تبليغاتX
کوچولوهای ناز ما
 

سلام دوست های خوب و عزیزم

عید شما مبارک

چقدر دلم برای همتون تنگ شده و الان می فهمم که واقعا خیلی دوستتون دارم.

یکشنبه ساعت ۱۱:۳۰ شب رسیدیم فقط دوست داشتم که اونجا بودید و عکس العمل رز رو در مقابل پیشوازان میدید خیلی جالب بود قبلا با همگی تو عکس آشنا شده بود و کلی با عکس براش نشون داده بودم که وقتی خانواده رو میبینه غریبی نکنه آخه میدونستم فرودگاه چه خبری قرار بود بشه.

مامان بزرگ ها بابا بزرگ ها - خاله ها شوهر خاله ها پسر خاله - یکی از دایی ها اون یکی هم پنجشنبه اومد از روسیه و یکشیون هم سه شنبه  می آد- زن دایی ها - عمو جون و پسر دایی ها و دختر دایی و ..

همگی من و رز رو دور کرده بودند و یکی یکی خودشون رو معرفی میکردن . و جالب اینجا بود که اصلا رزی غریبی نکرد که هیچی نرسیده کلی هم شیرین کاری میکرد. کلی حال کردمممممممممم و کردن.

الان هم اینقدر بهش خوش میگذره که نگو و نپرسسسسسسسسسسسسسس.

از صبح تا شب بازی و خیلی خوب غذا میخوره و خیلی خوب میخوابه.

البته تو هواپیما اذیت شد ولی عیب نداره الان اینقدر بهش خوش میگذره که می ارزید.

امروز تازه تونستم که یه سر بیام اینجا  و از همین جا به همتون بگم که واقعا دوستتون دارم و به فکر همتون هستم ولی خیلی خیلی وقت کم دارم و نمیتونم بهتون تک تک سر بزنم تا انشاالله بیام کانادا .

آرزوی سالی سرشار از شادی و سلامتی و عشق و موفقیت برای همگی دارم.

اگه وقت کردم عکس های رزی رو میگذارم.

راستی من و نی نی هم خوبیم  حامد هم خیلی خوبه و بهمون خیلی خیلی خوش میگذره . واقعا هیچ جا ایران نمیشه .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 7:20  توسط مونا  | 

 

 

سلام به دوستای خوبم.

من نمیدونم این بلاگفای من چی شده که اصلا نمیتونم کامنت بگذارم. خلاصه من به همگی امروز سر زدم ولی نتونستم کامنت بگذارم.

چند تا عکس از رزی امروز گرفتم تو آلبومش گذاشتم ولی خدا میدونه که با چه مکافاتی برای اینکه خانوم فقط کفشش رو دوست داره و لباسش رو دوست نداره و هی از تنش میکشه میگه NOoooooooooooo.

خلاصه نمیدونم هرلباسی که براش خریدم حاضر نیست بپوشه حداقل من یه عکس بیاندازم دلم خنک شده چه برسه به اینکه بپوشه. حالا موندم اینها رو با چه کلکی تنش کنم .

بخاطر همین هم تو عکسها دلخوره. ولی زیاد حرفش رو گوش نکردم گفتم از حالا نتونم از پسش بربیام  هیچی دیگه کلاهم پس معرکه است.

حال خودم هم خوب شده خدا رو شکر و سوغاتی ها هم خریده شد.

فردا قرار برای اولین بار برم سونوگرافی نی نی جدید. 

راستی من اگه دیگه نتونم بیایم و سر بزنم ( که فکر نکنم طاقت بیارم) پیشاپیش به همه شما عزیزانم عید رو تبریک میگم و براتون روزهای شادی رو از خدا میخوام. مثل روزهای خودم.

آخه میدونید دوتا از برادر هام هم که روسیه هستند عید می آیند ایران که همه همدیگر رو ببینیم. خیلی خوشحالم. تازه رزی تمام دایی هاش رو میبینه.

مطمئنم که خیلی خوش میگذره بخصوص سیزده به در و شب سال تحویل که همه خونه مامانیم.(اگه خدا بخواد).

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 22:13  توسط مونا  | 

سلام به دوستای خوبم

مرسی از اینکه به یادم هستید و احوالمون رو می پرسید.

ما خوبیم و بسیار مشغول . بابا این سوغاتی خریدن مگه تموم میشه. این هفته هم ساعت کار حامد از ظهر تا شبه و هفته دیگه شب تا صبح ٬ اینکه همه کارها افتاده به دوش من.

از طرفی هم همگی مریض بودیم که حامد و رز شکر خدا خوب شدن من همچنان راهت ادامه دارم هستم.

آخه من قرص نمیخورم استراحت هم که نمیکنم اینکه طول میکشه خوب بشم.

بگذریم آّه و ناله بسه.

این روزها حسابی دیگه بی تابم و دل تو دلم نیست که میخوام برم ایران این شنبه نه شنبه دیگه اگه خدا بخواد پرواز داریم و فکر کنم حدودا یک ماه آپ نشم.چون حسابی ایران مشغول مهمون بازی میشیم و وقت سر خواروندن هم نداریم.

ولی دلم خیلی تنگ میشه برای دوستای خوبم .بعدش قول میدم به محض اینکه رسیدیم به همگی سر بزنم.

درضمن خیلی ممنون از لینک های که دوستان برام فرستاده بودن و راهنمایهای که کرده بودید.

راستی برای رزی لباس عید و کفش عید خریدم باید بیایید وقتی کفشاش رو میپوشه ببینید که چه جوری راه میره. یه کمی پاشنه داره و تیشتاش ناناشه ٬ عین این بچه کولی ها که تا به حال به عمرشون کفش نپوشیدن راه میره روزی ۱ ساعت میپوشونم  تو خونه راه بره که بهش عادت کنه.

ولی خیلی دوسش داره و همش کفشاش رو میاره که من بپوشونم.

خبر تازه دیگه اینکه خدا رو شکر رز رو ۴ روزه که عادت دادم که توی تختش و بدون هیچ دردسری خودش به تنهایی بخوابه و تا صبح هم اصلا بیدار نمیشه که صدام کنه و من میتونم تا صبح بخوابم٬ البته فکر کنم خدا دلش برام سوخته که این معجزه رخ داد چون واقعا خوابیدنش برام یه مسئله بزرگ شده بود .

خدارو شکر.

اولین روز که میخواستم بگذارم تو تختش با ترس ولرز گذاشتمش باورتون نمیشه که از تختش متنفر بود نمیدونم به چه دلیل وقتی تو تختش میگذاشتم انگار تو قفس مینداختمش ولی اون شب بهش توضیح دادم که مامان من میخوام تو مثل همه دوستات توی تختت بخوابی به تنهایی و کنارت میمونم تا تو بخوابی میخوام به تختت عادت کنی مثل ( ثمر - تیمی - .....) و اسم دوستاش رو گفتم .

اولش بغلم کرد ویه کم مقاومت کرد بعد براش توضیح دادم مامان دوستت دارم نمیخوام اذیتت کنم فقط میخوام به تختت عادت کنی و آروم و خوب بخوابی .بعدش دراز کشید وشیشه شیرش رو گرفت دستش و گاوش رو هم بغل کرد درعرض یکربع خوابید. رزی که خوابوندنش 2 ساعت  طول میکشید .

میدونستم که بچه ها حرف رو خیلی میفهمند ولی واقعا باور نمیکردم که تا این حد توضیح دادن و حرف زدن با بچه موثر باشه.

بعد از اون هم ظهر و شب فقط 10 دقیقه کنارتختش میشینم و دستش رو نوازش میکنم و اون میخوابه.

هر روز خدا رو شکر میکنم که اینقدر راحت شدم.

خدا غریب ها رو اینجوری یاری میکنه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 18:23  توسط مونا  | 

 

شب موقع خواب داشتم برای گلم توضیح میدادم که مامان جون میخواهی برات یه نی نی بیاریم که دیگه تنها نباشی ؟  یه خواهر یا یه داداشی ؟

باهم بازی کنید ٬ ........ از این حرفها.

ناز نازیم هم داشت همینجور گوش میکرد و لپش رو چسبونده بود به صورتم و سقف رو نگاه میکرد. احساس میکنم نسبت به سنش خیلی میفهمه. دلیلش هم اینکه خیلی باهاش حرف میزنم مثل آدم بزرگ ها.

بعدش هم بهش گفتم : مامان جون الان که خوابیدی نصفه شب که پاشدی دیگه هی نگو مامی مامی.

من هم تو اتاق خودمون خوابیدم ٬ زود بگیر بخواب و منو صدا نکن بگذار مامان هم بخوابه٬ آخه  من هم گناه دارم بخدا.

شب موقع خواب حامد گفت: مونا امشب اگه رزی بیدار شد من میرم بالا سرش تو بگیر بخواب چند شبه درست حسابی نمیخوابی.

نصفه شب رزی بلند شد طبق معمول شروع کرد: مامی ٬ مامییییییییی٬

حامد هم که قربونش برم که مثل من نیست فوری بپره تو اتاق . میگذاره که رزی اینقدر صدا کنه یا خوابش ببره یا همین که صداش میخواد تبدیل به گریه بشه میپره تو اتاق .

یه وقت دیدیم که رزی میگه : مامی baby  baby.با حالت پرسش.

طفلک بچه ام فکر کرده بود به همین زودی مامی نی نی رو آورده و سراغ رزی نمیره.

گفتم حامد جون میری یا برم مممممممم جیگرم کباب شد.

خلاصه  تصمیم گرفتیم که فعلا راجب baby چیزی نگیم تا نزدیک های اومدن نی نی که شد اونموقع آماده اش کنیم. از حالا ذهنش رو درگیر نکنم.

راستش رو بخواهید خیلی نگران رزی هستم که حسودی نکنه. آخه هنوز گلم خیلی کوچولوه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 22:4  توسط مونا  | 

 

سلام به دوستای خوبم .

قراربود بهتون یه خبر جدید بدم که برای خودمون خبر خوبی هست  و برای شما خبر جدید.

همونطوری که بعضی از دوستانم حدس زده بودند و خیلی هم برام جالب بود که چطوری حدس زدند

  رز ما تا ۷ ماهه دیگه ٬ دارای یه خواهر یا یه برادر کوچولو میشه که البته اگه خدا بخواد و همه چیز به خوبی و سلامتی پیش بره.

میدونیم که جسارت و کار بزرگیه با وجود یه بچه کوچولو یک سال ونیمه وتنهایی تو این غربت ولی امیدوارم که تصمیم درستی بوده باشه و هیچ وقت از این تصمیم پشیمون نشیم با توکل به خدا.

تاریخ تولد کوچولومون تقریبا با تاریخ تولد ۲ سالگی رز یکی خواهد بود.

من و بابا تصمیم داشتیم که تا ۴ ماه یا ۵ ماه به کسی نگیم و به صورت سوپرایز خبر رو به همه اعلام کنیم. ولی بنا به دلایلی سوپرایزمون لو رفت و چند نفر تو ایران قبل از اینکه ما پامون رو به ایران بگذاریم خواب دیده بودند و نتونستیم که دیگه بهشون دروغ بگیم.

من تو این مدت چند پست ثبت موقت از حالات و روحیاتم نوشته بودم که اونها رو هم بروز میدم . تا احساساتم رو تو این دو ماه و دو هفته پنهان نمونده باشه .

امیدوارم که رز عزیزمون با اومدن  نی نی جدید دیگه تنها نباشه و یه همبازی و دوست تو خونه علاوه بر مامان و بابا داشته باشه.

از همتون میخوام که برامون دعا کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 15:51  توسط مونا  |