به راستی چیه که آدمها رو اینقدر عوض میکنه؟ این خود آدمها هستن که میخوان عوض بشن؟ یا زندگی آدمها رو بدون اینکه بخوان و بدونن عوض میکنه؟
چقدر از دور شدن از مامان و بابا و خانواده ام دلتنگ و افسرده میشد! چقدر از فکرش هم دلم به درد می اومد!چقدر فکر میکردم اونهاییکه از کشور خارج میشن و زندگی خارج از ایران رو برای همیشه انتخاب میکنن , بی احساسند یا منطقیند! چیزی که هرگز در خودم نمیدیدم.
حالاچی شده؟!
من خودم یکی از اونها هستم.
یکی از همون آدمها ! دوری از خانواده ام رو , زندگی خارج از ایران وطنم رو .بلاخره منطقی هستم یا بی احساس؟! کدوم یکیشون؟!
هر چی هست عوض شدم و از این عوض شدن لذت میبرم نه رنج.!!!!!!!!!!!!
فکر کردن اصلا نمیخواد دوستت دارم خیلی زیاد
فقط واسه تو ساختمش دوستت دارم خیلی زیاد
به چشمات هم خیلی میاد.
عاشق این آهنگ کامران و هومن هستم.
الان که دارم وبلاگم رو مینویسم یه پتو رو دوشمه٬ بچه ها خوابن و حامد جونم هم از خستگی بیهوش شده .موزیک کامران و هومن رو گذاشتم و گوش میکنم . یه قورتی هم به چایی داغم میزنم و تو این دفتر دلتنگیهام مینویسم هر چی که دلم میخواد بگه.
خدا جون چقدر به من انرژی دادی مرسی ازت ممنونم!. چقدر این لحظاتی که فقط خودم و خودم ٬ رو دوست دارم و حال می کنم. خیلی خوبه که آدم بتونه یه وقتهایی از روزهای پر تلاطم و کار و به تنهاییهای خودش اختصاص بده. این کار به من راست راستی انرژی میده.
مثلا بیدار موندم یه کمی درس بخونم. ولی دلم نیامد این وبلاگ عزیزم رو اینجوری بی حمایت بگذارم و آپش نکنم. میدونم که خیلی دیر به دیر مینویسم و تقریبا همه دوستای عزیزم از اینجا نا امید شدن و بهم سر هم نمی زنن. ولی گله ای هم ندارم چون من هم بهشون سر نمیزنم. دوست خوبی نیستم.خودم میدونم . فقط گفتن اینکه به یادتون هستم که کافی نیست. باید بری به دوستت سر بزنی . حالی بپرسی.میدونم . ولی چه کنم که شبانه روز فقط ۲۴ ساعته . ای کاش ۴۸ ساعت بود.
اینجا رو مینویسم برای دلم. برای دختر گلم. برای پسر عزیزم. و همسر مهربونم.
امروز برای همسر مهربونم مینویسم. که هر چقدر براش بنویسم و بگم بازم کم و کم و کمه.
غروب یکشنبه ٬ بعد یک روز سرگرمی من با کار خونه و تلفن بازی با ایران و چت با دوستا و رفتن تو فیس بوک............
بچه ها خودشون دیگه با هم بازی میکنن و قادرن ساعتها بدون اینکه مامان مامان کنن.سر همدیگرو گرم کنن و بلند بلند بخندن و کیف کنن.
"سنگ صبور من " هم با اون صبوری و سکوتش که فقط خدا میدونه توی اون دل بزرگ و سبزش چی میگذره یک گوشه خودش رو با کامپیوترش مشغول کرده تا خانوم تیز حساسش حتی از نگاهش نخونه که تو دلش چیزی میگذره.
عزیز دلم فکر میکنی که من نمیفهمم؟! فکر میکنی من میخندم و میخندونمت از هیچی خبر ندارم؟!!!!
دارم . خوب هم دارم.
فقط میخوام که احساساتت رو تشدید نکنم . میخوام سرت رو با حرفام گرم کنم که اینقدر ذهنت رو آشفته نکنی.
وقتی تو ماشین دور میزدیم که بچه ها مثلا بخوابن بعد بریم خونه٬ یاد اون روزهای نامزدیمون افتادم که چقدر باهم تو ماشین دور میزدیم که دیر برسیم خونه. چقدر همدیگر رو کمتر میشناختیم. چقدر تو دلامون دلهره بود . چقدر تو دلامون سوال بود. از همدیگر ؟ از آینده؟از..............؟فقط به همدیگر فکر میکردیم.
حالا جیه تو دلامون؟ ............ تو دل من که هنوزم تویی؟ چرا دروغ بگم! بچه ها هم هستن.
وقتی که ایران و همه کس و کار و رفقا و خانواده و .. رو گذاشتم و با تو اومدم. فقط به امید خدا و تو اومدم.
تنها تکیه گاهم ٬ تنها امیدم٬ تنها عشقم تو بودی و هستی عزیزم. اگه بهت کم میگم٬ اگه وقت نمکنم مثل سابق بهت برسم٬ به این معنی نیست که این چیزها کم شده. بیشتر هم شده . تازه یه چیزهایی به اونها اضافه هم شده. وابستگی و اعتماد و ایمان.
پس عزیزم ! میخوام بدونی که چقدر دوستت دارم و خواهم داشت . همیشه به وجودت افتخار میکنم.و همیشه پیشت و پابه پای تو هستم.تو تکیه گاه منی.همه چیز من.
خوب دیگه دیر وقته ٬برم دیگه بخوابم که ساعت ۲:۰۰ شد٬ فردا صبح نمیتونم از خواب بیدار بشم.
همه رو به خدا میسپارم. از خدا هم عشق و محبت بیشتر و بیشتر برای عشاق میخوام.
خیلی وقت بود که ننوشتم ولی خیلی دلم میخواست بیام و بنویسم.خیلی وقتهام پر بود این فیس بوک حسابی ما رو مشغول خودش کرده. ولی خداییش اینجا رو هرگز فراموش نخواهم کرد.
از کجا بگم ؟ از خودم یا بچه ها؟! بچه ها که قربون جفتشون برم روز به روز شیرین تر و با نمک تر میشن .عاشق همه شیطونیی هاشونم که هر روز مدلش فرق میکنه. البته بگم ها یه روزهایی هم واقعا کم میارم.
رایان عزیزم ۱۲ روز دیگه سه سالش میشه. آره سه ساله کی باورش میشه؟ انگار همین دیروز بود که از حاملگیم توی وبلاگ مینوشتم و از اشتیاق اینکه بچه ام چه شکلیه شبها خوابم نمی برد.
رز خوشگلم هم هر روز خوشگل تر و خانوم تر میشه و ۳۹ روز دیگه ۵ سالش میشه. پنج ساله که خدا این هدیه قشنگ رو به من و باباش هدیه کرد و رنگ زندگی ما رو رنگین کمانی کرد.
دختر پنج ساله مامان حالا دیگه شبها برای مامانش کتاب داستان میخونه. یه وقتهایی هم داداشیشو بغلش رو مبل مینشونه و اینقدر براش کتاب میخونه تا داداشش خوابش ببره.
باورم نمیشد که به این سرعت با سواد بشه. من خودم دوم دبستان بودم که روان میتونستم کتاب بخونم یعنی چهار سال از سن فعلی رز بزرگ تر بودم.
رایان دیگه حسابی با اون زبون شیرینش بلبل زبونی میکنه و کاملا فارسی و اینگلیسی صحبت میکنه.شخصیت خاصی داره و فقط از وجودش آرامش میگیرم. خدا با دادن این هدیه قشنگ هم به خونمون آرامش رو عطا کرد.
مونا هم داره به این دوتا سر کله میزنه و کیف میکنه.گاهی وقتها هم به قول رز قاط میزنه.
دو هفته دیگه مدارس باز میشن و تابستون کوتاهمون تموم میشه. کلی از تابستون استفاده کردیم ازتمام روزهای آفتابی و قشنگش.
امتحانم رو دادم و تقریبا با نمره عالی قبول شدم برای ترم دیگه هم courseبرداشتم. به عبارتی تابستونم رو......... خراب کردم.
بچه ها الحمدالله خوب و سرحالند و هیچ جای نگرانی برای مامان نگذاشتن. مرسی خدا جون. امسال زمستون هیچکدون زیاد مریض نشدن. خداجون شکرت.
از هفته پیش هم ورزش رو شروع کردم که اضافه وزنها رو اگه خدا بخواد کم کنم. فعلا که ذوق زده ام هر روز دارم میرم حالا ببینیم کی حامد از بچه نگه داشتن خسته میشه یا اینکه خودم کی به روغن سوزی بیافتم.
وضع روحی خوبه و به نظر میرسه که دارم بر میگردم به قدرت و شخصیتی که قبلا داشتم و توغربت از دستش داده بودم. خوب تقریبا میشه گفت سه سال طول کشید. البته انتظاری هم بیشتر از این نمیرفت. با روحیه حساس من و غربت و دو تا زایمان پشت هم و تنهایی بزرگ کردن این فرشته کوچولوها و............. هزار تا چیز دیگه که فوت پدر از همه سخت تر بود تحملش.
حالا دیگه goalدارم. و این خودش بزرگترین نعمته. زندگی بدون هدف برای آدمی که همیشه هدفمند بوده خیلی سخته.
مرسی همسرم عزیزم که اینقدر با بالا شدنهای من از کوره در نرفتی و جا خالی نکردی و همیشه حمایتم کردی. مرسی خدا جون که همیشه با هام بودی حتی وقتی که فکر میکردم دیگه باهام نیستی. مرسی فرشته های خوشگلم که در بدترین حال و روزهای زندگیم بهترین انگیزه برای ادامه زندگی و مبارزه با سختی هام بودید.
امسال سال خوبی رو شروع کردیم و آرزو میکنم برای همه سال خوبی باشه
سال نو مبارک