تبليغاتX
کوچولوهای ناز ما
 

سلام به دوست های خوب و نازنینم.

همیشه خدا رو به خاطر دوست های خوبی که دارم شکر میکنم.

هلن همون دوست سوریه ای ایم یه دختر همسن رز داره که البته ۲ ماه از رز بزرگتره به اسم "جین" . 

 دوست دیگرم  یه دختر همسن جین داره به اسم "ثمر" . هر دوشون ۲ ماه از رز بزرگترن .ما بخاطر بچه ها خیلی با هم رفت و آمد میکنیم و معمولا هر سه به اون مرکز آموزشی که تو شهرمون هست میریم و تو برنامه هاش شرکت میکنیم.

این بچه ها کاملا  سه شخصیت متفاوت هستند.

"ثمر" قلدر ٬ داد و قال کن و زورگو.

"جین" مهربون٬ آروم و اجتماعی.

"رز" حساس ٬ مهربون٬ اجتماعی و سیاست مدار.

سیاست مداری رز رو میشه تو برخوردش با این دو تا بچه تشخیص داد.

وقتی که ثمر سر رز داد میزنه رز یه اسباب بازی که روی زمین افتاده بر میداره و بهش میده که با اون ارتباط دوستانه بر قرار کنه.

اینقدر با نرمش باهاش برخورد کرده که دیگه باهم دوست شدن.

در برخوردش با جین. وقتی دو اسباب بازی که دوست داری دست ثمر و جین باشه هیچ وقت سراغ ثمر نمی ره و به سراغ جین میره و از اون میگره بعدش هم یه ماچش میکنه که از دلش در بیاره.

رفتار این بچه ها خیلی برام جالبه و تازه تازه تمام اون چیزهای که تو کتابها بطور تئوری خونده بودم الان تو این فرصت که بچه داری میکنم بطور عملی همه رو تجربه میکنم. شاید بتونم بعدا وقتی بچه هام بزرگ شدن یه کتاب بنویسم و خودم هم یه تئوری بدم.

من تو این مرکز آموزشی ساپلای تیچر هستم و گاهی اوقات که بعضی معلم ها نمیتونن بیان اونها به من زنگ میزنن که من بجای اونها کار کنم. معمولا روزهای که کار میکنم اجازه ندارم رز رو با خودم تو کلاسی که کار میکنم ببرم٬ بنابراین کسی باید رز رو برام نگه داره.

یک روز در هفته هم اونجا بصورت داوطلبانه کار میکنم .روزهای دواطلبی رز همراه خودم هست.

 تا قبل تعطیلات رز هیچگونه حساسیتی نسبت به بچه های دیگه نداشت . وقتی اونها گریه میکردند و من بغلشون میکردم تو بغل من خیلی زود آروم میشدند و رز هم برای خودش یه گوشه ای بازی میکرد. بعد تعطیلات رز خیلی عوض شده و اصلا اجازه نمیده که بچه دیگه ای رو بغل کنم بخصوص جین بیچاره.

دیروز جین تو اتاقی بود که من والنتیر بودم . مامانش هم نبود و فقط تو بغل من آروم میشد ولی تا من بغلش میکردم . رز میگفت : "مامان رز" بغل. دستش رو هم به سمت من دراز میکرد.

یعنی : تو مامان منی و من رو بغل کن.

ببینید من بیچاره چه عذاب وجدانی میگرفتتم و مجبور بودم هر دو رو بغل بگیرم ماشاالله هر کدومشون هم ۱۲٬۱۳ کیلو . حسابی از کمر می افتم.

 اما در آخر برنامه وقتی تمام مادرها بچه هارو بغلشون میگیرند و شعر میخونن ٬ ثمر اومد نشست بغل من و دیدم که رز اصلا اعتراض نکرد و خودش رو با چیز دیگه ای مشغول کرد. میدونید چون که میدونه اون قلدره و شاید از پسش بر نیاد.

خلاصه وقتی بیشتر راجب این قضیه فکر کردم تا علت حساسیتش به جین رو پیدا کنم . به این نتیجه رسیدم که اکثرا مامان جین تو اتاق بنفش نیست و وقتی اون گریه میکنه من یه جورایی خودم رو مسئول میدونم و همش جین رو تو بغلم میگیرم  و خیلی بهش محبت میکنم حتی گاهی بیشتر از رز .برای اینکه باخودم فکر میکنم خوب من پیش رز هستم و اون احساس امنیت میکنه ولی جین مامانش پیشش نیست. و همین امر باعث حساسیت رز به جین شده.

حالا که به این قضیه آگاه شدم باید یه کاری کنم حساسیتش نسبت به این دختر خوب ومهربون و خوشگل از بین بره.

ببینم چیکار میتونم بکنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 17:28  توسط مونا  | 

دیشب برای اولین بار رز نصفه شب بیدارنشد که بیاد پیش ما و بگه تختتت( یعنی من رو بگذارید رو تخت).

ولی من طبق عادت چند بار بیدار شدم و رفتم بهش سر زدم ساعت ۳ بود که یه وقت دیدم میگه :آخخخخخخخخخ.

دویدم بالا سرش دیدم . از اونجای که دوست نداره رو تختش بخوابه و رو تشک رو زمین میخوابه٬ و تا صبح مثل فرفره میچرخه٬ کله اش خورده به دراور و توی خواب گفته بود آخخخخخ٬  ولی اینقدر صداش بلند بود که من از خواب پریدم.جالبیش اینجا بود که از خواب هم بلند نشده بود و کاملا خواب خواب بود. اینقدر نصفه شبی خنده ام گرفته بود از طرفی هم دلم سوخت. اومدم یواشکی از سرش یه ماچ کنم که دیدم گفت : ماما!

با خودم گفتم عجب غلطی کردم حالا نصفه شبی ماچ کردنت چی بودخلاصه دوباره مجبور شدم کنارش دراز بکشم و نازش رو بکشم تا خوابش ببره.

تازگیها یاد گرفته هر وقت  میگم: رز٬   میگه:دون ( یعنی جون)٬ بعدش هم بلافاصله لبش رو غنچه میکنه به معنی بوسیدن از دور. و چپ میره ٬ راست میره میگه: بابا بابا دون ( بابا جون). 

 تو این تعطیلات خیلی به بودن حامد عادت کرده بود و براش خیلی سخته که صبح از خواب پا میشه حامد رو نمیبینه . امروز صبح بلند شد دید باباش رفته سره کار. رفته پشت در نشسته میگه: بابا دون !بابا گل! بیا بیا!

بابا گل رو دیگه نشنیده بودم برای اولین بار بود که میشنیدم. فکر کنم ما چون بهش میگیم گل٬ اونهم فهمیده که آدم به کسی که دوست داره  و میخواد نازش بده میگه گل.

خلاصه که جونم دیگه براتون چی بگه که وقتی هم حامد از سر کار می آد دیگه امان نمیده ما دوتا باهم حرف بزنیم.تا ما میاییم یه چیز بهم بگیم یا میگه: بابا دون٬ یا میگه: مامانی. با صدای بلند. بعدش هم که ما میگیم بله یا جانم٬ الکی میخنده یا شکلک در میاره یا دور خودش میچرخه یا اینکه الکی خودش رو میزنه زمین میگه: آخ.

این وروجک ها هر چی بزرگتر میشن بامزه تر میشن . من که اینقدر بنظرم بچه ها شیرین هستند که یه وقت های به مامانامون حق میدم که زیاد بچه می آوردن.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 23:40  توسط مونا  | 

سلام به دوستای خوبم./rosemama.persianblog.ir

 

به وبلاگ بلاگفایی من خوش اومدید.

 برام خیلی سخت بود پرشین بلاگ رو ترک کنم .یه جورایی بهش عادت کرده بودم ولی چون امکان اضافه کردن و پیوندهای وبلاگ رو نداشت و خیلی دلم میخواست که وبلاگهای دوست های خوبم رو به وبلاگ خودم لینک کنم این بود که تصمیم گرفتم بیام بلاگفا و از این امکان بلاگفا استفاده کنم.

دوست های خوبی که اسم وبلاگ من رو به وبلاگ خودشون اضا فه کردن اگه زحمتی نیست آدرسم رو عوض کنند و آدرس جدیدم رو بگذارند.

از همکاری همتون پیشاپیش تشکر میکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 16:3  توسط مونا  |