تبليغاتX
کوچولوهای ناز ما
 

  روز سپندار مذگان مبارک

اگه مایلید در موردش بدونید.

به اینجا یه سر بزنید.

http://www.ali2k.com/roozeshg.htm

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 12:45  توسط مونا 

 

حالا دیگه خیلی شارژم و با انرژی بیشتری کارهام رو انجام میدم. البته دو هفته ای است که مهد رز نمیریم چون همگی فلو گرفته بودیم و بد جوری مریض بودیم .

خدا نصیب نکنه اینجا آدم مریض نشه که با این دکتر های بی سواد و خسیس که دلشون نمییاد یه دارو به آدم بدن خوب شدنت با خداست.

خلاصه خوب شدیم . و مشغول فراهم کردن تجهیزات سفریم.

رز هم که هر روز شیرین تر و بامزه تر میشه( جریان خاله سوسکه است که قربون دست و پای بلوری بچه اش میر

شیرین زبونی می کنه و ادای من رو در میاره ٬ تکه کلام های من رو تکرار میکنه.ماشااللههههه. بارک اللههه. گوشی تلفن رو بر میداره و میگه :سلام خوبی؟! خودش هم جواب میده: خوبی( میخواد بگه خوبم نمی تونه). 

شبها موقع خواب وقتی شیرین زبونی میکنه و اینور و انور میره من هی میگم :رززززززززززززز.

و اون سرش رو میزاره رو بالش و دستش رو به بالش میکوبه میگه: پیش پیشششششش. و بعد  سرش رو از رو بالش بر میداره و میگه : رززززززززز! با لحن صدای من. بعدش میخنده.

تو خونه هم که داره بازی میکنه یه وقتی میگه: رزززززززز و بعد میخنده.

حسابی جدیت من رو به شوخی و بازی میگیره. نیم وجبی.

راستی یه خبر جدید دیگه هم دارم که ...........!

به زودی در وبلاگم خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 14:29  توسط مونا  | 

 

 

یاد گرفته که اسم های بابا بزرگ ها ٬ مادر بزرگ ها ٬ خاله ها٬ دایی ها٬ عمو٬ پسر دایی ها و دختر دایی و پسر خاله رو بگه.

که اگه اونها رو دید و اسم هاشون رو بگه همه رو حسابی سوپرایز کنه. آخه اگه خدا بخواد قرار شده که دیگه بریم ایران اگه بازم برای مرخصی حامد بامبول در نیارن. بخاطر همین هم به هیچ کس نگفتیم که میخواهیم بریم. مگر اینکه کسی از بچه های فامیل وبلاگم رو بخونه که بفهمه ٬اون رو هم بعید میدونم چون جز دو نفر کسی آدرس وبلاگم رو نمیدونه .اونها هم اصلا سر نمیزنن.

کم کم مشغول خریدن سوقاتی و خونه تکونی کردنم که اگه خواستم برم هم خونه زندگی تمییز باشه.

اگه دیر به دیر هم آپ میشم برای این بود که رزی یه کمی مریض بود و حسابی من مشغولش بودم که خدا رو شکر الان بهتره.

فقط یه کمی دلم شور راه رو میزنه که رز تو هواپیما اذیتمون نکنه .راه خیلی طولانیه ! پارسال که ایران رفتیم رز ۶ ماهه بود و خیلی خیلی اذیت شدیم بخصوص که استاپ بین دو پرواز ۹ ساعت بود.و رز تو هواپیما گوش دردی گرفته بود که ۴ ساعت تمام یه بند فریاد میزد. خاطره خیلی بدی از هواپیما و راه برام مونده فقط امیدوارم امسال بد نباشه.

خوب دیگه من باید برم و همگی رو به خدای بزرگ می سپارم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 21:14  توسط مونا  | 

هد٬شولدر ٬نیز٬ توز٬

دست میزاره رو سرش و شونه و زانو وانگشتهای پاش و این شعر و با سختی و کلی پس و پیش میخونه.

اینقدر مامان و بابا ذوق میکنن که هی فکر میکنه یه شعر دیگه یادش بیاد و باز مامان و بابا رو خوشحال کنه. فقط کافیه یه کلمه از یه شعر رو بگه که من با ذوق و شوق میگم حامد این شعرو داره میخونه ......

 تا میبینم یه شعر اینگلیسی میخونه یهو وطن دوستییم گل میکنه و به بابا میگم بیا عمو زنجیر باف بازی کنیم سه تایی.

باهاش بازی های ایرانی هم میکنم که بدونه بازی ها و شعر های بچه گونه خودمون هم خیلی قشنگه. از شعرهای بچه گونه ایرانی لی لی لی لی حوزک رو یاد گرفته . و رو رو با قایق......

خلاصه بچه رو ایرونی بار آوردن تو محیط خارج از ایران کلی کارمیبره و وقت پدر و مادر رو حسابی میگیره٬ عوضش ارزش داره.

 شبها بازی ها و شعرها و کتاب داستان های ایرونی .

روزها هم مهد کودک و تلویزیون برای آموزش اینگلیسی.

ولی چیزی که جالبه اینکه وقتی خونه دوستان ایرونیمون میریم اگر برای اولین بار هم که باشه رز اونا رو میبینه اصلا غریبی نمیکنه اما خونه دوستانی که به زبون فارسی حرف نمیزنن میریم خیلی غریبی میکنه و یکدم میگه : مامی مامی بابی بابی .

بابی رو هم از خودش در آورده .( بابا).

خوب من دیگه باید برم که ظاهرا حامد از پس خواب رز بر نیامد باید خودم برم بخوابونمش. 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 20:20  توسط مونا  | 

دیروز وقتی که به مهد کودک رز رفتم بهشون گفتم که دیگه من نمیخوام والنتیر( کمکشون)  باشم چون که دیدم حساسیت رزی داره نسبت به بچه های دیگه بیشتر میشه و قتی من اونهارو میگیرم بغلم آرومشون کنم بچه خودم نا آروم میشه.

با خودم فکر کردم بابا این چه کاریه؟ حالا  که من میخوام کمک کنم اول بهتره که به بچه خودم کمک کنم تا اینکه خودمو و اونو بندازم تو دردسر.( چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است).

البته یه دلیل دیگه هم داشت که اون رو بعدا میگم.

این روزها خیلی سر کیف نیستم و اگر تند تند آپ نمیکنم چون هم بی خوابی زیاد دارم و هم وقت کم دارم.

 الان که دارم وبلاگم رو مینویسم ساعت ۵ صبحه دیدم خوابم نمی یاد گفتم تا کی تو رختخواب بیخودی بچرخم .پاشدم یه کمی کتاب خوندم و یه وبگردی کردم و بعد شروع به نوشتن.

رزی هم که هر شب اینقدر مسیر اتاق خودش و اتاق ما رو سیر میکنه که فکر کنم بدتر از مامانش یه خواب درست حسابی نداره بچه ام.

بی نهایت گرماییه دمای خونه رو ۲۰ و یا گاهی ۱۹ میگذاریم بازهم ملافه رو پس میزنه . من و باباش با لحاف هم سردمون میشه این خانومی ما ازگرما نمیخوابه ٬ پاهاش مثل کوره داغ داغه.هر دفعه هم که میاد تواتاقمون میمونش هم بغلش میگیره و با خودش میاره. دست و پاها ش روهم دومتر باز میکنه من و باباش هر کدوم یه گوشه تخت می خوابیم.

شب تا صبح تقریبا سه یا چهار بار میبرم تو اتاقش و لی دوباره بر میگرده. نمیدونم واقعا باید چیکار کنم این عادتش از سرش بیافته.

برم که شاید خوابم ببره صبح ساعت ۷ باید پاشم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 5:17  توسط مونا  | 

 

ساعت یکربع به ۹ شب .

شام رز رو زودتر دادیم که سیر باشه که بتونیم  دو تایی باهم یه شامکی بخوریم . رز هم زیر صندلی ما دراز کشیده و هی با پاش به صندلی من و باباش میزنه و میگه:

مامان   لا لا.  بابا   لا لا  .

مامان تند تند غذاشو میخوره که رزی یه وقت بد خواب نشه.

حامد: مونا جون٬ خوابش نمییاد غذا رو با عجله نخور. من میبرم میخوابونمش.

مونا: نه از صبح خیلی بازی کرده امروز خیلی خسته است. بزار زود بخوابونم با هم یه فیلم نگاه کنیم.

موقع خواب که میشه شعر خوندنش میگیره. میدونه من هم خیلی دوست دارم و در حالی که باشم و باشه تشویقش میکنم٬برای همین هی شعر میخونه .آخرش هم هر کدوم که بردمیش برای خواب خوابمون میبره و نفر بعدی رو صدا میکنه.

رز :clap clap stop. shake shake stop.

مثلا خرسی شو دادم دستش عادت کنه با خرسش بخوابه . پاهای خرسش رو بهم میکوبه و میگه :clap clap stop.

 بعد ۱ ساعت شعر خوندن و ملق زدن و بازی و لحاف بازی و بالش بازی ٬بهش گفتم رزی اگه نخوابی من میرم بیرون خودت تنها بخوابیییییییی هاااااااا.!

 ماچ ماچ کرده . مامان دون.

: خیلی خوب پس دیگه بخواب.

: تیک تاک ٬تیک تاک.

: رزی مامان حرف نزن ٬ چشمات رو ببند. و لا لا کن.

: . مامان دونییییییییییی.

:خوب بیا رو پام بزارمت.

بعد کلی تکون دادن رو پا٬

: سیر( شیر)

تا رفتم شیر بیارم از اتاق پریده بیرون و به باباش که روی مبل دراز کشیده میگه:

سللللللااااااااااام.

خلاصه باهاش قهر کردم و بهش گفتم برو با بابا بخواب.

نوبت باباست.

بابا رفته تو اتاق و داستان تکرار شده تا ساعت ۱۱:۳۰ . مامان رو مبل خوابش برده . بابا هم تو اتاق .

این هم داستان هر شب ما و خوابیدن رز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 11:19  توسط مونا  | 

 

سلام دوستان خوبم

ما در دنیای جاذبه های وهم آلود و اسارت ها زندگی میکنیم. تیغ خواسته های غیر انسانی ٬ غرور٬ جهل٬ نفرت٬ اضطراب٬ ترس و حرص روح ما را مجروح کرده .

روح ما زخمی جراحت های زیادیه که  این زخم ها باید التیام پیدا کنند . سکوت( با خود خلوت کردن) میتوانه این زخم ها را التیام بده.

چطور؟

هیچ کس نمیتونه این کار را برای ما انجام بده .  ما باید خودمون به آرامش درون برسیم.

با گشودن دریچه ذهن و نگریست به درون . روی برگرداندن از همه موضوعات بیرونی و پرداختن به درون.

گاهی وقت ها واقعا لازمه . هر وقت که احساس خستگی و یکنواختی کنم ٬ میدونم که یه چیزی یه جای داره میلنگه.

این کار رو که یه جور مراقبه است به روحم خیلی کمک میکنه. بهتره که تو طبیعت هم باشم. بعدش یه انرژی وافری میگیرم که انگار دوباره متولد شدم.

نمیدونم تا حالا امتحان کردید؟

اگر نکردید به امتحانش می ارزه. البته بچه دارها باید یکی رو داشته باشن که بچهشون رو براش یه ساعتی نگه داره.

من  شبها که حامد و رز میخوابن از این کارها زیاد میکنم خیلی بهم احساس خوبی میده.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 17:55  توسط مونا  |