تبليغاتX
کوچولوهای ناز ما
سلام به دوستای خوبم

همه چیز به خوبی میگذره و نمیدونم چرا بعضی وقتها اصلا تو حس نوشتن نیستم.
اول از همه از هوای خوب و بهشتی شهرمون بگم که با تغییر هوا حال و هوای من هم 360 درجه تغییر کرده و سرحال و شاد از زندگی لذت میبرم. البته که تو فصل بهار همیشه عاشق هم میشم . فرق نمیکنه که چند سال از ازدواجمون میگذره تو فصل بهار همیشه عاشق بودم و عاشق میشم . انگار که همین دیروز حامد اومده خواستگاریم.
همیشه دنبال علت این احساسات عجیبم میگردم  از چیه که یه وقتهایی اینقدر تازه و سر زنده و شاد  و عاشق و پر انرژی هستم و گاهی معمولی. و همیشه به این فکر میکنم کاش کنترلش دست خودم بود تا همیشه خودم رو تو اون حال و هوا نگه میداشتم. تازه تازه جوابش رو مثل اینکه دارم تو یه کتابی پیدا میکنم . " کتاب NEW EARTH کتاب جدیده  ولی یه مقدار با مطالبش از قبل آشنایی داشتم . اون موقع ها  قبل ازدواجم یه کلاسی تو ایران میرفتم که یه گروه دختر و پسر جوون بودیم که با سرپرستی فرزین تمرین میکردیم . هیج وقت تجربه اون روزهام یادم نمیره.و اینکه یه پسر 19 ساله رو که اسمش پویا بود از خودکشی نجات دادم.
بعد از دوره بعضی از بچه ها حامی میشدند و میتونستن که بچه های دیگر و حمایت کنند تا بتونن مشکلاتشون رو حل کنن.
بگذریم، در ضمن خیلی دلم میخواد که این کتاب رو ترجمه کنم و بلاخره یه روزی این کار رو خواهم کرد.
بچه ها هم خوب هستند و الحمدالله هر دو سرحال و شاد وشنگول در حال بزرگ شدن و شیطونی .
یکیشون بیدار شد باید برم تا اون یکی هم بیدار نشده .فعلا خدا حافظ تا پست بعدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 7:49  توسط مونا  | 

 

                                         سال نو مبارک

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 17:0  توسط مونا  | 

 

سلام به دوستای خویم

از امروز کلاسهام تعطیل شد و تعطیلات مارچ مون شروع شد. الان دارم فکر میکنم درسته که خیلی با رفتن کلاس خسته میشم و سرم گرمه ولی چقدر دوستش داشتم( کلاسم ٬ سرگرمیش رو٬ خستگیش رو٬ و......)خداییش فکر نمیکردم به وجود آدمهایی که بودن و نبودشون تو زندگیم اصلا برام فرق نمیکرد اینهمه برام فرق کنه!

معلمم ٬ دوستام٬ معلم مهد رز و معلم مهد رایان و خیلی چیزهای دیگه .....چون قرار شده که معلم مهد رز و رایان بعد تعطیلات مارچ عوض بشن و این قضیه ممکن تو روحیه بچه ها هم بی تاثیر نباشه.دیروز تو جشن پایان دوره وقتی داشتن از معلم مهد رز قدر دانی میکردن و همه براش کف میزدن ٬اشک معلم پیر مهربون در اومد. من هم بدنبال اون (از اونجایکه هرگز نمیتونم جلوی بروز احساساتم رو بگیریم ). رز هم همینطور مثل آدم بزرگها نشسته بود رو صندلی و داشت برای معلمش کف میزد و همینجور که یه لبخند سردی رو لباش بود ٬

 رو کرد به من و گفت: آخیییییییی مامان ! بیچاره روتن( روتن اسم معلمشون بود). فهمیدم که خیلی ناراحته ولی صبح به اندازه کافی گریه هاش رو  کرده بود و خودش رو تخلیه کرده بود.بغض داشت ولی خوددار تر از مامانش بود که جلوی جمع گریه کنه .

بعد اینکه رفتیم خونه برای اینکه یه کاری برای ناراحتیش کرده باشم و یه بهونه ای دستش بدم راجب ناراحتیش و احساسش بیشتر صحبت کنه و تخلیه بشه ٬ بهش پیشنها د دادم .

     : میخواهی فردا ( یعنی امروز) یه کادو برای روتن که آخرین روزه کاریشه ٬ببریم تا هر وقت کادوی تو رو دید یادت بیافته ؟

رز: آره مامان.

من: دوست داری براش چی ببریم ؟ یه ذره فکر کن؟

بعد یه کم فکر کردن

رز: آهان فهمیدم ٬ my favorite book     "Toopy and Binoo  

خیلی این کتاب رو دوست داره یعنی عاشقشه.بیش از هزار بار براش داستانش رو خوندم و هر وقت هم میگم دوست داری برات چه کتابی بخونم ؟میگه این کتاب Toopy and Binoo

تازه فهمیدم که چقدر معلمش رو دوست داره. خیلی خوشم اومد از اینکه بی کسی دوستش داره حاضر ه عزیز ترین چیزش رو هدیه بده.

فقط امیدوارم که بعد تعطیلات برای من برنامه اجرا نکنه که من دیگه اون مهد کودک نمیرم از اینجور چیزها ..........

همه رو به خدا میسپارم و آرزوی موفقیت برای همه دارم.  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 21:17  توسط مونا  | 

 

همه چیز خوب پیش میره و طبق روال همیشه است فقط چیزی که هست اینکه مثل یه قایق موتوری شدم و این موتوره کی میخواد از کار بیافته نمیدونم.

صبح ساعت ۶:۳۰

رایان از خواب بیدار شده و ایستاده من و باباش رو نگاه میکنه و نرده های تختش رو تکون تکون میده .

رایان:بیلون٬ بیلون٬( بیرون) مامان بیلون.

با عجله از تخت میپرم بیرون در حالی که دارم از بیخوابی میمیرم و از ترس اینکه که مبادا سرو صداش رز رو بیدار کنه ٬غر میزنم.

 مونا: بچه مجبوری ساعت ۶:۳۰ صبح پاشی ؟!  ولی همین که چشمم به چشمای مظلوم و معصومش میافته با اون پستونکش و لبخند مهربونش ٬ همه چیز یادم میره خواب و خستگی و ..........

اولین کاری که میکنم زودی دایپرش رو عوض میکنم و بعد میبرمش پذیرایی.

رایان: هام هام( صبحانه یا غذا)٬ به به( صبحانه یا غذا) ٬ ککو ککو ( با فتحه سر ک اول) یعنی" کراکر یا کوکی " بیسکویت به زبون خودمون.

سریع میزارمش رو صندلیش یه کمی مثل جوجه براش سیریال میریزم تا مشغول شه تا  بتونم میز صبحانه رو بچینم.

رایان: کایووووووووو کایوووووووووو(کارتون کایو)

فسقلی میدونه دقیقا ساعت ۷:۰۰ صبح کانال pbskidsکایو داره.

سریع تلویزیون رو روشن میکنم .و تند تند میز رو میچینم.

تا این قسمت رو٬ یه روزهایی حامد جونم انجام میده ولی بعد از اینرو همش با خودمه.

خلاصه حامدپا میشه هول هولی یه چیزی میخوره و میره سر کار.

ساعت 7:30 تازه رز خانوم بیدار میشه .

رز: مامااااااااااااااان!

سریع میدوم تو اتاقش که اگر دیر برم ممکن خانوم فکر کنه که مشغول رایانم و تحویلش نگرفتم.بروی خودش نمیاره و چیزی نمیگه ولی بعد تو تغییر رفتارش حس میکنم که از کجا نشات گرفته.خلاصه بعد کلی مالش و بوس و ناز دادن میارمش بیرون و روی مبل میشینه.

حالا کلی ناز بکش که بره دستشویی. کلی ناز بکش که دستش رو بشوره کلی ناز بکش که بشینه رو صندلیش بعد همینجور که داره کارتون نگاه میکنه و هی میگه این کانال نه اون کانال این کارتون نه اون کارتون خلاصه هی من هم دارم یادآوری میکنم که یه گاز به لقمه اش بزنه. اگه این وسط مسطها هوس نکنه که خودش لقمه اش رو درست کنه کلی شانس آوردم.

رایان سیر شده رز داره صبحانه میخوره . هول هولی یه چای و خرما میخورم و میرم آشپزخونه برای آماده کردن کیف مدرسه ام . ساک غذا:

غذای رز  و خودم و رایان . میوه خورد کردن  و آماده کردن. آبمیوه یادت نره که بچه ها ممکنه غذاشون رو خوب نخورن بدون اون. اسنک ( تغذیه میان وعده) برای رایان که اجباریه باید ببرم.تغذیه میان وعده رز رو خودشون تو مهد کودک میدن . خوراکی برای کیف مثل پاستیل و اسمارتیس و آدامس قلقلی و اینجور چیزها هم برای رشوه و سرگرم کردن بچه ها وقتی که دیگه با حرف و منطق و دلیل به هیچ صراطی مستقیم نمیشن.آخر از همه هم دفترو جزوه هاو .......

ساعت 20 دقیقه به 9:00 شده و 9:00 کلاسم شروع میشه و یکربع هم با ماشین تا کلاسم راهه. هنوز لباساشون رو نپوشیدن و خودم هم حاضر نشدم.

مونا: بچه ها TVبسه . رزی بپر خاموش کن که داره دیر میشه و شما خودت لباسات رو بپوش تا من رایان رو حاضر کنم.

یه روزهایی شانس بیارم که رز از روزهای به قول خودش BY myselfeش باشه و همه لباسهاش رو تند تند میپوشه و پوتین و کلاه و کاپشن ٬ولی وای به روزی که روزه BY myselfنباشه.

ساعت یکربع به ۹:۰۰ و من تند تند دارم موهام رو شونه میزنم . اگر سرم برم آرایشم باید سر جاش باشه .آرایش و عطر و رایان رو میزارم تو کالسکه که بریم. وای به روزی که رز نخواد تا پارکینگ با دوچرخه اش بره ٬ گیر میده که من خسته ام و میخوام با کالسکه برم.۱ ساعت هم توضیح و چونه که بابا مادرت خوب پدرت خوب رضایت بده. البته ناگفته نمونه که یه وقتهایی هم دیگه تو این قسمت قاطی میکنم و یه جذبه اساسی از خودم نشون میده که سرعت العمل کار رو بالا میبره.

خلاصه ساعت ۹:۰۰ تازه استارت ماشین رو زدم . حالا تو ماشین که کی چه آهنگی دوست داره.؟!

رز: مامان عشق من رو بذار.

مونا: مامان دیر شده نمیتونم تو این گیر و داد عشق من رو برات سرچ کنم.

هر روز ساعت ۹:۰۰ یا ۹:۳۰ میرسم تازه مدرسه .بگذریم که اگه هوا منفی ۱۰ درجه باشه یا کمتر٬ پیاده کردن بچه ها هم خودش یه پروژه است که ماشین رو تو پارکینگ پارک نمیکنم و جلو در میگذارم و یکی یکی بچه ها رو بغلم میگیرم میدوم تو مدرسه . اول رز ٬ بعد تحویل کلاسش میدم . بعد میام رایان رو میبرم تحویل میدم و بعد بر میگردم ماشین رو تو پارکینگ پارک میکنم.

وقتی میرم بالا سر کلاس خودم ساعت ۲۰ دقیقه به ۱۰ شده و همه دارن تمرین حل میکنن . تازه قبلش یادم می افته که بهتره یه دستشویی هم برم چون از صبح هنوز وقت نکردم.یکربع به ۱۰ تو کلاس حاضر میشم در حالی از ساعت ۶:۳۰ بیدارم و از همون موقع هم دارم میدوم. تا ۱۱:۳۰ که ساعت ناهاره تو کلاسیم .

دیگه ساعت ناهار به بعد رو نمیگم چون تحویل بچه ها و ناهار گرم کردن و تو صف مایکروویو وایستادن با یه بچه ۱۳ کیلویی تو بغل و از این ور دنبال رز دویدن که بیا کنار من وایستا و اینور و انور نرو......... بماند.

از کلاس برگشتن و  داستان برگشتن خونه و داستانهای بعد کلاس هم خودش یه سریاله.تاااااااااااااا ساعت ۱۲:۰۰ شب که مونا همچنان داره تکلیفاش رو انجام میده و وبلاگ میخونه ومینویسه.

تازه اگر بمیرم از خستگی هم باید یا وبلاگ بخونم یا بنویسم. از این یکی نمیتونم چشم پوشی کنم.

خداییش تو ایران ۶ سال درس خوندنم و ازدواج نکردم و معتقد بودم درس خوندن با زندگی متاهلی جور در نمییاد. خبر نداشتم که قسمت من رو به جایی میکشونه که علاوه بر تاهل با دو تا بچه باید برم دنبال درس و مشق.

این قسمت ساعت ۱۲:۰۰ شبی رو خیلی دوست دارم . یه چایی داغ کنارم .بچه ها خواب .تلویزیون خاموش. شومینه روشن . بیرون هم داره برف میاد . پاهام روی میز و کامپیوتر تو بغلم وبلاگ میخوم موزیک ملایم گوش میکنم و به آرزوهام فکر میکنم و به آینده بچه ها و خودمون.وسط مسطها هم یه تمرین حل میکنم و کلی هم حال میکنم که دارم درس میخونم.

همه شاد و خوش و خرم باشید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 23:42  توسط مونا  | 

سلام دوستای خوبم

میدونید امروز چه آرزوی کردم ؟ اینکه بجای ۲۴ ساعت شبانه روز ۴۸ ساعت بود .

بله رقص آیریش هم برگزار شد البته اسکاتیش ( اسکاتلندی) هم بود من نمیدونستم. خیلی خوب بود و مربی رقصه کاملا وارد بود. به یک گروه تقریبا نمیدونم ۵۰ یا ۶۰ نفری که جمعی از کلاس ما و کلاسهای دیگه مدرسه ما و یه مدرسه دیگه بود تو سالن بسکتبال جمع شدیم و آقای مربی با لباس اسکاتلندی و ساز اسکاتلندی و ویلون اومد و خیلی هم مسلط بو نواختن هر دو آن دو ساز بود.

اول ساختار رقص رو توضیح میداد و بعد مینواخت و گروه همه باید دسته جمعی میرقصیدیم. حدود یک ساعت و نیم هم داشتیم میرقصیدیم .خلاصه که خیلی رقص شاد و گروهی قشنگی بود .جای همه اونهایی که دوست داشتن باشن خالی.

امروز هم بلاخره بعد دو هفته وقت پیدا کردم کلاس یوگا برم. وقتی یوگا میکنم واقعا روحم سرمست میشه.خیلی ورزش خوبیه . به همه اونهایی که تا حالا امتحان نکردن پیشنهاد میکنم.کلاسش هم خوب وقتیه ساعت ۷:۳۰ تا ۸:۳۰ شبه . وقتی حامد ۶:۰۰ میاد بچه ها رو تحویل میگیره و من میرم.البته شام رو آماده میکنم اگر بچه ها بخورن حتما شامشون رو هم میدم فقط یک کم بازی و خوابوندن بچه ها با حامده .معمولا وقتی از کلاس بر میگردم ساعت ۹:۰۰ و حامد هم کنار رز بیهوش شده. مثل امروز.

عوض اینکه بشنیم تکالیف زبانم رو انجام بدم نشستم دارم وبلاگ مینویسم بخدا من هم یه چیزیم میشه هاااااااااا! خداییش به وبلاگم و وبلاگ خوندن اعتیاد پیدا کردم.

خوب فعلا میرم بعد میام راجب یوگا و پلادیز براتون بیشتر مینویسم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 21:50  توسط مونا  |