تبليغاتX
کوچولوهای ناز ما
 

هفته ۲۳ رو پشت سر میگذاریم ماه پنجم را تمام و وارد ماه ششم میشویم( من و نی نی ).

هنوز نمیدونم نی نی مون چیه و دیگه فکر  کردم تا حالا که نمیدونیم بگذاریم وقتی به دنیا اومد بفهمیم .یه جورایی جالب تر میشه. هر چند که خودم از فضولی دارم میمیرم.

خدا رو شکر همه چیز به خوبی پیش میره و حالم خیلی خوبه.فکر کنم یه کمی وزنم نسبت به ماهم زیادی بالا رفته تو این 5 ماه 10 کیلو اضافه کردم . خدا به داد 4 ماه بعدی برسه.

همش برای اینکه وقت نمیکنم ورزش کنم و حسابی شکمو هم شدم و هر چی میخورم سیر نمیشم.

فکر کنم نی نی یه کمی شکمو تشریف داشته باشن( بهونه برای خوردن).

رز هم دیگه لجبازی نمیکنه الحمدالله وشبها هم عالی میخوابه ( البته همراه مامان و بابا ).

هوا خیلی خوب شده و وقتی از پنجره اتاق خوابمون بیرون رو نگاه میکنم کلی حال و هوای بهار می افته به جونم و دلم میخواد از خونه بپرم بیرون.

این روزها دعا میکن که همه چیز به خوبی پیش بره و مامانم بتونه بیاد پیشم خیلی احساس نیاز به یکی از افراد خانواده ام در کنارم رو حس میکنم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:29  توسط مونا  | 

 

سلام دوستای خوبم مرسی از راهنماییهای همگی.

من یه یک هفته ای بود که کامپیوترم خراب شده بود و حال همگی مون خوبه .برای مسله خواب رزی هم با یک دکتر صحبت کردم اونکه تشخیص داد چون بعد از برگشتن ایران اینطوری شده و شبها نمیتونه بخوابه احتمالا دچار استرس جدایی شده و میترسه که بخوابه و شما رو از دست بده . طفلک بچم چی کشیده تو این مدت . بالاخره من و حامد تصمیم گرفتیم که یه مدتی تا رز احساس امنیتش برگرده به حالت قبل پیشش میخوابیم تا بعدا یه کاریش بکنیم.

چند روزه که شب ساعت ۹ میخوابه تا ۹ صبح . اینجوری من هم حسابی استراحت میکنم و بالاخره بعد یک ماه  و نیم یه خواب راحت دارم.

تا بعدا هم خدا بزرگه.

در ضمن دکترهای مشاوره هم پیشنهادشون اینه که اگه پدر و یا مادر نمیتونه اون گریه ها و جیغ های بچه رو تحمل کنه و احتمال داره که بره سراغ بچه اصلا این روش سوپر ننی رو پیشنهاد نمیکنن ( اینکه بچه رو بگذاری رو تخت و خودت بیایی بیرون ) برای اینکه هم برای پدر و مادر خوب نیست و موفق نمیشن و هم برای بچه که با رفت و آمدهای پی در پی مادر بدتر خراب میشن. و اونها برای پدر و مادرهای کم طاقت روش تدریجی رو پیشنهاد میکنن.

بعدا روش تدریجی اگر موثر بود توضیح میدم.

از دوستای خوبم که روز مادر رو تبریک گفته بودن ممنونم و من هم به تمام مامانهای خوب مهربون فداکار این روز رو تبریک میگم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 9:14  توسط مونا  | 

 

هنوز داریم رو خوابیدنش کار میکنیم و تا امروز ۲۰ روزه تقریبا هم ما بی خواب و کم خوابیم و هم طفلک بچم خودش.

باز خودش در طول روز بیخوابیش رو جبران میکنه.

بگذریم انشاالله که درست میشه و همه این روزها میگذره.

تمام راههایکه دوستان با کامنتهایکه گذاشته بودن امتحان کردم پیش خودمون بجز اون روش supper Nani که اصلا اون روش رو نمیتونم پیاده کنم یعنی یه دل شیر میخواد اون التماسها و گریه های بچه رو تحمل کنه که من هم اون رو ندارم. نه من نه حامد .

همه اینجاییها هم میگن اگه اون روش رو اجرا نکنید حالا حالا درست نمیشه و همیشه با خوابش مشکل خواهید داشت.

 روش تنها گذاشتن بچه توی تختش سر یه ساعت مشخص و بیرون آمدن از اتاق و دفعه اول بعد 5 دقیقه دفعه دوم 10 دقیقه گریه و دفعهای بعد هی 5 دقیقه 5 دقیقه به زمان بیرون ماندن مادر و پدر از اتاق اضافه میشه تا بچه اینقدر گریه کنه تا از خستگی بخوابه البته در این فاصله های 5 و 10 و 15 و.... 5 دقیقه وارد اتاق میشوی و بچه رو در آغوش گرفته و میگی که عاشقشی و دوستش داری ولی باید توی تختش بخوابه. میگن بعضی بچه ها بااین روش 3 روزه درست میشن و بعضی ها تا 2 ماه طول میکشه من که 3 دقیقه بیرون موندن رو هم طاقت نیاوردم.

حالا امیدوارم که روش خودم کار کنه و خدا به بچه ای که تو شکممه رحم کنه و این مسله اش حل شه تا بتونم استراحت کنم.

در طول روز اینقدر شاد و شنگوله که انگار نه انگار که این همون بچه است و همش در حال شعر خوندن و زمزمه آهنگ است.

امیدورام که موفق بشیم نتایج تحقیقات رو براتون مینویسم فعلا اینروزها سوژه ای جز این قضیه ندارم که راجبش بنویسم تا برگردیم به زندگی نرمال و من یه کم ذهنم آروم بشه .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 21:51  توسط مونا  | 

افسانه جون تولدت مبارک
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 12:50  توسط مونا 

 

از اون روزی که رز حالش بد شد و بردیمش بیمارستان هر شب کلی داستان برای خوابوندن این خانومی داریم که دیگه یه وقت های واقعا نمیدونم باید چیکار کنم.

همه روشهای عالم رو امتحان کردم کار ساز نبوده . دیگه طبق آخرین تصمیمی که دیشب من و حامد گرفتم قرار بر این شد که سه تایی کنار هم بخوابیم که شاید همگی بتونیم یه خواب راحت داشته باشیم.

روال کار مون این بود که بابا کتاب میخوند همین که چراغ رو خاموش میکرد رزی شروع میکرد به مامان مامان کردن و من میرفتم تو اتاق و تقریبا نیم ساعت بیشتر طول نمیکشید که میخوابید.

یک روز حامد اومد چراغ رو خاموش کنه مخالفت با چراغ خاموش کردن شروع شد که من با هر کلکی که میتونستم بالاخره چراغ رو خاموش میکردم و نیم ساعت تبدیل شد به یک ساعت.

روز بعد یک ساعت به یک ونیم ساعت و ...... حالا دیگه خانومی که ساعت ۹  میخوابید ساعت ۱۲:۳۰ به زور و بدبختی با هزار جور کلک و جلوی تلویزیون و تو پذیرایی و .............. تقریبا بعد ۱ ساعت گریه میخوابه و بعدش نه اینکه تا صبح هم دیگه پا نشه . ساعت ۱ ساعت ۲ ساعت ۳ هم بیدار میشه و حاضر و غایب میکنه ولی با گریه.

خلاصه که هزار تا روش امتحان کردم تا به این نتیجه رسیدم تا احساس امنیت بکنه دخترم تا بعدببینیم که چیکار میکنیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:21  توسط مونا  | 

 

یه کمی براتون از نی نی بنویسم .

هفته ۲۰   رو پشت سر گذاشتم و خدا رو شکر خیلی حالم خوبه از نظر فیزیکی و جسمی . از نظر روحی هم اکثرا خوبم ولی گاهی اوقات حالات افسردگی در خودم احساس میکنم که فکر میکنم کاملا طبیعی باشه . نی نی هم حسابی تکون میخوره و احساسم نسبت بهش بیشتر شده و دیگه کم کم احساس میکنم که واقعا در قبال نی نی هم مسئولیت بزرگی دارم و تمام روحیات و حالاتم کاملا بروی اون تاثیر میگذاره .

گاهی اوقات که کم حوصله میشم یاد نی نی که می افتم دلم براش خیلی میسوزه و سریعا به خودم میام.

خداییش اونقدر که همه مواردی رو که میدونستم سر حاملگی رز رعایت میکردم سر این نی نی کوچولوی ناز نازی خیلی کمتر رعایت میکنم . اصلا ورزش نمیکنم. غذامو به موقع و کامل نمیخورم استراحت و خواب کامل هم که از دست رزی ندارم. خیلی دلم براش میسوزه.

البته اینها چیزهای هستن که واقعا وقت نمیکنم و از اختیارم کمی خارجه .

دوشنبه که دکتر رفتم ازم خواست که یه سونوگرافی دیگه داشته باشم که فردا وقت سونوگرافی دارم وقتی دکتر ازم پرسید میخواهی جنسیت فرزندت رو بدونی بر خلاف چیزی که بود و از فضولی شبها خوابم نمیبره گفتم نه. یعنی یاد حامد افتادم که گفته بود ندونیم سوپرایز بشه. حالا دکتر برگه سونوگرافی ام رو نوشته و ذکر کرده که نمیخوام بدونم و راستش یه کمی از حرفی که زدم پشیمون شدم.

آخه بگو دختر تو که اینقدر فضولی که شبها خوابت نمیبره چرا حرفه ای بازی در مییاری؟

روزها مثل برق و باد میگذره و اصلا نفهمیدم که چه جوری داره ۵ ماهم تمام میشه. داریم سعی میکنیم مامان رو دعوت کنیم که برای زایمانم بیاد پیشم اگه خدا بخواد و بهش ویزا بدن .

دعا کنید که مامانم بتونه بیاد والا خیلی روزهای سختی در پیش خواهم داشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 15:41  توسط مونا  | 

 

چطور میشه که آدم در عین خوشبختی و درحالی که تو زندگیش هیچ کم و کسری نداشته باشه / بازم ناراضی باشه ؟ فقط از  خودش .

قبلا خیلی خودم رو دوست داشتم و خیلی مواظب خودم بودم خیلی برای خودم وقت میگذاشتم همیشه تحت هر شرایطی ورزش میکردم غذاهای سالم و مقوی میخوردم اعصاب خودم رو سر چیزهای بیخودی خورد نمیکردم .....

الان در واقع هیچ چیزی تو زندگیم عوض نشده/ هیچ چیزی از نقش مادری و انگیزه مادری و همسری ام کم نشده ولی تنها چیزی که خیلی عوض شده اینکه دیگه برای خودم جایی ندارم و این موضوع خیلی ناراحتم میکنه . چون فکر میکنم بعدا همه چیز رو تحت الشعاع قرار بده.

نمیدونم شاید هم بخاطر شرایط بارداری و بهم ریختن این هورمون هام باشه و یا شرایط سختی که بعد از مرگ پدرم پشت سر گذاشتم باشه ولی هر چی هست دارم راجبش فکر میکنم که یه کاری برای این قضیه بکنم. اصلا یه طوری شدم که نمیتونم درست حسابی فکر کنم .نمیدونم چمه؟

شما اگه چیزی به نظرتون میرسه دوست داشتید برام بنویسید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:37  توسط مونا  | 

 

طبق نظریات دکترهای روانشناس و... شنیده و خونده بودیم که سن استقلال طلبی و لجبازی بچه ها از ۲ یا دوسال به بعد شروع میشه .

خانوم خانومای ما چند وقته خیلی استقلال طلب شده و نه اصلا دستش رو میده به من و نه کنار من راه میره و هر وقت هم میگم رزی بیا باهم بریم خیلی قاطع میگه: No No.

امروز بعدالظهر با هم به  کتابخانه رفتیم و بعد کلی بازی و یکه تازی دویده  سراغ آبخوری -  آبخوری کتابخونه دوتا پله میخوره که رز وقتی میره بالای پله قدش به آبخوری میرسه.

 میگم: مامان میخواهی کمکت کنم آب بخوری؟؟؟؟؟؟؟؟

:No No.

: خیل خوب پس من رفتم .

: مامان بیا بیا!

: جونم مامان، کمکت کنم؟

: No No

:

: مامان خرسی آب بخور.

تازه فهمیدم که خانوم میخواد به خرسش کمک کنه آب بخوره . هنوز خودش درست حسابی بلد نیست آب بخوره .

 گفتم:   بریم دیگه دیره بابا منتظره ماست بریم دنبالش.

: No No.

:باشه من رفتم تو بمون بازی کن.

: بای بای

: خدا جونم چیکار کنم دلم نمی یاد برای چیزهای بیخودی به گریه بیاندازمش.

رفتم یه جای دور از چشمش نشستم تا اینکه دیدم اومده دنبالم

: مامان مامان بیا ! بعد من رو دیده،  ااااااااااااااااااااااا  ، مامان اینجاست.!!!!!!!!

من هم اصلا خودم رو از تک و تا نیانداختم و گفتم من اینجا منتظر بودم تا تو بیایی به من برسی.

خلاصه از روز شنبه دخترم شروع کرده به استقلال طلبی و من بیچاره هم همش دنبال یه راهی هستم که یه جوری برخورد کنم که بعدا از کرده خودم پشیمون نشم. گاهی با قاطعیت گاهی با نرمش.

ولی چه قاطعیتی که وقتی به گریه میافته میرم خودم هم تواتاق گریه میکنم. حامد بهم میگه آخه تو که نمیتونی بیخودی چرا خودت رو غذاب میدی.؟

ولی میدونم که باید بتونم گاهی قاطع باشم و الا ............

این هم از جریان ما مادر و دختر و بقول اینجایییها چلنجهامون.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:53  توسط مونا  | 

 

سلام به دوستای خوب و مهربونم

مرسی از اینهمه لطف و محبتی که به من و رز داشتید و دارید.

حقیقتش رز روز چهارشنبه مریض بود و حالش خیلی خیلی بد بود بعد اینکه یک شب تا صبح تو بیمارستان بودیم دکتر به من یه چیزی گفت که واقعا من از زندگی و از همه چیز دست شستم شاید هم تصمیمم عجولانه بود ولی به قدری ناراحت بودم که نمیخواستم که دیگه هیچ کار دیگری بکنم و کل روز رو گریه کردم و اصلا دیگه انگیزه ای برای نوشتن نداشتم که از شدت ناراحتی اونطور نوشتم برای اینکه دیگه نمیخواستم اینجا چیزهای غم انگیز بنویسم و روحیه بدم رو به دیگران انتقال بدم.

که فکر میکنم اون دکتره یه چیزی همین جوری بهم گفته بوده برای اینکه رز الان حالش خیلی خوبه و سر حاله الحمدالله و امیدوارم که واقعا اشتباه کرده باشه.

من از لطف همگی ممنونم و اصلا هم از کسی نرنجیده ام و به محض اینکه بتونم باز هم می آم سر میزنم.

دلیلش فقط به فقط همین بود.

دوستتون دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 19:14  توسط مونا  | 

دخترکم دیگه حسابی با مامانش حرف میزنه .

رز  :  اااااااااا نگاه کن ! دیدی؟

من  : وای حامد شنیدی؟

رز  : حامد بیا ! بابا بیا! بیا رز رو ببین!

خدای من  اصلا باورم نمیشه که به این سرعت بتونه کلماتی رو که بلد بوده بهم بچسبونه و جمله درست کنه.

دوستانم که دختراشون دو ماه بزرگتر از رز هستن هنوز چند تا کلمه بیشتر نمیگن.

من اینقدر از سر تنهایی با این طفلکی حرف زدم دلش برای مامانش سوخته و چقدر سعی کرده که زود حرف  بزنه و هم صحبت مامانش بشه.

خلاصه که خودش هم ذوق زده شده و هر چیزی که بلده سعی میکنه بهم بچسبونه و جمله بسازه.

اون روزی میبینم که همه عروسکهاشو جمع کرده توی چمدون و میگه:

   : خوب !  همه لا لا!

  : گاو گاوی بیا ! میمون where are you نمیدونم این جملات اینگلیسی رو از کجا یاد میگیره چون ما اصلا باهاش و حتی خودمون اصلا اینگلیسی صحبت نمیکنیم.

حتما از تلویزیون یادگرفته.چون دوستاش هم همه فارسی حرف میزنن دوستای 4و 5 ساله که داره.

این هم از جمله سازی دخترم الان هم که من اینجوری فارغ نشسته ام و دارم وبلاگ میخونم و مینویسم مثل فرشته ها خوابیده.

و من فرصت کردم یه کم کمکی هم با این فسقلی تو شکمم خلوت کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 15:13  توسط مونا  | 

 

امروز دختر گلم رو بردم برای واکسن ۱۸ ماهگی و تقریبا آخرین واکسن قبل از ۴ سالگی.

از قبل ازینکه ببرم هی بهش میگفتم رزی میریم دکتر آمپول بزنه . ناخنم رو رو دستش فشار میدادم میگفتم مثل من که دیروز آمپول زدماااااااا. بعد میخندوندمش اون هم ادای من رو در می اورد و انگشتش رو فشار میداد میگفت دیزززززززززززز. مثلا آمپول میزد میخندید.

بعد که رفتیم دکتر فکر کنم آمادگی کامل رو داشت و نمیدونست چیه. من گفتم یه کمی درد میگیره. و خوشبختانه اصلا بی تابی نکرد اولین واکسن رو که اصلا گریه نکرد دومی رو چون روغنی و زیاد تر بود کمی گریه کرد بعدش گریه خیلی زود قطع شد.

بعد از چکاب کامل وزن رزی ۱۳ و خورده ای کیلو و قدش ۸۹ سانتی متر بود . تمام مهره ها و تمام مراحل رشدیشو دکتر باهام چک کرد. و نهایتا گقت که قد و وزنش عالیه و حتی بیشتر از نمودار رشد البته بیشتر قدش بنظر میرسه.

ازم پرسید آیا میتونه از جایی بالا بره ؟ یا چند کلمه میتونه بگه؟

خنده ام گرفته بود برای اینکه رز از سن ۱۴ ماهگی شروع کرد به بالا رفتن از صندلی و اپن آشپزخانه....

گفتم بله کلمه میگه. پرسید حدودا چند تا؟

---- : دکتر دیگه داره جمله میسازه. میگه جوجو نشسته - مامان نگاه کن -- هاپو اومد--گربه خوابید.

خیلی تعجب کرد گفت عالیه .

خیلی خدا رو شکر کردم یعنی همیشه شکر میکنم . که خدا یه همچین نعمتی بهم داده که من با دیدنش روز به روز به عظمت و قدرت خدا بیشتر پی ببرم و بهش نزدیک تر بشم.

و همیشه از خدا میخوام که همه بچه های مریض رو شفا بده.

راستی یه خبر جدید که امروز اولین حرکت نی نی رو در هنگام وبلاگ خوندن حس کردم و  احساس مادری شدن دوباره بهم دست داد.  میگن نی نی رو به هر کی تکون بخوره اولین بار اون شکلی میشه. من که داشتم وبلاگ یکی از بچه ها رو میخوندم راجب نیکل کیدمن بود . اگر این گفته درست باشه پسرم یا دخترم باید شبیه نیکل کیدمن بشه.( خنده) حالا بببینیم چی میشه؟

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 16:46  توسط مونا  |