خیلی خوشحالم که دیگه حساسیتهای رز نسبت به رایان کم شده. دیگه دورادور نگاشون میکنم میبینم وقتی یه اسباب بازی رایان بر میداره و رز ازش میگیره ٬ رایان تا کمی نق میزنه رزی نازش میکنه و بوسش میکنه میدوه یه اسباب بازی دیگه بهش میده سرش رو گرم میکنه گریه نکنه.
به اندازه موهای سرم بهش گفتم : رزی جون مامان وقتی یه چیزی رو نمیخواهی به برادرت بدی یه چیز دیگه بهش بده تا سرش گرم بشه گریه نکنه. بلاخره فکر کنم گوش شیطون کر گفته ها کار خودش رو کرد.
سرش رو میگذاره رو شکم رایان اینقدر پق پق میکنه که رایان از حال میره از خنده . آخه این فسقلی هم خیلی خوش خنده و قلقلکیه. حالا کی جرات میکنه به رز بگه رزی بسه دیگه.
از شما چه پنهون که اصلا باهاش بازی نمیکرد تا حالا فقط ریاست میکرد.
کلی کتاب متاب از ایران آوردم و از این ور اونور خودم رو آپدیت کردم تا بتونم یه روابطه سالم بینشون ایجاد کنم. خداییش اذیتش نمیکرد فقط خیلی احساس حاکمی و فرمانروایی میکردم و ما دلمون برای رایان مظلوم میسوخت و من دلم نمیخواست این رفتار به شکل عادت تو رز در بیاد.
حالا دیگه تحمل شنیدن گریه رایان رو نداره تا رایان گریه میکنه گوشش رو میگیره . و شکلک براش درمیاره بخندونتش. شبها وقتی کنارش میرم٬ رایان هم گریه میکنه میگه مامان برو پیش رایان. وقتی میبرمشون پارک باهاش بازی میکنه و به بچه های دیگه پز داداشش رو میده.
شیرین زبونی هم که دیگه نگو.
اونروزی تو ماشین از پارک بر میگشتیم رایان هی دستش رو میکرد تو دهنش پستونکش رو هم پرت کرد زیر صندلیش . من هم همیجوری که رانندگی میکردم دائم دارم این دوتا رو از تو آینه چک میکنم.دیدم رایان تا مچ دستش رو کرده تودهنش.با صدای بلند گفتم:
: رایان دستت رو نکن تو دهنت مامان.
رز : مامان جان قشنگ بگو. مثلا بگو : رااااااااااااااایان جااااااااااااااااااان دستت رو نکن تو دهنت مامان جان.
: وای آره دخترم حق با تو ه تو راست میگی.
: رایان مامان جان دستتت رو تو دهنت نکن.
رز : وایییییییی چقدر قشنگ گفتی مامان . کیف کردم . بارک الله . اصلا دارم پرواز میکنم.
فقط میتونید که تصور کنید که اون لحظه چهره من چه جوری شده بود.؟ مرده بودم از خنده. وروجک تمام حرفهای خودم رو به خودم تحویل میده.
یه روز قشنگ دیگه با تمام خوبیهاش .
واقعا حالا میفهمم که این نگاه آدمی از زندگیه که زندگی و آینده اش رو میسازه. هیچ چیز عوض نشده .
آپارتمان همون آپارتمانه . محله همون محله است. شهر همون شهره . کشور و آدمهاش همه همونن و همون .
فقط نگاهت به زندگیه که تغییر کرده و همه چیز به کلی عوض شده.
کی باورش میشد که من یه روز به شوهرم بگم باشه اینجا بمونیم.
مونایی که تو خوش ترین لحظات و بهترین روزهای زندگیش٬ همیشه مه ایی توی وجودش مثل یه دود سیاه روی تموم احساسات قشنگشو گرفته بود و نمیگذاشت اونجوری که باید از همه چیز لذت ببره . مونایی که با خوندن یه مطلب وبلاگی از لذتها و خوشی های زندگی دلش برای اون خوشی هاش خود جوش بی قید و بندش لک میزد و از حال خودش پریشون میشد.
حامد که هنوز هم باورش نمیشه و بهم میگه بگذار زمستون بیاد و بره اگه باز هم این احساس رو داشتی معلوم میشه که احساست واقعیه.
امروز بچه ها رو برده بودم پارک٬ به دویدن آزادانه و فارغ دخترم نگاه میکردم ٬ صدای خنده و شادیهاش تو گوشم میپیچید و برق شادی رو تو چشماش میدیدم٬ از طرفی دیگه رایان هم به شادیهای خواهرش توی کالسکه دست میزد و میخندید.
با خودم فکر میکردم آخه خدایا با تمام این نعمت هایی که به من دادی چرا من اینهمه ناشکری میکردم و همش به دوری از خانواده ام فکر میکردم چرا همش به چیزهای منفی فکوس کرده بودم و هیچ چیز مثبتی از این مملکت نمیدیدم همین باعث شده بود لذت بردن از زندگی یادم بره و قشنگی های رو کمتر ببینم.
خدایا شکرت که همسری به این صبوری و مهربونی دادی که با تمام این احساسات عجیب و غریب من کنار اومد و یکبار لب به شکایت از حالات متغییر من باز نکرد.
الان که یادم می افته چه جوری بودم دلم براش میسوزه.
حالا دیگه از تصمیمی که گرفتم خیلی راضی هستم . بلاخره تونستم بعد ۳ سال و نیم از این سرگشتگی رها شم.
دلم میخواد هر کاری که میتونم و از دستم بر میاد برای این دو کوچولوی نازم انجام بدم تا بچه هایی پر مهر و محبت ٬ آزاد اندیش ٬ با اعتماد بنفس٬ و عالی تربیت کنیم .
بعدش هم اگه خدا بخواد به دونه دونه آرزوهای شخصی خودم جامعه عمل بپوشونم . کم کم . پله پله و آهسته آهسته.
خدایا خودت میدونی که من چه آرزویهای دارم .
نمیدونم از چیه که این روزا اینقدر دلم میخواد بنویسم . حس نویسندگیم گل کرده.
آخه بابا ما یه زمانی مویسنده بودیم و میخواستیم نویسنده بشیم که یهووووو افتادیم تو کوزه. حالا مثل اینکه یه چیزهایی تو دلمون دوباره داره جوونه میزنه .
این احساس عاشقی دست از سرم بر نمیداره که نمیداره. این روزا به همه چیز عشق میورزم . خدا کنه این روحیه خوب سابقم توم موندگار بشه . حالا اگر دوباره هوس جابجای به سرمون نزنه .
بعد از ازدواجم با کلی روحیه عالی و احساس دختر همیشه موفق تو زندگی ٬درس وبه قول خودم همه چیز٬ تا اومدیم به خودمون بیایم ۴ روز بعد عروسی سر از دبی درآوردیم .شروع مرحله جدید در زندگی با یک جابجای بزرگ ٬ سر در آوردن از تاهل و زندگی مشترک و خانه داری و آشپزی و کارهایی که هرگز تو عمرت دست بهشون نزده بودی٬ کم کم دیدیم که ای دل غافل خانوم داره افسرده میشه.بعد کلی کار کردن تو روحیه خودم و تسلط به خونه و زندگی و شرایط جدید یهو سر از کانادا در آوردیم .بعدش هم که درد غربت و تنهایی و بی زبونی و به عبارتی بی سوادی ٬ تغییرات دوران حاملگی ٬ بیکاری همسر عزیز همیشه موفق و پولدارت ٬از جیب خوردن ها و دلشوره ها که کی این پول تموم میشه.به دنیا اومدن بچه تو تنها یی و بدون وجود خواهر و مادر یا یک آدم با تجربه به عنوان راهنما٬ بلافاصله مونا خانوم هوس یه همدم برای دختر نازش که حالا دیگه همه چیزش تو زندگی شده بود. حاملگی دوم و درد دوری از پدر برای ابد. همه و همه دست به دست هم داده بودن که حسابی یادم بره که چی بودم و کی بودم!
نمیدونم چطور میشه دوتایی احساساتی میشیم یهو تصمیم های عجیب غریب میگیریم بعد هم کلی کلانجار و دوباره تا میافتیم تو غلتک هوس یه تغییر جدید میکنیم.
آره داشتم از عاشق شدنم میگفتم ٬ فکر کنم از هوای خوب کاناداست یعنی فقط تو این فصل که کانادا واقعا مثل بهشت میشه .آدم دلش میخواد عاشق باشه و به همه چیز عشق بورزه . آهنگهای عاشقانه گوش کنه و اصلا عصبانی وناراحت نشه.همش بخنده و همه رو شاد و خندون ببینه.
آدم وقتی عاشقه همه چیز رنگ و لعاب دیگه ایی به خودش میگیره . فقط کسی که تا حالا عاشق شده باشه این حرفها رو خوب درک میکنه .خیلی خیلی حس قشنگ و وصف نا پذیره.
آدم ها ٬ زندگی ٬ دوربرت ٬ درختها ٬ ساختمون ها٬ همه چیز و همه چیز عوض میشن .
صبح دلت میخواد زود از خواب بلند شی. شب دلت میخواد دیر بخوابی. دلت میخواد به همه آدم های دنیا سلام کنی و به همه بگی که چه حسی داری. دلت نمیخواد کسی رو ناراحت ببینی.
دوست داری تا نیمه های شب بیدار بمونی و بدون کوچکترین خستگی روزانه وبلاگت رو بنویسی . حرفهای عاشقانه بزنی و دنیا رو صدا کنی.
آه خدا میدونم که سر چشمه همه این قشنگیها فقط خودتی و خودت . نگذار که درخشش این نور تو دلم کم بشه دلم میخواد که این احساس هر روز بیشتر از روز قبل باشه.
تا بتونم به دخترم و پسرم درس عاشق بودن بدم و بهشون یاد بدم که چه جوری با عشق زندگی کنن و از زندگی لذت ببرن. به همسرم عشق بورزم و هر روز شعله های این آتیش رو بیشتر کنم .
خوب دیگه دیر وقت شده من که خوابم نمییاد ولی خیلی دلم میخواست که الان این احساسهای خوبم رو به یکی بگم .عشقم که سر کاره و این هفته هفته شیفت شبش بود .دوتا کوچولوهای نازمم که خوابیدن و به من این فرصت رو دادن که یه ذره به خودم فکر کنم.
دوستتون دارم . همیشه عاشق همیشه سالم باشید.
تا حالا به این فکر کردی که جقدر خوشبختی؟
چشمهای زیبا و پر از شادی دخترت رو . دستهای تپل و کوچولوی پسرت رو با اون سوراخ سوراخهای که از تپلی روش افتاده ٬لبخند پر مهر همسرت٬ آسمون آبی با تمام زیبایهاش و........... همه و همه رو میتونی ببینی .
هروقت که بخواهی با دخترت بدوی و هر وقت که بخواهی اونها رو بغل کنی نوازششون کنی و باهاشون ساعتها حرف بزنی و قربون صدقه شون بری. از خودت بگی و احساسات خودت بشکل بچه گونه.صدای دلنوازشون رو گوش کنی و فریاد خنده هاشون دلت رو بلرزونه. زمزمه های عاشقانه همسرت رو بشنوی برای زندگیت امید بگیری.
بو وشون کنی و همیشه بخاطرت بسپاری که وقتی ازت دور میشن بووشون رو به خاطر بیاری.
اینها همه نعمت های اولیه که خدا تقریبا به همه ما ارزونی کرده که گاهی اوقات ما تو روزمرگی ازشون قدردانی نمیکنیم.
خداجونم تو خودت میدونی که چقدر قدر نعمت هایی که بهم دادی میدونم و سپاسگذارت هستم.
سلام به دوستای خوبم
بعد از یک مهمان داری حسابی و یک مسافرت جانانه وقت پیدا کردم ساعت ۱۲:۳۰ نیمه شب یک ذره وبلاگ گردی و نویسی کنم.
دوستانمون از دبی اومده بودن و از اقوام حامد هم از آمریکا حسابی بهمون خوش گذشت و بعدش هم یه فرصت سه چهار روزه رفتیم مونتریال.
تو اون چهار روز که خیلی بهمون خوش گذشت بخصوص به بچه ها . از شهر منتریال خیلی خوشم اومد خیلی شهر باحالی بود علاوه بر اینکه مردمانشون هم خیلی خوب بودن بر خلاف چیزی که شنیده بودم.
یکی از دوستان نوشته بود که یه کم از شهری که توش زندگی میکنم بنویسم.
این شهری که ما زندگی میکنیم در واقع دو تا شهر کوچیک و بهم چسبیده است به نام کیچینر و واترلو که این دو تا شهر هر کدون به تنهایی ۲۰۰۰۰۰ نفر جمعیت داره که جمعا ۴۰۰۰۰۰۰ نفر . و یکی از دانشگاههای بسیار معروف نورت آمریکا در رشته کامپیوتر و فنی در شهر واترلو است که ما تقریبا ۱۵ دقیقه باهاش فاصله داریم در واقع ما بعلت ادامه تحصیل شوهرم تصمیم گرفتیم که از تورنتو به این شهر بیاییم.
شهر های کوچیک و قشنگیه که اولش من زیاد خوشم نمیامد چون اصولا من شهرهای بزرگ و شلوغ پلوغ دوست دارم ولی بعد از ۳ سال زندگی به آرامشش عادت کردم و حس میکنم که حتی خیلی هم دوست دارم.
اصولا به نظر من برای آدم بچه دار شهرهای کوچیک خیلی خوبه چون امنیتش بالاتره و رفت و آمد خیلی راحته فاصله ها کمه و به راحتی و بدون هیچ ترافیکی به محل مورد نظرت خیلی زود میرسی.
به علت وجود این دانشگاه معروف بیشتر مردمانش هم تحصیل کرده وبه قول خودمون باکلاسن بنابراین وقتی بچه ات مدرسه بره با یه مشت بچه هم کلاس میشه که از یه خانواده خوب بیرون اومدن.
بیشتر افراد این شهر اصلیتشون آلمانین و سیاه پوست وچینی خیلی کمه. نسبت به تورنتو که همه جور آدم رنگاورانگ میبینی.
میشه گفت خیلی شهر آروم و امنیه .
یکی دیگه از دوستان پرسیده بود مارین لند چه جور جاییه ؟ برای کسانی که تو ایرانن و نمیشناسن.
یک پارک خیلی بزرگه که بیشتر حیونهای آبی مثل دلفین ٬سییل٬ نهنگ کیلر ( یا کشنده) و یه مدل نهنگ دیگه که بولگا میگن ٬ تربیت شده هستن و نمایش اجرا میکنن برای بچه ها خیلی جالبه راستش رو بخواهید من خودمم هم خیلی حال میکنم و یه قسمت دیگه اش خرس و بخشی هم مخصوص آهو یا غزال هاست که بخش آهو ها میتونی بری پیششون و غذای مخصوصشون رو که خودشون میفروشن بخری و خودت بهشون بدی . البته این امکان رو هم داری که به نهنگ ها هم غذا بدی یا بچه ها بهشون غذا بدن . قسمت نمایش نهنگ ها توی یه استخر بزرگه که بیرونش بشکل استخر و نمایش رو میتونی از بیرون ببینی و زیرش بشکل آکواریومه که میتونی بری زیر زمین به شکل آکواریوم ازشون دیدن کنی.
اینقدر مهربون هستن و آدمها رو دوست دارن که تا آدمها رو زیر آکواریوم میبینن میان به سمت شیشه و بیرون تو استخر هم کنار استخر میان و دمشون رو تکون میدن خیس میکنن و آببازی میکنن.
یه بخش دیگه هم که پر از اسباب بازی های مختلفه که مثل پارکهای خودمون .البته با این تفاوت که اینجا معیار قده و برای بچه هایی مثل رز که قد بلنده قده بچه های ۴ ساله است میتونن بیشتر بازی هایکه به نظر من براشون خیلی زوده سوار بشن . و رزی هم ماشاالله بدون اینکه از هیچ کدومش بترسه همه رو سوار شد .
در مورد عکسها هم که یکی از دوستا گفته بود که همش میگی عکس میزاری نمیگذاری برای اینکه رفتم چک کردم دیدم تو تمام عکسها خودم هم هستم. حالاچند تا عکس که تو مونتریال گرفتم وچند تا تو مارلین لند میگذارم.