تبليغاتX
کوچولوهای ناز ما
 

   این کوچولوی ناز مامان حالا دیگه بای بای میکنه و ماما و بابا میگه٬ و میتونه بگه به به٬ به رز میگه : آبا چون وقتی مامانم اینجا بود از زبون رایان به رز میگفت آبجی! بعد از اون رزی به خودش آبجی گفت ما هم اونجوری خطابش میکینم . رایان هم میگه:آبااااااااا.

صبح که از خواب پا میشه کلی روی تختش برای خودش غان وغون میکنه و بازی میکنه بعدش که میبینه از ما خبری نشد پستونکش رو پرت میکنه پایین و می ایسته ٬ کله اش رو از تخت میاره بیرون و به ما نگاه میکنه . بیشتر باباش رو صدا میکنه تا من رو.

بعد میاریمش توی تخت خودمون و کلی دو تایی میچلونیمش و حسابی قربون صدقه اش میریم  من که دیگه طاقت نمیارم و میخورمش. گاز گازی می کنم و اونم کیف میکنه و نعشه میشه.

یاد گرفته بای بای میکنه و غذا ش رو هم با اون دستای تپل خوشگلش بر میداره و میزاره تو دهنش . با لیوان مخصوص خودش هم ( سیپ کاپ) هم خیلی خوب بلده آب و آب میو ه اش رو بخوره. البته از یک ماه پیش این کارها رو میکنه. راستی یادم رفت بگم که وقتی میگم بده بده ! هر چی تو دستش باشه تو دستم میگذاره. دوتا دندون پایین داره سومین دندونش هم داره از بالا در مییاد.

 خیلی بی دردسر میخوابه و خیلی هم ماشاالله خوش خوراکه. این بچه به قدری اسپشیاله که هر کسی برای اولین بار میبینتش عاشقش میشه عاشق خوبی وبی آزاریش و شیطنت های بیصداش ٬نگاه مهربون و دوستانش.

با هیچ کس غریبی نمیکنه و با همه زود دوست میشه و بهش میخنده. کلی هم عاشق لمس کردن و ناز ونوازشه. به هر کی میخواد نشون بده که باهاش دوسته سرش رو بهش نزدیک میکنه و به سر طرف میچسبونه و با دستاش ناز میکنه.

عاشق نونه و دور میز صبحانه سر نون گرفتن هی  داد و بیداد راه میندازه و شلوغ کاری میکنه ٬دستش رو  هم روی میز میکوبه به معنی زودتر زودتر.

نمیدونید چه کیفی داره وقتی چهار نفری میشینیم سر میز غذا و رزخوشگلم با لذت غذاش رو میخوره و هی مثل باباش به به و چه چه میزنه ٬ رایان هم با اون شکم قلمبه اش هر چی براش رو میزش میریزم سر یه ثانیه نیست و نابود میشه.

یا اینکه وقتی دوتاییشون رو میبریم پارک با هم بازی میکنن و رزی همش داد میزنه مامان رایان روبیار رو سرسره٬ مامان رایان روبیار سمت اله کلنگ...

خداییش بگم که به زحمتش می ارزید . درسته که سال گذشته خیلی از خستگی هام نالیدم ولی خستگی ها و زحمتشون داره کم و کمتر میشه کیفشون بیشتر و بیشتر.

چند روز پیش رفته بودیم مارین لند یه سری عکس گرفتم که در اسرع وقت میگذارم .

برم که رایان بیدار شد الان حامد و رز رو هم بیدار میکنه.

همه رو به خدا میسپارم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 17:42  توسط مونا 

 

  این روزها حالم خیلی خوبه. دارم به روحیات گذشته ام که خیلی دلم براش تنگ شده بود بر میگردم.

همون حال و هوایی که چند دفعه هم تو وبلاگم راجبش صحبت کرده بودم.

شور و شوق ٬ هیجان و احساس شکوفتن ٬ شوخ وشنگی ٬ اعتماد بنفس گذشته حس خوب امید.

حس میکنم دیگه به اینجا عادت کردم البته این به این معنی نیست که دیگه جرات نکنم بگم دلم گرفته هاااااااااااااااا!

ولی تا همین حدش هم خیلی خوبه خیلی عوض شده بودم نمیدونم از وقتی که وارد خاک کانادا شدم این جور شده بودم. یا درد غربت بود یا اینکه حاملگی و زایمانهای پشت هم و تنهایی و بی کمک دستی.؟

ولی مهم اینکه حالا دیگه این احساسها رو ندارم و حتی به حامد میگم که همین جا بمونیم و حتی دبی هم بر نگردیم . حامد هم بهم میگه: " بگذار زمستون بشه وقتی هوا گرفت اونموقع همین تصمیمت رو دوباره تکرار کن اگه سر حرفت بودی قبوله".

راستش یه جورایی خودم هم باورم نمیشه که از اینجا خوشم اومده و قبولش کردم.

احساس میکنم اینجا آینده خوبی برای بچه ها وخودم در انتظاره. حامد جونم که به قول خودش با همه جا راحته و هیچ حرفی نداره.

میدونم که بلاخره به اهدافی توی کله ام هست میرسم مطمئن هستم . فعلا بزرگترین هدفم سرپرستی از این دو تا فرشته است تا اینکه رایانی هم ۳ یا ۴ ساله بشه بعد انشاالله قدمهای مربوط به خودم رو بر میدارم.

رسیدن به اهداف شخصی سالها بود که در من خاموش شده بود ولی چند وقت پیش سوء سوء کنان سرو کله اش پیدا شد و الان هم هی داره این نور قویتر و قویتر میشه .خیلی خوشحالم.

بعد از این تو وبلاگم فکر کنم چیزهای مثبت بیشتر بخونید تا منفی چون وقتی اینجوری میشم همه چیز رو مثبت میبینم. حتی دور بودن از خانواده و خیلی چیزهای دیگه که اونموقع همش منفی منفی بود.

خوب مثل اینکه خیلی سرحال بودم زیاد نوشتم سرتون درد آوردم خداحافظ تا بعد. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 22:36  توسط مونا  | 

 

    باورم نمیشه که دختر کوچولوی نازم که ۲ ساله پیش همین موقع ها به پاهای قویش نگاه میکردم و برای قدم برداشتنش کلی تشویق میکردم و روزی که اولین قدم رو برداشت شب از ذوقم خوابم نبرد٬ امروز روی دوچرخه سوار شده مثل یه خانوم کوچولو منتظره  و گوش میکنه  تا ببینه مامانش بهش چی میگه ! چه جوری باید رکاب بزنه.

اولین روزی بود که دوچرخه اش رو بعد دو سه روز که تو خونه سوار میشد بردم بیرون اینقدر قشنگ دوچرخه سوار میکرد که انگار از سالها پیش دوچرخه سواری بلد بوده.

دو سه تا بچه داشتن دوچرخه سواری میکردن و باسرعت میرفتن اینور و اونور بدون چرخ کمکی . دختر من هم میگفت مامان میخوام با اونها بازی کنم میخوام با سرعت برم میخوام برم پیش اونها...

من هم کنارش با کالسکه رایان پا به پاش میدویم که یه وقت نخوره زمین و چشمش از دوچرخه سواری اولین روز بترسه.

داد میزد : ییییییییییییی هوووووووووووووو .This is great . its really fastttttttttو تمام سعییش رو میکرد که مثل اونها تند تند پا بزنه .

قربونت برم مامان جون فقط خدا میدونه که چقدر عاشقتون هستم .

حالا این یکی فسقلی رایان رو میگم از مبل و میز و همه جا میگیره و می ایسته و راه میره گاهی دستش رو ول میکنه ولی سریع میز رو میگیره.

اینقدر شیرین و آرومه که آرامش همه دنیا رو میشه تو چشمهای سیاه و مظلوم و قشنگش دید.

حالا دیگه خیلی خوشحالم داره خستگی های سال پیشم که رایان تازه به دنیا اومده بود و وقتی رایان رو حامله بودم و رز به من خیلی احتیاج داشت ٬ از تنم خارج میشه . هر چند که همون موقعش هم چنان عشقی تو وجودم بود که فقط وقتی مریض میشدم تازه میفهمیدم که چقدر خسته فیزیکی هستم.

خدا جونمممممممممم شکرت. خیلی ازت راضیم تو هم از من راضی هستی؟

دارم به این نتیجه میرسم که واقعا بچه ها مثل زمین کشت میمونن هرچی توشون بذر بکاری و هرچی بهشون خوب برسی و مواظبشون باشی بهترین محصول رو برداشت میکنی. البته باتوکل به خدا و یاری اون.

چند تا عکس هم میگذارم امیدوارم خوشتون بیاد.

دوستتون دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 21:17  توسط مونا  |