تبليغاتX
کوچولوهای ناز ما
 

شده که یه وقتهایی یاد ده دوازده سال پیش بیافتید و دلتون بخواد یه مدتی تو اون دوران بمونید؟

من که دوران مجردی خیلی خوب و شیرینی داشتم و کلی کیف کردم واستفاده کردم گاهی یاد اون دوران میافتم با وجود اینکه هیچ وقت نگذاشتم تو هیچ دوره ایی بهم بد بگذره و از دوران تاهل و مادریی هم نهایت لذت ممکنه رو میبرم ولی گاهی هوس میکنم که یه وقتهایی تنها باشم تنها با دوستام برم مسافرت البته قبل از بچه دار شدن هم این کار ها رو میکردم ولی با وجود رزی ناز نازی اصلا دلم نمییاد تنها بگذارمش برم . چیکار میشه کرد دیگه این دل بیچاره ما نمیدونه به کدوم سازمون برقصه.

ایران که میریم حامد دو سه روزی رز رو نگه میداره و میگه برو با دوستات حال کن و فکر کن که اصلا ما نیستیم صبح برو غروب بیا . خیلی حال میده دوستام هم تقریبا همشون مجردن یکشون اخیرا متاهل شده که اون دیگه خیلی متاهل شده .

ولی اینجا اینقدر آدم مسولیت و کارش زیاده که تا یه وقتی گیر بیاریم سعی میکنیم با هم باشیم و از بودن همدیگه استفاده کنیم و باهم خوش بگذرونیم.

همیشه خدارو شکر میکنم که حامد اینقدر خوبه البته من هم براش کم نمیگذارم .

یه سری عکس جدید از رزی براتون میگذارم تو آلبومش چون تو وبلاگ هر کی میرم عکس میبینم کلی حال میکنم نمیدونم شما هم حال میکنید یا نه؟

خوب و خوش باشید دنیا به کامتون شیرینننننننننننننن.

امروز از اون روزهایه که سر کیفم.

راجب رزی. اینقدر که عاشق این میمونشه یه وقتهای راجب تصمیم گیری برای همسر آینده اش نگران میشم  هر جا که بریم مثل یکی از اعضا خانواده مون باید اون رو هم همراه خودمون ببریم والا بهش خوش نمیگذره.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:42  توسط مونا  | 

 

سلام به دوستای خوبم.

هفته ۳۱ رو پشت سر میگذارم و اگه خدا بخواد ۸ هفته دیگه باقی نمونده که نی نی ناز نازیمون رو بغلم بگیرم.

خدا رو شکر که حالم خیلی خوبه و اصلا احساس خستگی و واماندگی فعلا ندارم میدونم که خواهم داشت .

برای مامان هم همانطور که آرزو جون گفته بود رفتیم پیش نماینده شهرمون و خواستیم که علت ندادن ویزا رو بهمون بگن و گفتن که ۳ هفته دیگه معلوم میشه چرا به مامان ویزا ندادن. دکتر متخصصم هم بعد شنیدن خبر ویزا ندادن به مامانم خیلی ناراحت شد و گفت تو عمل جراحی داری و نیاز به مراقبت ویژه بعد زایمانت داری با این بچه کوچولو نمی تونی استراحت کنی. و بخیه هات ممکنه عفونت کنه.

اونهم گفت من هم یه نامه میدم که توش ذکر میکنم سه زارین داری چون دکتر خانوادگیمون توی نامه قبلی ذکر نکرده بود جراحی دارم. دوباره میخواهیم درخواست کنیم و دعوت نامه بفرستیم توکل به خدا البته بعد سه هفته دیگه که جواب سفارت اومد.

حامد میگه اگه مامان نتونه بیاد ۲ ماه مرخصی بدون حقوق میگیره تا پیشم باشه.اینجا میگن( پرنتینگ لیو) درواقع ترک کار برای یه مدتی.

از رز رزی بگم که عزیزم انگار متوجه تغییرات من شده و چپ میره راست میره میاد بغلم میکنه میگه "مامی ایز لاوینگ". مامان عاشقه. آخه یه کتاب بارنی داره که اسمش هست هوراییی مامی. عاشق این کتابست روزی ۱۰۰ بار میاره که من براش بخونم . من هم یه دور اینگلیسی میخونم یه دور فارسی.

تا بهش میگم رزی میدونی مامان چقدر عاشقته؟ میدوه بغلم میکنه میگه : مام دوستت دارم.

طفلکی اینگلیسی فارسی هی حرف میزنه خیلی دوست داره با بچه ها ارتباط بر قرار کنه . فارسی که خیلی خوب حرف میزنه و هیچ مشکلی با بچه های ایرانی و دوستای ایرانیش نداره ولی وقتی میریم پارک یا جای که بچه های اینگلیسی حرف میزنن شروع میکنه الکی قل قل کردن و گاهی هم با یه نگاه  ملتمسانه ای به من از من کمک میخواد که به ارتباط اون با بچه ها کمک کنم.

میدونم که کار درستی میکنیم که همش با هاش فارسی حرف میزنیم چون بعدا اصلا مشکل زبان اینگلیسی نخواهد داشت ولی یه جورایی تحمل ناراحتی الانش رو ندارم.

شنبه از حامد خواستم پیش رز باشه و من تنهایی رفتم مال . کلی لباس خوشگل برای نی نی جون خریدم با وجود اینکه رزی لباس داشت بعد اینکه اومدم خونه همش ناراحت بودم که چرا برای رزی نخریدم البته یه دو دست هم برای اون خریده بودم ولی مال نی نی خیلی زیاد بود. خلاصه دیروز با حامد رفتیم مال و عوض روز شنبه رو در اومدم ایندفعه کلی برای رزی خریدم و برای نی نی نخریدم.

راستی ییییییییااااا خیلی سخته آدم مادر ۲ تا بچه باشه باید خیلی هواسش جمع باشه.

مگه نه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 15:26  توسط مونا  | 

 

نمیدونم چی تو حکمت خداست که باید دست تنها با تمام مسایلم دست و پنجه نرم کنم .

به مامانم متاسفانه ویزا ندادند با وجود اینکه هر موردی که میتونست امکان ویزا دادن رو زیاد کنه انجام داده بودیم. نامه پزشکی ٬برگهای پرداخت مالیاتی٬ سند خونه از طرف مامان ٬ حتی کپی بلیط رزو شده٬ ........ ولی همزمان به مامان دوستم که فقط برای دیدار میخواست بیاد ویزا دادن به مامان من ندادند. اصلا من که دیگه مغزم به جایی قد نمیده که چه علتی میتونه داشته باشه.

حالا حامد مجبوره که برای بعد زایمانم یه مدتی ترک کار کنه و بمونه خونه پیش من.  چون قراره سه زارین هم بشم و خیلی احتیاج به یکی دارم برای اینور و اونور کردن رز و .....

خلاصه دوسه روزی که خبر رو شنیدیم جفتمون هم  تو کما هستیم . چون تمام برنامه های زندگیمون و نقشه ها بر آب شد. خریدن خونه هم به تعویق افتاد. خیلی حال هر دومون گرفته است.

چه میشه کرد ما که همیشه توکل به خدا کردیم و به هرچی که اون صلاح دونسته راضی شدیم پس هر چه پیش آید خوش آید.

فعلا تا حالم جا بیاد شاید تا یه مدتی آپ نکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 18:14  توسط مونا  | 

 

هر چی بهش میگم مامان جون تو شکم مامان نی نی هست . میگه نه توپه!

یه وقتهایی هم بلوزم رو میزنه بالا و زیرش رو نگاه میکنه بلکه بتونه توپ رو بیاره بیرون و باهاش بازی کنه.

آخه عاشققققققق توپه . نمیدونم دیگه باید چه مدل توپ براش بخریم که باز جایی میره نگاه حسرت آمیز به توپهای دیگران نکنه.۲۰ مدل توپ داره تازه آرزو میکنه که کاش یه روزی از شکم مامان هم یه توپ بیاد بیرون.

از اونجایی که مامان خیلی شکمو شده .

اونروزی براش توت فرنگی و هلو و بلو بری و انگور خورد کرده بودم تو یه پیاله که از خواب بیدار شده بشینه جلوی تلویزیون و میوه اش رو بخوره که بهش گفتم رزی بیا میوه بخور. ولی پیاله تو دست من بود.

مشغول کارتون نگاه کردن به همراه رزی یه وقت دیدم رز اومد نزدیک من و یه نگاه به پیاله انداخت گفت:

ااااااااا مامان خوردیییی؟؟؟؟؟؟؟؟

خدای من مرده بودم از خنده طفلک بچه ام. گفتم آره مامان من که گفتم بیا بخور نیومدی من خوردم.

روز یکشنبه قراره که سفارت کانادا به مامان خبر بدن که بهش ویزا میدن یا نه. فقط دارم شب و روز دعا میکنم. خدا خودش به دادم برسه که اگه به مامان ویزا ندن چیکار میخوام بکنم ؟

شما هم برامون دعا کنید.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 15:25  توسط مونا  | 

 

عاشق فصل تابستون کانادا هستم این موقع که میشه به حامد میگم آخه کجا برگردیم اینجا به این خوبی بهشته!!!!!! زمستون که میشه میگم بابا اینجا هم شد مملکت بر گردیم دبی یا ایران.

بیچاره حامد نمیدونه به چه سازه من برقصه . بخصوص حالا که تصمیم گرفتیم خونه بخریم بیشتر باید تو تصمیمون راسخ باشیم که میخواهیم موندگار شیم.

رزی هم که حسابی شیرین زبونی میکنه قشنگ با مامان باباش حرف میزنه و گاهی اوقات با شیرین زبونی هاش سر مارو شیره هم میماله.

فسقلی دوشب پیش وقتی من و باباش هر کدوم یه طرفش خودمون رو زده بودیم به خواب که خانوم خانوما شاید رضایت بده وبخوابه / یه بلند شده به من میگه مامان پاشو پاشو فک کنم تلفونه !!!!!!!!

چون میدونه مامانش هیچ زنگ تلفونی رو بی جواب نمیگذاره.برای اینکه من رو گول بزنه.

یا اینکه موقع خواب میگه "مامان پاتی ".

که من ببرمش دستشویی بعدش برنگرده تو اتاقش و میگه مامان تلویزیون مبل بیرون.

خلاصه مامان بیچاره هر شب کارش شده چر خوندن این خانونم بین اتاق خواب و پذیرایی و دستشویی و مبل و دوباره اتاق خواب.

خدایا کی میخواد این خوابش درست بشه فکر کنم من از پا افتاده باشم.

تازه بدبختی فقط هم من رو در این امور قبول داره در امور شبانه با بابا جونش کاری نداره.

حالا امیدوارم که نی نی بیاد یه کمی درست بشه.

خدایش شب خیلی خسته و گاهی عصبانی هم میشم ولی صبح که میشه با اون چشم های نازو شیطونش بهم میخنده همه چیز یادم میره.

هر روز هم یه برنامه آب بازی تو برنامه هاش هست یا ویکتوریا پارک یا وان حمام خونه یا بالکن یا به یه نحوی آب بازی.

خوش بحال بچه های این دوره که اینقدر کیف میکنن نوش جونشونننننننننننننن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 0:22  توسط مونا  |