سلام به همه دوستای خوبم
با شنیدن خبر آرین کوچولو بی نهایت متاثر شدم و از صمیم قلبم برای مادر و پدر آرین عزیز صبر خواستم میدونم که شوک این موضوع حالا حالا ها تو زندگی و یاد اونها و همه ما میمونه ولی خدا وند اینقدر بزرگ و قادره که خودش کمکشون میکنه.
روحت شاد و یادت گرامی کوچولوی ناز نازی.http://aryanrahbari.blogspot.com/
کاش میشد تمام تک تک این لحظه ها رو میتونستم فیلمبرداری کنم یا اینکه هر وقتی بچه هامون بزرگ شدن دلمون تنگ شد دوباره کوچولو بشن.
اینقدر شیرین زبونی هاش وکاراش قشنگ تر شدن که یه وقتهایی دلم نمیاد بزرگ بشن. امروز یه تخمه رو زمین افتاده بود( کف اتاق) برداشتم و خوردمش .
یهو دیدم میگه : مامان از رو زمین چیزی برندار بزار تو دهنت.
از خجالت مردم حرف خودم رو به خودم تحویل داد. گفتم آخ راست میگیهاااااااا چرا من این کارو کردم . بعدش هر جوری میخواستم خراب کاریم رو ماست مالی کنم نمیشد.
آخه خودم رابه را بهش میگم رز از زمین چیزی بر ندار نگذار تو دهنت.
شب موقع خوابیدن ۳ ساعت باید کنارش دراز بکشم تا خانووم خوابش ببره میمونش کم بود به عروسکهای مورد علاقه اش اردک کوچولوش هم اضافه شده٬ موقع خواب هر دو رو تو دستاش میگیره .
دیشب تا می اومد چشماش گرم شه خوابش ببره اردک کوچولو از دستش میافتد یا اینکه خودش از سوراخها بالای تختش می انداخت پایین. بعد میگفت مامان دوکی( اردک)
من هم زیر تختش نمیتونم برم که خودش باید بره بیاره. دو بار گفتم اشکال نداره برو بیار ولی مواظب باش دیگه نیافته.
خداییش خیلی دلم میخواد زود بخوابه برم پیش حامد جونم و مامان بشنیم با همدیگه فیلم وسریال نگاه کنیم.
بعد از آوردن به قول خودش دوکی باز خواب از سر ش میپره. دوباره هی خودم رو میزنم به خواب تا بخوابه .سومین دفعه با تهدید گفتم اگه یه بار دیگه بیاندازیش دیگه حق نداری بری بیاریش هاااااااااا باید بدون دوکی بخوابی . گفت: باشه مامان جونی.
من هم هنوز غرق جذبه خودم بودم که دیدم دوباره دوکی افتاد . نمیدونید با چه نگاه نگرانی تو اون تاریکی اتاق با نور چراغ خواب به من نگاه کرد و گفت : اااااااااااااا مامان دوکی افتاد.
من هم که از یک طرف خیلی عصبانی بودم و از طرفی دلم براش خیلی سوخت که اینقدر از من ترسیده ترسیدم یه برخورد بدی بکنم هیچی بهش نگفتم و از اتاق با عصبانیت اومد بیرون گفتم هر کاری دوست داری بکن و آخرش هم خودت تنها بخواب.
نمیدونید چه گریه ای میکرد مامانننننننننننننننننجون برگرد. گفتم حامد تو برو. میگفت : نهههههههههههههههه فقط مامان.
دلم طاقت نیاورد و رفتم تو اتاق و دیدم اصلا نرفته دوکی رواز زیر تخت بیاره .اینقدر دلم سوخته بود که خودم میخواستم برم براش بیارم ولی گفتم ولش کن بابا حالا هم که اون رضایت داده من نمیدم.
خلاصه چه جوری جونم براتون بگه که مگه چقدر میتونم از کارش و شیرینی هاش بنویسم که تمومی نداره میترسم . هر شب و هر روز یه داستان داریم با این نانازی ها .
کاش وقت داشتم که تمام این چیزها رو مینوشتم .
راستی این هم یکی دیگه از بامزه گی هاش که بعد تولد باباش روز ۲۰ مرتبه به باباجونش میگه : تولدت مبارک بابا جون.
و ۱۰۰ دفعه به من میگه : عافیت باشه مامان جوننننننننننننن.
سلام به همه دوستای خوب وبلاگیم
میدونم که از شب یلدا خیلی میگذره ۱۲ روز ولی خوب دیگه مادر دو بچه شیطون بودن این چیزها رو هم داره.
از دوستای خوبم لیلا وهنگامه و بابای فردا و آب معدنی عزیزم هم ممنون که من رو هم تو بازی شرکت دادند.
شاید براتون جالب باشه این چیزها رو در مورد من بدونید.
۱) دختر کوچولوی لوسی بودم و ناز نازو در سن راهنمایی کم کم خودم رو کشف کردم و در سن دبیرستانی دختر شیطون و آتیش پاره شدم .
۲) دبستان شاگرد زرنگ نبودم و در سن راهنمایی درسم خیلی خوب شد دبیرستان افت کرد و دانشگاه مقطع لیسانس و فوق لیسانس همیشه از بهترین ها بودم.
۳) همیشه دوست داشتم عاشق مردی بشم و باهاش ازدواج کنم چون این رو رمز خوشبختی میدونستم ولی با یکی از خواستگارم ازدواج کردم و خودم رو یکی از خوشبخت ترین زنان دنیا حس میکنم.
۴) عاشق خانواده ام هستم ٬ برادرام و خواهرام و مامانم و همیشه دلم براشون تنگه . از همه بیشتر با یکی از خواهرام که ۵ سال از من بزرگتره دعوا داشتم که الان از همه بیشتر عاشق اونم.
۵)زندگی کردن خارج از ایران رو هیچ وقت دوست نداشتم و عاشق ایرانم ولی ۳ روز بعد ازدواجم از ایران خارج شدم و ۶ سال است که خارج از ایران زندگی میکنم.
من نمیتونم کسی رو دعوت به بازی کنم چون همه شرکت کرده بودند جز من.
میدونید راستش دلیل دیر کردم خیلی هم تقصیر بچه ها نبود . شب تولد عشق زندگیم حامد شب یلدا و ششمین سالگرد ازدواجمون دیشب یعنی اول ژانویه و تعطیلات کریسمس و .......... هم بی تاثیر نبودن.
همتون رو دوست دارم.![]()
![]()