیگه که فوت پدر از همه سخت تر بود تحملش.
حالا دیگه goalدارم. و این خودش بزرگترین نعمته. زندگی بدون هدف برای آدمی که همیشه هدفمند بوده خیلی سخته.
مرسی همسرم عزیزم که اینقدر با بالا شدنهای من از کوره در نرفتی و جا خالی نکردی و همیشه حمایتم کردی. مرسی خدا جون که همیشه با هام بودی حتی وقتی که فکر میکردم دیگه باهام نیستی. مرسی فرشته های خوشگلم که در بدترین حال و روزهای زندگیم بهترین انگیزه برای ادامه زندگی و مبارزه با سختی هام بودید.
امسال سال خوبی رو شروع کردیم و آرزو میکنم برای همه سال خوبی باشه
سال نو مبارک
نمیدونم که از کجا و از کی بنویسم.! از خودم و کارام ؟و دنیای شلوغ و پرحیاهوم؟یا از این کوچولوهای ناز نازی و دنیای هر روز قشنگ تر از دیروزشون.اینجا نوشتن رو دوست دارم بهم آرامش میده.
کوچولوهام دارن بزرگ میشن . گاهی میخوام زمان رو نگه دارم و نگذارم به این سرعت سپری بشه. نمیخوام به این سرعت این لحظات قشنگ رو از دست بدم ولی افسوس که نمیشه. دنیای پاک و معصوم این فرشته های زمینی خیلی قشنگه . وقتی تو دنیاشون خودم رو رها میکنم به یه آرامشی میرسم که هیچ چیز ی قادر نیست اون آرامش رو بهم بده. خوشحالم ازاینکه میدونم و از تک تک لحظاتشون لذت میبرم و جایی برای افسوس آینده نمیگذارم.
رز برای خودش شیطون بلایی شده که دنیامون رو پر از شور و حرارت و هیجان میکنه . از همون دختر بچه های بلبل زبون بامزه که همیشه آرزوی داشتنش رو داشتم. رایان هم که با معصومیت و مظلومیتش قلب همگیمون نوازش میده.خودش هم خوب میفهمه و میدونه که چقدر همه دوستش دارن.
امروز رایان برای اولین بار از روی صندلی پرید پایین و کلی هیجان شده بود و خوشحالی میکرد. رز هم خیلی خوشحال بود همش میگفت من یادش دادم من یادش دادم.خدایشش هم اون یادش داد . هی بهش میگفت نترس رایان منو ببین منو ببین!!!!!!!!!!!!
از خودم بگم که دلم داره میترکه برای ایران و عید ایران و داداشام. دوساله ندیدمشون بخصوص دلم برای داداش کوچیکه خیلی خیلی تنگ شده. یه جورایی هم دم عید خاطره فوت پدرم برام تداعی میشه و خیلی ناراحت میشم و دلشوره میگیرم. امیدوارم که سال جدید برای همه سال خوب و با برکت و سلامتی باشه .
عیب نداره همیشه وقتی متلاطم هستم بعدش یه آرامش قشنگی میگیرم که وقتی بهش فکر میکنم دوران متلاطم رو بهتر تحمل میکنم.
یه وقتهایی زندگی بچه ها و روش زندگیشون رو برای خودم الگو قرار میدم. که چه جوری از لحظه هاشون لذت میبرن. جالبه نه؟! همه ما هم یه زمانی اینجوری بودیم. با بزرگ شدنمون خیلی چیزها عوض میشه و شده.و کمتر میتونیم از لحظه هامون لذت ببریم . یا به فکر آینده هستیم یا اینکه هول و اظطراب زمان حال رو داریم یا افسوس گذشته.
آگاه به همه این موضوعات سعی میکنم لحظه هام رو اینجوری از دست ندم ولی گاهی اوقات کنترل ا ز دستم خارج میشه و دچار اظطراب و نگرانی میشم.
تعطیلات مارچ مون از فردا شروع میشه تا 10 روز دیگه امیدوارم که بتونم یه کم درس بخونم تو این تعطیلات.
راستی امتحات میان ترمم رو خیلی خوب دادم و کلاس ها هم خوب پیش میره .خیلی خوشحال و راضی هستم از کاری که کردم .ناگفته نمونه که پوستم هم حسابی کنده میشه ولی عیب نداره عوضش اون احساس مفید بودن گمشده ام رو دارم پیدا میکنم.
دوستتون دارم
حالا با همون چشمهای قشنگ و سبزش به چشمام خیره میشه و بغلم میکنه و میگه: مامان میدونی چقدر دوستت دارممممممممم؟ میگم: نه مامان چقدر؟ با اون صدای بچه گونه و قشنگش میگه: سیزدههههههههههههه تااااااااااااااااا.
امروز موندم خونه درس بخونم و رزی با باباش رفته اسکیت بعد چهارمین جلسه. با ذوق و شوق دویده تو : ماماننننننننننننن کجایی بیا برات سوپرایز دارممممممممممممم.
از بالا دویدم چی مامان؟
میدونی امروز من رو از گروه نارنجی فرستادن گروه قرمز میدونی یعنی چیییییییییییییییییییی؟
نه مامان یعنی چی؟
یعنی اینکه من دیگه با کسانی هستم که اسکیت بلدن. مرسی مرسی که من گفتم نمیرم اسکیت تو من رو فرستادی امروز.از ذوقش چشماش برق می زد و با تمام قدرتش داد میزد.دیدی مامان برای این بود که میخوردم زمین give up نکردم.
آره دخترم آفرین بهت افتخار میکنم. مامان تو هم مثل من give up نکنی ها هر چقدر هم خوردی زمین عیب نداره.
تو دلم گفتم مامانت already give upکرده !!!!! تو درسش
.
شبها موقع خواب بهم میگه مامان میشه باهم یه کمی صحبت کنیم؟
راجب چی دخترم؟
بچه گیهاتتتتتتتتتتت.
امشب که داشتم راجب بچه گی هام میگفتم یه هو توی دماغم میخوارید دماغم رو خوارونم. بهم میگه :
ایییییییییییی مامان انگشت تو دماغت نکن.
کلی خندیدم.
دوستت دارم دختر گلم.
خیلی اتفاقها قرار بود بیافته و نیافتاد و در عوض یه چیزی که قرار بود اتفاق نیافته افتاد. جالب نیست؟
کارهایی که قرار بود اتفاق بیافته و نیافتاد. یه دوره آموزش شش ماه برای خارجی هایکه مدرک لیسانس یا فوق لیسانس تو رشته های education, social science,social worker دارنددولت تدارک دیده که فقط ۳ دوره ارائه میشه . یه دوره پارسال بود یه دوره امسال و یه دوره سال دیگه است که چون دوره اش در دانشگاه بود و مجانی خیلی خواهان داشت درضمن این امکان رو میداد ۳ روز در هفته هم کار کنیم .به نظرم اومد که بهترین فرصت برای منه و براش اقدام کردم و البته که کلی هم کارهای جانب درکنارش داشت و مصا حبه و .... که فقط هر دوره ۱۵ نفر رو قبول میکردند. که بگذریم که من با چه بدبختی برای بچه ها یکشون مهد پیدا کردم و رز رو هم دو روز قرار بود یکی از دوستام لطف کنه اون دو روز که مدرسه نمیره نگه داره.کوتاهش کنم داستان رو نهایتا من انتخاب شدم ولی به دلایلی که اون هم داستان داره قبول نکردم برم و نرفتم .در عوض تصمیم گرفتم پارت تایم برم کالج و رشته Human Resource بخونم.( چرا؟) داستانش خیلی طولانیه.
هفته پیش سه شنبه دومین جلسه اش بود و هقته قبلش هم اولین جلسه اش شبها ساعت ۶:۳۰ تا ۱۰:۰۰ کلاسمون تشکیل میشه .جوجه ها پیش حامد میمونن و من میرم کلاس .
فقط خدا میدونه اولین جلسه ایکه رفتم سر کلاس چه حالی داشتم حسابی کم آورده بودم . ۲۷ زن کانادایی همه با لهجهای بسیار غلیظ و مثل بلبل بل بل میکردن کلی دلم برای خودم سوخت. دانش کم نمی آوردم ولی بل بل نمیتونستم بکنم و پیش اونها عرض اندام بکنم. بعدش که خودم رو معرفی کردم و استاده بهم گفت که باید به خودم افتخار کنم که از پارسال زبان یاد گرفتم و الان در کنار اونها هستم.اونجوری میگفت به من یه کمی اعتماد بنفس بده . شاید فهمیده بود که من کم آوردم. یه کم به خودم اومدم. بهم گفت هیج کدوم از ما ها کاری که تو کردی نکردیم.آخه من دیگه خیلی پررو هستم تازه یاد گرفتم یه کم گلیمم رو از آب بکشم بیرون رفتم کالج قاطی مدیرها وHuman Resoursها... شدم . ولی بعد خوندن ۱۰۰ صفحه اول کتاب و دادن assinmentamکه ۵ نمره داشت کلی به خودم اعتماد پیدا کردم. ولی چه درس خوندنی شبها از ساعت ۹:۰۰ میخوابم تا ۱۲:۰۰ و از ساعت ۱۲:۰۰ پا میشم درس میخونم تا ۴:۰۰ .
از این ور هم کلاس زبان های صبح تا ظهر ساعت ۳:۰۰ رو میرم. یه وقتهایی واقعا کم میارم و خیلی خسته میشم.ولی فکر میکنم یه کمیover dozeمیشم.
از رزی و رایان بگم. اون جیگرها هیچ تغییری در روال زندگیشون بو جود نیامده جز اینکه شبهای سه شنبه مامان باهاشون نمیخوابه. یه جورهایی نرفتن فول تایم اون دوره ۶ ماهه هم به خاطر اونها شد. بگذریم که منتی به سر اونها ندارم چون اونه چه گناهی دارن مامانشون سر پیری معرکه گیریش گرفته.؟!
روزهای چهارشنبه هر دوشون میرن کلاس رقص . رزی باله و رایان yaba daba danceیه چیزی از خودشون در آوردن ( کلاس رایان رو میگم) ولی روی هم رفته بد نیست رایان رو حسابی سرگرم میکنه و یاد میگره که چه جوری از گروه پیروی کنه و تقلید کنه و کارهای که معلم میگه انجام بده . کلاس رزی اساسی تره و باله است .خودش هم خیلی علاقه داره. شنبه ها هم کلاس اسکیت روی یخ گذاشتیم که دو جلسه اول اینقدر بچه ام خورده بود زمین بهم میگفت : مامان جون دوست ندارم نمیرم. اولها دوست داشتم ولی حالا نه .کلی تشویق و وعده و وعید که خدا رو شکر امروز کل یکساعت رو همش رو یخ ایستاده بود و کم کم قدم بر میداشت و سر میخورد.خیلی خوشحال بود که دیگه نمی افته و کلی به من و باباش دست تکون میداد و خوشحالی میکرد.
خدا روشکر خیلی خیلی با همدیگه خوب بازی میکنن و خیلی بهم وابسته شدن . کم کم خستگی های اون گذشته دار ه از جونم در میاد.
وقتی صدای خنده ها و بازیهاشون رو میشنوم وقتی بدو بدو هاشون رو میبینم و جیق های از ته دل که نشان شادی و هیجانشون رو میشنوم فقط شکر میکنم خدا رو و برای همه بچه ها دنیا از خدا سلامتی میخوام همچنین برای جوجه های خودم.
راستی به نظرتون دوام میارم که یکسال و نیم این دوره Human Resourceرو بخونم .؟ یا نه؟
به قول اینجاییها Let see. خدا هم برزگه و کمک میکنه.