تبليغاتX
کوچولوهای ناز ما
اومدم سال نو رو تبریک بگم. اومدم بگم یکسال دیگه به سالهای عمرمون اضافه شد.

اومدم خدا جون رو تو این سال جدید شکر کنم به تمام نعمتهای که بهم داده و خودش و خودش فقط میدونه که چقدر قدرشون رو میدونم و ازش سپاسگذارم.

به دوستای خوبم عید رو تبریک بگم و آرزوی سال خوب برای خودشون و خانواده عزیزشون دارم.

دو ماه آخر سال خیلی خیلی سخت گذشت . مریضی خودم و  بچه ها و مرگ چند عزیز که دوستشون داشتم.ولی گذشت. مثل همه چیزهایکه میگذره و بهش عادت میکنیم. این هم خاصیت زندگیه دیگه! اگر اینجوری نبود همه تلف میشدن از غصه.

در این سال  جدید خیلی چیزها قرار اتفاق بیافته . و همش هم با همت خودم و کمک خدا.

در این سال جدید قرار هدفمند تر از همیشه

شکر گذار تر از همیشه

موفق تر از همیشه

متحول تر از همیشه

و.............

بقیه اش رو هم بعدا مینویسم

قراره متاثر تراز همیشه هم باشم:)

دختر و پسری با یاری خدا دارن بزرگ میشن وعاقل تر . مامان و بابا هم بزرگ و با تدبیر تر:) خدا جون تو این سال جدید سلامتی رو در درجه اول برای همه اونهایکه میشناسمشون میخوام بعد هم موفقیت و برکت و روزی روز افزون

برم بخوابم که فردا صبح زود بیاید پاشم بجه ها رو راهی مدرسه کنم. به

تا پست بعدی  با همه  دوستای خوبم خداحافظی میکنم و برای همشون دعا میکنم و التماس دعا دارم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 23:7  توسط مونا  | 

سلام دوست من مرد زندگی

بعد مدتها اومدم به وبلاگ خاک خوردم سر بزنم دلم گرفت. دیدم این فیس بوک چقدر من رو از این دنیای قشنگم دور کرده. وقتی اومدم نظرات تایید شده رو تایید کنم . کامنت مرد زندگی رو که خوندم بیشتر دلم گرفت . یاد دوستهای دوران تنهایام افتادم. تو اون روزها که تنها بودم رز فقط یکسالش بود که من این وبلاگ رو شروع کردم. کلی دوست پیدا کرده بودم که نگرانم بودن و احوالم رو میپرسیدن. تو غصه ها مو دردهام تو شادی هام و ..همه لحظه هات خودم و دخترم و شوهرم با هام همراه بودن. من هم همینطور برای اونها نگران بودم . برام مهم بودن.هنوز هم هستن. باورتون نمیشه که بی اونکه امیدی داشته باشم که کسی به وبلاگم سر زده باشه اول از همه رفتم سراغ دوستام. نسترن جونم. باران کوچولو.

پری دریای. آفتابگردون. با ناامیدی سراغ بابای فردا و مرد زندگی و ملودی عزیز و روبین عزیزم و.یاشار و درنا عزیز.....

یادش بخیر مرد زندگی که هر روز اسم وبلاگش رو عوض میکرد. یه روز میشد بالتازار . اولش از مرد کوچک شروع کرد. چقدر دوست داشتم ببینمش وقتی که اتفاقی یادم نمیاد کجا ؟ تو یکی از این مسابقه های که می گذاشت حدس بزنیم که هر کس چه شکلیه ،دیدمش درست مثل شکلی بود که تصورش میکردم.

آره دوباره میخوام بیام تو این دنیای قشنگ آروم وبلاگم. از محیط جنجالی فیس بوک خسته شدم. فیس بوک ببخشید ها بیشتر مال فضولی کردن تو زندگی دیگرانه ولی وبلاگ مال همدلی با دیگرانه. البته شاید من اینطوری فکر میکنم.اون رو هم یه جور هایی دوست دارم چون از خانواده ام تو ایران خبر میگیرم و در ارتباطم.

بگذریم ، راجب کتاب هفت قانون معنویت بگم که تو هفته اولش که قرار بود اجرا کنم و از تجاربم بنویسم کم آوردم. چون باید یک هفته روزه صبحت نکردن میگرفتم که هر کاری کردم نتونستم.

فکر کنم که اصلا اونجورهایی که فکر میکردم هم معنوی نیستم.

از دختر گلی و شاهزاده بگم

که رزی الان ۶ سال و نیمشه رایان هم ۴ سال و نیم

رز کلاس اول

رایان هم پیش آمادگی که اینجا میگن جونیور کیندر گاردن

خدا رو شکر که هر دو خیلی خیلی همدیگر و دوست دارن و رز مثل یه مادر کوچولو به رایان احساس مسو لیت میکنه.

فکر کنم که برای شروع خیلی نوشتم . سعی میکن هفته ای یک بار رو دیگه سر بزنم و بیشتر راجب خودم و بچه ها و احساساتم بنویسم و به دوستهای قدیمی هم سر بزنم.

دلم برای همتون تنگ شده

مونا

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 20:52  توسط مونا  | 

قبلا همه این کتابها رو خوندم برای بار دوم شروع کردم بخونمشون . تقریبا از اون سالها 10 سال میگذره و برداشتم ازشون یه چیزه کاملا متفاوتیه . میدونید چرا ؟

برای اینکه من دیگه اون آدم 10 سال پیش نیسیتم و از این موضوع خوشحالم . خوشحالم از اینکه عوض شدم . خوشحالم از اینکه توی جاد ه ای دارم قدم بر میدارم که فکر میکنم رو به تکامله.

تکامل ، آره هدف آفرینش ما.

چند تا پست برای خودم و برای هر کسی که وبلاگم رو میخونه میزارم فقط به عنوان یاد آوری و نتایجی از تجربیاتم در این زمینه .

اگر کسی هم وبلاگم رو میخونه و تجربه ای در این زمینه داره خوشحال میشم که که نظراتشون رو بخونم.

قانون اول زندگی : قانون  توانایی مطلق

عهد می بندیم که با دنبال کردن گامهای زیر ، قانون توانایی مطلق را به عمل در آورم:

1) با رعایت سکوت روزانه و بودن محض، با حیطه توانایی مطلق در تماس خواهم بود. همچنین دست کم روزی دو بار به تنهایی،تقریبا به مدت نیم ساعت صبح  و نیم ساعت غروب به مراقبه سکوت خواهم نشست.

2) هر روز مدتی را در ارتباط با  طبیعت و نظاره خاموش هوشمندی درون هر موجود زنده خواهم گذراند. خاموش به تماشای غروب آفتاب یا گوش دادن به صدای اقیانوس یا جویبار یا به بوییدن عطر گلی خواهم نشست- در وجد سکوتم و با ارتباط با طببعت ، از تپش حیات اعصار- حیطه توانایی مطلق و خلاقی نا محدود- محظوظ خواهم شد.

3) عدم داوری را تمرین خواهم کرد. روزم را با این جمله آغاز خواهم کرد که: " امروز درباره هیچ یک از آن چیزها که پیش می آید داوری نخواهم کرد." و در سراسر روز به خاطر خود خواهم آوردکه داوری نکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 15:5  توسط مونا  | 

حالا دیگه رایانم 3 سال ونیمه شده و رزی خوشگلم 5 سال و نیمه به عبارتی هردو 4 ماه دیگه 4 ساله و 6 سال تموم میشن.

رایان: پسر کوچولوی عزیز مهربون و خونسرد مامان که دل همه رو میبره بخصوص وقتی که میخواد جذبه بگیره و اصلا بهش نمییاد. انگشتش رو به سمت مامانش دراز میکنه و میگه : مامان من تا عصبانی نشدم به من اجازه بده کامپیوتر بازی کنم و الا دعوات میکنم هاااااااااااااااا!

خدا جون چقدر این روزها قشنگ و شیرینه کاش هیچ وقت تموم نشه. کاش یه کم دیر تر بگذره. میدونم که گاهی غر میزنم که از پیشرفت اجتماعی ام عقب موندم ولی خودت از ته دلم خبر داری که چی میگذره.

پنجشنبه ای وقتی با مامان رز و رایان رفته بودیم مال رایان رو به اندازه 2 یا 3 دقیقه گم کردم فقط خدا  و هر کسی که مادره میدونه که من چه حالی شدم.وقتی مامورین مال اونو از دور برام می آوردن انگار خدا این فرشته کوچولو من رو اون لحظه دوباره به من هدیه کرد. اینقدر میبوسیدم و میبوییدم که دلم نمیخواست از بغلم بگذارمش پایین.

خدا جون شکرت . شکرت که پسرم رو دوباره به من برگردوندی. خدایا همه بچه ها رو برای مادر پدراشون حفظ کن.

رزماشاالله برای خودش خانومی شده. یه پارچه خانوم وگل. وقتی نگاه میکنمش کلی بهش افتخار میکنم به تربیتش به حرکاتش به رفتارش. دخترم هنوز آمادگی میره ولی ماشالله سطح کتابخوانی اش در سطح کلاس سومه. معلمش میگه : من آینده این دختر رو در رده های بالای شرکت های موفق میبینم.

خدا کنه که اینطور باشه. خدا آخر عاقبتشون رو بخ خیر کنه و خودش حفظشون کنه و در درجه اول سلامتی شون رو براشون هدیه کنه.


ساعتها باهم این خواهر و برادر بازی می کنن بدون اینکه دادی از یه کدومشون دربیاد. صدای بلند و قهقهشون رو از دور میشنوم و دلم میخواد برم خودم رو قاطی بازیشون بکنم بعد میگم ولش کن مونا بگذار بچگی هاشون رو بکنن. خدا جون خودت میدونی که چقدر برام سخت بود وقتی که رزی 2 ساله بود و رایان نوزاد . سال بعدش که رز 3 ساله شد و رایان 1 ساله.

ولی الان به این فکر میکنم که چقدر زود گذشت و اصلا هم سخت نبود فقط من سخت میگرفتم . الان بهترین دوست برای همدیگر هستن و جونشون واسه هم در میاد.

رز اینقدر با رایان مهربونه که هیچ کس باور نمیکنه که این دختر 5 ساله اینقدر نسبت به برادرش احساس مسولیت میکنه . رایانی هم که قربونش برم خدا همه مهربونی های دنیارو تو این بچه خلاصه کرده.


رایان: مامان نری هاااااااااااا! بیا بشین پیش ما تلویزیون ببین. مامان چقدر میدوی اینور و اونور بیا پیش ما . ما خیلللللللللللی میست میکنیم.

مامان: بوس بوس بوس. قربونتون برم . دارم ناهار درست میکنم. مهمون داریم دارم غذا درست میکنم. دارم شام درست میکنم. دارم میرمم ورزش. دارم چمن میزنم. دارم میرم خرید. دارم خونه رو تمییز میکنم.


یه وقتهای با خودم فکر میکنم کاش یکی بود کارام رو میکرد من از صبح تا شب با این بچه ها بازی میکردم و پیششون بودم.

الان هم که بی خوابی زده به سرم و دارم به این فکر میکنم که چه جوری هزار تا کار رو که برای امروز نقشه کشیدم انجام بدم هندلش کنم.


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 6:26  توسط مونا  | 

از اون روزها خیلی میگذره.از روزهای پر از دلهره و ضطراب,نگرانی و ترس,ترس از آینده , ترس از ندیده ها , دلهره از پیش آمدها و روبروی با این پیش آمدها.

به راستی چیه که آدمها رو اینقدر عوض میکنه؟ این خود آدمها هستن که میخوان عوض بشن؟ یا زندگی آدمها رو بدون اینکه بخوان و بدونن عوض میکنه؟

چقدر از دور شدن از مامان و بابا و خانواده ام دلتنگ و افسرده میشد! چقدر از فکرش هم دلم به درد می اومد!چقدر فکر میکردم اونهاییکه از کشور خارج میشن و زندگی خارج از ایران رو برای همیشه انتخاب میکنن , بی احساسند یا منطقیند! چیزی که هرگز در خودم نمیدیدم.

حالاچی شده؟!

من خودم یکی از اونها هستم.

یکی از همون آدمها ! دوری از خانواده ام رو , زندگی خارج از ایران وطنم رو .بلاخره منطقی هستم یا بی احساس؟! کدوم یکیشون؟!

هر چی هست عوض شدم و از این عوض شدن لذت میبرم نه رنج.!!!!!!!!!!!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 21:43  توسط مونا  |