تبليغاتX
کوچولوهای ناز ما
 

سلام به دوستای خوبم

تو این مدت که نبودم هزار جا بودم جز وبلاگم.

به قول یکی از دوستام مثل مارکوپلو شدم. هیچ کس رو مثل خودم اینقدر پر رو ندیدم که با دو بچه قدونیم قد هی مسافرت کنه .

بله ایران بودم امسال به عید نرسیدم ولی بعدش رو جبرانی زدم. تو سفر ایران هم دو سفر مشهد و شمال داشتیم .

سفر شمال رو به پیشنهاد همسر عزیزم برای اینکه برای رز سفر خاطره انگیزی باشه با قطار رفیتیم که بگذریم تو راه کلی رزی کیف کرد و من کلی از حرص و جوش لاغر شدم همش فکر میکردم اونجور که اون خودش رو به همه جای قطار میمالید حتما اسهال استفراغی چیزی بعدش میگرفت که خدا رو شکر هیج اتفاقی نیفتاد.

کلی به بچه ها خوش گذشت جاتون خیلی خیلی خالی بود به خودمون هم خوش گذشت . کلی فامیل باهاشون بازی میکردن و لوسشون میکردن .رایان رو که حسابی بغلیش کردن.رز رو هم که دیسپلین میسیپلین رو گذاشته بودم کنار آزاد آزاد هر وقت دلش میخواست میخوابید هر وقت میخواست میخود  و هز وقت میخواست نمیخورد میخواستم که حسابی کیف کنه.

تهران هم خیلی عوض شده بود بخصوص اتوبان هاش و راههای جدیدش .

فامیل و دوستان هم مثل همیشه پر مهر و محبت و سنگ تموم . کلی استراحت کردیم من و حامد . اصلا نمیگذاشتن بچه داری کنیم.

خلاصه که کلی شارژ شدم و برگشتم سر خونه زندگیم .

از رایان براتون بگم که داره تمرین میکنه چهار دست و پا بره و دو تا دندون پایینش دوتای باهم داره درمییاد. رزی هم خیلی کم شیرین زبونی میکرد   که از وقتی رفتیم ایران و برگشتیم حسابی دیگه بلبل زبونی هایی میکنه که من خشکم میزنه.

دو روزه که برگشتیم و ساعتهای خوابمون حسابی بهم خورده بچه ها ۳ظهر میخوابن ۳ نیمه شب پامیشن سر حاللللللللللللللل.

ولی با تمام سختیهاش می ارزید ۲۴ ساعت تو راه بودن ۸ ساعت ترانزیت و دو پرواز ۸ ساعته با دو تا کوچولو .

شما جای من بودید میرفتید؟

شیرین زبونی:

امروز تو ماشین به رزی شیر دادم . دیدم رایان هم هی به رز نگاه میکنه وپستونکش رو هی مک میزنه . یه شیر هم برای اون درست کردم وبهش دادم . همینجور که قربون صدقه اش میرفت میگفتم :

آخیییییی خوشگلم تو هم شیر میخواستی ؟ زبون نداری بگییییییییییی؟

رزی: ا  ا  مامان رایان که زبون داره  !  شما میگی زبون نداره ؟

اینقدر قشنگ شما شما میکنه کیف میکنم فسقلی.

زیر تختش رو نگاه کردم گفتم : واییییییییییی رزی زیر تختت چه خبره پر آشغال پاشغاله .

یه نگاهی به زیر تخت انداخته به من میگه:

نه مامان اینها آشغال نیست اسباب بازیه.

الان که دارم وبلاگم رو مینویسم بچه ها و حامد خوابن و من هم دارم از بی خوابی میمیرم ولی خیلی دلم میخواد برم به وبلاگ دوستام سر بزنم خیلی وقته که به دوستای خوبم سر نزدم . امیدوارم که من مادر مشغول رو ببخشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:52  توسط مونا