تبليغاتX
کوچولوهای ناز ما
سلام به دوستای خوبم

اوضاع و احوال خوبه مثل اینکه هورمون هام یه کمی سر تسلیم  فرود آوردن و حالم خیلی خوب شده . واقعا که چه پروسه عجیبیه این دوران  حاملگی . آدم همه حالات و روحیات و رفتارهاش عوض میشه . یه روز شاد یه روز غمگین .یه روز پر انرژی یه روز کم انرژی . خوب معلومه یک انسان جدید تو وجود آدم داره شکل میگیره  و خلق شده کم اتفاقی نیست باید هم اینقدر آدم رو زیرو رو کنه.

بیچاره مردها که باید قدم به قدم و با صبوری کامل این دوره رو با ما بگذرونن. البته این هم سهم پدری است دیگه!!!!! میخواستن بابا نشن.

راستی روز پدر رو هم به همه پدرهای مهربون و زحمت کش تبریک میگم .

بلاخره من و حامد هم تصمیم گرفتیم خونه بخریم اگه خدا بخواد آخه خیلی مردد بودیم همش برای اینکه من مطمن نبودم که تو کانادا موندگارم به خاطر تنهایی و غربتش همش میگم باید برگردیم دبی که خیلی نزدیک ایرانه .

ولی دیگه تصمیم گرفتیم حالا تا نی نی به دنیا بیاد و یه جونی بگیره فعلا اینجا باشیم . البته دیر یا زود باید تصمیم قطعیمون رو بگیریم .

این خونه دیدن هم خیلی تفریح خوبیه هااااااا! خلاصه آخر هفته ها رو هی میریم خونه میبینم . خونهای نو و تازه ساز و خونه های زیر ۵ یا ۶ سال ساخت. هر کدوم یه معایب و محاسنی دارند تصمیم گیری خیلی سخته.

فعلا با یه آژانسی قرارداد بستیم که بهتر و زودتر بتونیم خونه ای که دلمون میخواد پیدا کنیم.

رز هم خیلی حال میکنه چون عاشق پله است و وقتی میریم خونه ببینیم داد میزنه ااااااااااااااااااااااااا نگاه کن ماما پله!

نی نی جون هم خوبه و خیلی خیلی فعاله فقط یه کمی نگرانم که  یه وقت خدای نکرده زود به دنیا نیاد . رز رو که حامله بودم اصلا اینطوری نبود. راستی یه سری لباس و وسایل هم برای نی نی جون هم خریدیم یه کم خیالم راحت شد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 9:13  توسط مونا  | 

 

اینروزا احساس میکنم که مشغله های زندگی و سرگرمی من با رز و خستگی بارداری و کار و مشغله زیاد حامد یه جورایی داره روی روابطمون تاثیر میگذاره که اصلا خوشم نمییاد. ولی خوب چیکار کنم که بیشتر از این هم انرژی و توان ندارم.

مگه چقدر یه آدم میتونه انرژی داشته باشه؟ خوب خیلی سعی میکنم که تاثیر مخرب نگذاره ولی اونجور ی هم که قبلا بودیم و هر روز بیشتر از روز قبل احساس نشاط و خوشبختی میکردم رو  از جانب اون ندارم.

البته همیشه تو این طغیانهای زندگی که گاهی وقتها به یه همچین جاهای میرسم یاد گرفتم که با آرامش فقط بگذارم که زمان خودش قضیه رو حل کنه. شاید روح حامد هم از این احساس من خبر نداشته باشه یعنی بهش اصلا نشون نمیدم ولی از اونجاییکه من خیلی ریز بین و دقیق و مراقب هستم خیلی زود متوجه زنگ خطرهای زندگی میشم.

نمیدونم همه آقایون اینجوری هستن که همیشه فکر میکنن همه چیز داره عالی پیش میره و هیچ اشکالی تو کارشون نیست یا من خیلی حساس شدم اینروزا. چون فکر میکنم من بیشتر برای گرمای زندگیمون و بهتر شدن زندگیمون تلاش میکنم.

نمیدونم چرا اینچیزا رو مینویسم و گاهی وقتها دوست دارم که راحت باشم و هر چیزی که دوست دارم بگم شاید این پستم رو حامد هم بخونه ولی معمولا خیلی کم وبلاگم رو میخونه ولی اگه بخونه همین جا بهش میگم که خیلی دوسش دارم و اصلا دلم نمیخواد با این حرفها ناراحتش کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 22:29  توسط مونا  | 

 

الان که پست امروز رو مینویسم عشقم جلوی من بالا پایین میپره و هی بلبل زبونی میکنه که توجه من رو جلب کنه هی دست به مونیتور میزنه میگه:

داگه؟ مامان داگه؟( داغه؟)

بعد میره بالای تخت میپره پایین بعد میخنده میگه:سرتگ ( سرتق).

من هم میخوام بهش توجه نکنم ولی اصلا نمیشه  اینقدر شیرینه که دلم میخواد یهو  بپرم گازش بگیرم .

نداه تون مامان ( نگاه کن مامان) ببین رفت توش.

دیروز یه کمی اتاق و کمد های اتاق رز رو مرتب کردم تا برای نی نی جدید یه جای باز بشه که کم کم چیزهایکه براش میخریم بتونیم تو اون اتاق جا کنیم آخه آپارتمانمون فقط ۲ تا اتاق داره.

یه چیزهایی  هم براش خریدیم ولی نه خیلی زیاد. زمان خیلی به سرعت میگذره و خیلی خوشحالم که که به کندی زمانی که برای رز  حامله بودم نمیگذره.

البته ۳ ماه آخر همیشه دیرتر میگذره که من تقریبا ۳ ماه و  ۱۳ روز دیگه نی نی کوچولومون رو اگه خدا بخواد بغلم میگیرم.

ملودی جون هم یک لحظه یادم نمیره و حسابی نگرانش هستم خدا خودش کمک کنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 15:10  توسط مونا  | 

 

هوای بهاری یه جون و یه انرژی تازه ایی بهم میده . اینقدر شارژ میشم که فکر میکنم تو این دنیا از من خوشبخت تر اصلا وجود نداره.

بخصوص که اینروزها هم که نی نی خیلی ابراز وجود میکنه و همش تکون میخوره احساس میکنم که خیلی بیشتر دوستش دارم .

از رزی براتون بگم که خوابش تقریبا خوب شده ولی با  کلی مراسمی که برای خانومی قبل خواب اجرا میکنیم .

پارک و گردش بعداظهر و شام و حمام و آب بازی و خاموش کردن چراغها و کشیدن پرده ها بعد لباس خوابها همگی پوشیده و مسواک زدن در حضور خانوم بعدش هم شیر و کتاب داستان و نوار لالا بای خانومی . مامان یه طرف و بابا هم طرف دیگه تا رز خانوم شیرشون رو میل فرمایند بعدش شعرهاشون رو یکی یکی بخونن بعدش هم نرمشهاشون ( فکر کنم یوگا میکنه) انجام بدن تا خانوم خوابشون ببره.

البته همه این کارها برای اینکه هم سر ساعت ۹ ۹:۳۰ شب برای خواب شرطی بشه هم احساس آرامش و امنیت بکنه که نصفه شب دیگه اونطوری نشه.

خداروشکر خوابیدنش بیش از ۳۰ دقیقه طول نمیکشه و شب تا صبح هم دیگه تقریبا بیدار نیمشه.

بعد از اینکه میخوابه زندگی من و حامد تازه شروع میشه.بهم تو تاریکی علامت میدیم که خوابید بعد میپریم بیرون و چراغ روشن و تلویزیون و فیلم و میوه  و صور و سات و تنقلات و .........

فعلا که این روش رو پیش گرفتیم تا ببینیم بعدش چی میشه.

الان هم خیلی احتیاج به استراحت دارم میرم که یه کمی تا از خواب ظهرش پا نشده یه کمی استراحت کنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 13:55  توسط مونا  |