تبليغاتX
کوچولوهای ناز ما
 

سلام به دوستای خوبم که اینقدر به فکر ما و رزی هستید.

راستش خودم هم اصولا تو هر قضیه ای جدی هستم و همه چیز رو بالا پایین میکنم. ولی اولین بار که ترسید پیش خودم بود تو تولد یکی از دوستاش که با هم رفته بودیم داشت خیلی خوب بازی می کرد که یهو یه پسری از پسرهای فامیلشون که هرگز رز اونو ندیده بود اومد تولد . و رز بهش سلام داد و اون توجه ای بهش نکرد بعد رزی دوید بغل من و گفت مامان میترسی؟

بعد از اون تا آخر شب همش تا چشمش به پسره می افتاد می آمد بغل من .

من هیچ وقت رز را جایی تنها نگذاشتم که الان  مشکل وابستگی زیاد ش رو به خودم حس میکنم  چون خودم هم به این قضایا خیلی حساس هستم.

امروز که رفته بودیم با چند تا از دوستامون پارک دیدم که بابا این از پسر بچه ها هم که ۲ تا پسر ۸ ساله داشتن میترسید احساس میکنم که انگار متوجه شده که دخترها با پسرها یه جورایی فرق دارن. البته با پسرهای همسن خودش خوبه و بازی میکنه با پسرهای بزرگتر که داد بیداد میکنن و شیطونی زیاد میکنن و با هم درگیر میشن .

احساسات دخترم خیلیییییییییی لطیفه زیادی لطیفه. مثل مامانش میمونه.

بعد کلی اینور انور بردن به وجود اونها عادت کرد و دیگه ازشون نمیترسید.  خودم واقعا این قضیه رو جدی میگیرم و ریشه یابی میکنم .

مرسی از راهنماییهای همگیتون .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 16:11  توسط مونا  | 

 

سلام به دوستای خوب و مهربونم که واقعا هر دفعه به عشق یه کدومشون میام به وبلاگم سر میزنم.

تازگیها خانوم خانوم ای ما نمیدونم چرا از پسرهای جوون حدود ۱۵ ساله تا ۲۰ و۲۵ ساله میترسه  نمیدونم این دیگه چه مدلشه و از کجا پیدا شده ؟

حالا دیگه هر جا میخواهیم بریم مهمونی حامد میگه ازشون بپرس پسر جوون ندارن؟ من میگم بابا زشته یعنی چی؟ حامد میگه : مونا جون واقعا فاکتور مهمیه چون که هم این بچه از آسایش میافته و بهش خوش نمیگذره و هم به ما بد میگذره و هم به اون بیچاره پسره که معذب میشه. البته فکر کنم پسرهای چشم ابرو مشکی و سبزه بیشتر میترسه.

دیشب رفتیم یه مهمونی من که به حرف حامد گوش نمیکنم و اصلا این سوال رو از کسی نمیپرسم ولی تو مهمونی که صاحبخونه یه سری مهمون دیگه رو هم به جز ما دعوت کرده بود طی صحبت ها دستگیرم شد که بله مهمون های دیگه خانومش  یه پسری هم داره که برای شام قراره بیاد . من و حامد یه نگاهی بهم کردیم تا آخر برنامه رو خوندیم.

رز هم مشغول بازی و رقص و شعر خوندن و شیرین زبونی بود و کلی دلبری میکرد و همه هی غش و ضعف میرفتن براش . همه میگفتن وای چقدر اجتماعیه ؟! اصلا غریبی نمیکنه؟!

 من و حامد هم میدونستیم که با دیدن اون پسره چه اتفاقی رخ خواهد داد من کم کم شروع به زمینه سازی کردم .

---: آره نمیدونم چرا جدیدا از پسرهای جوون میترسه؟ ! و یکی از داستانهای مهمونی رفتنمون به تورنتو رو که چه پدری از من و باباش در آورده بود رو تعریف کردم.

وقتی که امید پسر خانواده سر شام سر رسید ورق برگشت  رز انگار که از در خونه یه جن وارد شده ٬دوید بغل من و میگفت:

نمیخواهی مامان نمیخواهی؟ ( یعنی نمیخوام) میترسی مامان میترسی؟( مامان میترسم) .

همه از تعجب شاخ در آورده بودن چون  فکر میکردن که من یه کمی غلو میکردم. خلاصه بعد شام کم کم بساطمون رو جم کردیم و زدیم به چاک  چون که واقعا بچه خیلی عذاب میکشه و همش با دیدن اون دل کوچولوش به لرزه در می اومد.دلمون براش خیلی میسوزه وقتی اینجوری میشه .

خلاصه من که نمیدونم علتش چیه؟  شما اگه میدونید بهم بگید.با  این تقریبا چهارمین باره که این اتفاق می افته .

نمیدونم هم باید چیکار کنم براش عادی بشه؟ آخه این که نشد کار ؟ هر جا یه پسر جوون بود ما  نریم یا اینکه مهمونی زهرمون بشه.

حالا فعلا سپردیم به دست زمان ببینیم که بالاخره چی میشه .

اینهم یکی دیگه از داستانهای رز خانوم ما.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 14:32  توسط مونا  | 

 

I love you Ba Ba

امروز برای اولین بار بعد اینکه کلی با باباش بازی کرده  در حین خنده شادی  این جمله رو به باباش گفت. که یهو من و باباش همچین ذوق زده شدیم که هر دو گفتیم وایییییییییی الهی فدات بشم.

 از ساعتی که میریم دنبال بابا تا شب موقع خواب اینقدر  دلبری میکنه  که هیچ جایی برای من بیچاره نمیمونه .بارها و بارها شعر بارنی رو که میگه I love you you love me we are happy family  سر میز شام میخونه یعنی کلا هر وقت که سرخوشه این شعر رو زمزمه میکنه از روی این میفهمم که خیلی سر کیفه.

همین بعدالظهر بعد اینکه خونه رسیدیم یه کمی کمرم دردمیکرد و رفتم رو مبل دراز کشیدم .تا حامد اومد بالا سرم که یه کم مثلا لوسم کنه از اون سر پذیرایی دویده و میگه بابا بغل بابا بغلللللللللللل. بابا نقاشی٬ بابا بریم اتاق.

خلاصه که  قکر میکردم خودم خیلی زبلم دیدم نه بابا دخترم از خودم تو این کارها زبل تره.کلی از دستش خندیدیم . هر کاری میکنه تا  بابا وقتی میاد خونه فقط مال خود خودش باشه. خدا به دادمون برسه که نی نی بیاد دیگه بابای دو ن.

دیروز موقع غذا خوردن هی ادا در می آورد و شیطونی میکرد بعدش میخندید یا اینکه میگفت مامان پایین بذارم یعنی مامان من رو بگذار از روی صندلیم پایین. منهم هی میگفتم نه رزی غذات رو بخور تموم شه بعد برو پایین.

- : نه نمیخوای نه نمیخوای.( یعنی که نمیخوام)

  با جدیت بهش گفتم : ببین رزی تو اگه غذا نخوری من و بابا ناراحت میشیم.

 لباشو غنچه کرده و  بعد یه ماچ جانانه برای خودش دست میزنه و میگه: هورییییییییییی مامان خوشحال شد. 

 خوب من بیچاره چطور میتونم بعد یه همچین ماچی و کاری  قیافه جدی بخودم بگیریم.

اصلا بلد نیستم که رل آدمهای جدی رو براش بازی کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 22:30  توسط مونا  | 

 

 

   روز پدر ٬مرد و تولد امام علی (ع) به همه پدران

عزیز و مردان خوب و فداکار مبارک باد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 23:30  توسط مونا 

سلام دوستای خوبم به قول آب معدنی بلاخره من از این تعارض اومدم بیرون.

چند روزی بود که مهمون داشتم زن دایی حامد از آمریکا اومده بود دیدنمون. و امروز ظهر رفت . خیلی خوب بود کلی رزی حال کرد و همینطور خودم . زن بسیار بسیار مهربونیه . رز تو همون دو ساعت اول که صبح از خواب بلند شد و جینی رو دید کلی باهاش دوست شد. دیگه همش راه میرفت میگفت :

جینی جون بیا٬ جینی جون بشین٬ جینی جون مهربونه٬ جینی جون قشنگه.

وای اصلا باورم نمیشد که اینقدر قشنگ باهاش ارتباط برقرار کنه.البته نا گفته نمونه جینی جون کلی براش سوپرایز داشتهااااااااااااا! و واقعا مهربونه.

کلی هم نی نی و رزی صاحب لباس و ....... شدند .چون ۱ ماه پیش که جینی ایران بوده کلی از اون برای رزی و نی نی هدیه فرستادن.

خودم حسابی سنگین شدم و خیلی دیگه سخت میشنم و پامیشم و شبها هم دیگه خوابیدن برام مشکله. تازه فکرش رو میکنه ۵ هفته دیگه مونده.

این نی نی هم یه جورایی خیلی با رز فرق داره. اینقدر تکون میخوره که گاهی فکر میکنم شاید دست و پاش تو شکمم گره خورده. یاخیلی شیطونه و اکتیوه یا اینکه دلش میخواد زودتر بپره بیرون و با رز بازی کنه.

هوا هم خیلی خوبه میده و جون میده برای دریا و ساحل . ببینم که این هفته موفق میشیم یه دریایی بریم ؟

راستی همیشه از مشکلات خواب رزی می نالیدم و شکایت داشتم بگذارید حالا که خوب شده هم یه ذره از خوبیهاش بگم تا مادر پدرهایی که با خواب بچه هاشون مشکل دارن بدونن هر چیزی و هر مشکل بچه ها فقط با صبر و حوصله بر طرف میشه.

نه به حرف دکترهای اینجایی گوش کردم که بگذارم رزی اینقدر توتختش گریه کنه تا خوابش ببره و عادت کنه و نه به حرف روانشناس ها که میگفتن جز اینکار راه حل دیگه ای برای بچه های نیست.

یک ماه من و باباش کنارش خوابیدیم تو اتاقش تا اون احساس عدم امنیت رو که بعد از سفرمون به ایران داشت از بین بره و حالا هم خیلی خوب میخوابه و اصلا نصفه شب بیدار نمیشه و هم بدون ما تو اتاقش . بچه ها رو باید درک کرد و آدم باید کاملا خودش رو بجای بچه ها فرض کنه تا بتونه احساساتشون رو درک کنه و نتیجه مثبت از کاراش بگیره. 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 16:2  توسط مونا  | 

 

   یه حسییه ته دلم میگه تو همون مونا یی هیچ چیز عوض نشده فقط نقشت  تغییر کرده برای مدتی توی این نقشت هستی و بعد میتونی نقشهای دیگرت رو هم بهش اضافه کنی. مثل همیشه موفق بودی و هستی و سعی یت بر اینکه به نحو احسن کارت رو به انجام برسونی.

میدونید این حرفها دلداریهایی چه وقتیه ؟ وقتیه که حس میکنم نقش اجتماعیم تو جامعه کمه و مثل به اندازه سابق تو زندگیم نمی درخشم. حالا نمیگم چیزی بودم ولی هر چی که بودم از خودم و شرایطم و جایگاه اجتماعیم تو جامعه راضی بودم که الان این حس همش تو نقش مادری و همسری خوب خلاصه شده البته که چیز کمی نیست ولی یه جورایی ارضا نمیشم کافی نیست.

تقصیر خودمه که خیلی متهدم . متهد به قول های که به خودم میدم. وقتی درس میخوندم و هنوز ازدواج نکرده بودم با خودم عهد کردم که تمام چیزهایی رو که میدونم و میخونم تو زندگی شخصیم و تربیت بچه هام پیاده کنم. به خاطر همین ۵ سال اول زندگی بچه ها رو که سن شکل گیری شخصیتشونه رو خیلی مهم میدونم نشستم و نه کار میکنم نه درسم رو ادامه میدم / البته که شاید هم اشتباه فکر میکنم و شاید اینقدر یه روزی خسته بشم بیخیال همه چیز بشم و بچه ها رو بگذارم مهد کودک  تمام وقت و به درس و کارم برسم . نمیدونم .

وقتی دوستای وبلاگیم رو میبینم که هم کار میکنن و هم دارن به خوبی بچه هاشون رو بزرگ میکنن . خیلی تحسینشون میکنم و فکر میکنم بابا شاید هم من خیلی دارم سخت میگیرم.

میدونید احساس میکنم اگر بچه ۲ ساله رو بگذارم یه دی کر ( مهد کودک) تمام وقت بعد الظهر از سرکار برم برشون دارم اونهم بچه ای که از صبح همش بازی کرده. اونوقت اون چه جونی داره یا اینکه کی میخواد من رو ببینه که من بهش آموزش بدم یا تربیت بدم هرچی که مربی های مهد بهش آموزش بدن یا ندن همونه.بخاطر همین دچار تعارض هستم بین خودم و پیشرفت اجتماعی و.... و تعهدم و بچه هاااااااا.

شما نظرتون چیه؟ دوست دارم نظر تون رو بدونم که شما چی فکر میکنید من اشتباه میکنم یا درست فکر میکنم؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 23:23  توسط مونا  | 

 

داریم رزی رو عادت میدیم که یه ساعتهایی فقط و فقط با باباش باشه که اگه من بیمارستان رفتم خیلی دلتنگی نکنه پریشب بطور جدی داشتم به این قضیه فکر میکردم که این دختر من پیش هیچ کس جز من خیلی راحت نیست و حتی با باباش هم که هست و اینقدر عاشقشه و دوستش داره و از صبح تا بعد الظهر که بریم دنبالش میگه بابی بابی. بازهم یه جورایی به من وابسته تره.

بعد از شام رفته تو اتاق باباش رو صدا کرده و میگه :بابا دراز  ٬ بابا دراز( یعنی دراز بکشیم) بعد همه کتابهاش رو آورده تا به قول خودش بابی ایش براش بخونه . منهم رفتم تو اتاق که پیششون بشینم یهو انگار که من خلوتشون رو بهم زده باشم گفته :NOoo Mami Nooooooooo. دستش رو هم به علامت Stop جلوی من گرفتته یعنی که نیا تو اتاق . گفتم باشه مامان من میریم میخواهی با بابا تنها باشی؟و زود در رو بروی من بسته.

بعد نیم ساعت که باباش گفته با هم بریم کتابخونه تا DVD ها ش رو پس بدن کلی سر صدا و داد تو راهرو زده که مامانننننننننن مامان جونننننننننننننن . مامان بیاااااااااااااااااااا.

انقریب بود که بدوم برم که حامد سریع سوار آسانسور کرد و برد.

راستش من خودم هم خیلی بهش وابسته هستم اول خودم رو باید درست کنم تا اونهم یکم از وابستگیش بهم کم بشه.

این هم از داستان ما و کم کردن وابستگی مادر و دختر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 20:0  توسط مونا  |