فکر کنم بیشتر متولدین فصل پاییز٬ این فصل رو دوست داشته باشن.
من که عاشق پاییز هستم اگرچه با گرفتن هوا دلم خیلی میگیره ٬ولی حیا و هوی مدرسه رفتن ٬رنگ نارنجی برگ درخت ها ٬ شور و شوق مردم و اینکه همه یه جورایی تو تکاپو هستن همگی بهم حس قشنگ زندگی جدید میده .
شنبه برای کوچولوهامون یه جشن تولد کوچولو گرفتیم که جای همگی خالی بود . جای همه خانواده عزیزم خواهر و برادرهای خوبم مامان مهربونم و....................
دیدن من هم کم جالب نبود کاش بودید و میدید که واقعا مثل مامانهایی که عروسی بچه شون چه اینور و اونوری میرفتم فقط یه داماد و یه عروس کم بود.( وای خدایا اصلا از حالا نمیخوام فکرش رو کنم).
رز یه کمی هاج و واج بود ولی رایان خندون و شنگول.
از دوشنبه هفته پیش هم رز رسما مهد کودک رفتن رو شروع کرد من و رایان هم رفتن به کلاس البته رایان مهد کودک کلاس زبان من میره . رزی مهد کودک چسبیده به کلاسم .
دیشب موقع خواب بهم میگه : مامان میایی باهم حرف بزنیم ؟
: آره مامان بزنیم ٬ راجب چی؟
رز : مثلا ٬ مهد کودکم.
: خوب آره خوبه . مثلا چی بگیم؟ تو بگو.
رز : راجب اینکه اصلا از این به بعد همش باهم اینگلیسی حرف بزنیم.
: چرا؟
رز : خوب دیگه خوبه. اینگلیسی ٬ فارسی٬ ترکی٬ فرانسوی. اینها همش خوبه.
: میخواهی برات ترکی حرف بزنم ؟ من ترکی خیلی خوب بلدم.
رز : نه ٬ اصلا .فقط فرانسوی.
: چرا حالا فرانسه ؟ مگه ترکی چشه؟
رز : فرانسوی خیلی کیوته( بانمکه) خیلیییییییییی مامان.
: آخه من فرانسوی بلد نیستم مامان.
رز : اصلا ولش کن بابا بیا فارسی حرف بزنیم.
امروز فکر کردم برم تو مهدشون یه کمی باهاش باشم ببینم چیکار میکنن. مربی هاشون ٬ بچه ها .
حدود یک ساعت اونجا بودم . خیلی برام جالب بود دلم نمیخواست از اونجا بیام بیرون. هرچی که تو دانشگاه واحد روش تدریس گذرونده بود و فکر میکردم که همش تو کتابه٬ تک به تک اونجا پیاده میشد.روش پرسش و جواب از دانش آموز٬ روش حل مسئله٬ روش ایفای نقش٬.. ...حالا من یک ساعت اونجا بودم. البته من رز رو یه مهد کودک دیگه هم میبردم وقتی کوچولو بود از اون مهد کودک ها که خودم هم اونجا بودم اینجا میگن (دراپ این)اونجا هم خیلی عالی بود ولی اینجا مثل مدرسه با بچهها کار فکری میکنن و خیلی کارهای دیگه.
هر هفته یک حیوون بی آزار و کوچولو تو قفس میارن و تو کلاسشون میگذارن و تا بچه ها از نزدیک حییوون رو ببینن و راجبش حرف میزنن سوال میکنن و خودشون مطلقا جواب سوال رو نمیگن اینقدر بچهها تک تک نظراشون رو میگن تا نهایتا به جواب سوال خود بچها برسن.
هفته یک روز یک نفر میاد تو کلاسوشون با هاشون فرانسه حرف میزن قصه رو براشون فرانسه میخونه و شعر و ...فرانسوی.
۷ تا کرم ابریشم تو یه قفس توری انداختن که هر کدوم این کرمها تو یک مرحله هستند تا نهایتا تبدیل به پروانه بشن . هر روز بچه ها با شوق و ذوق میرن کرم ها رو تماشا میکنن ٬ حیوون این هفتشون هم خرگوش بود.
از معلمشون خواستم که چند روز برم صبحها نیم ساعت یا یک ساعت اونجا باشم تا ببینم چی به چیه.
فقط خدا میدونه که چقدر عاشق کار کردن با بچهها و تحقیق راجب این فرشته های آسمونی هستم.
خدایا کمکم کن که بتونم همین جا یا هر جایی که فکر میکنی درسته به همون چیزهایکه همش بهت میگم برسم.
امروز تولد گل پسرم بود باورتون میشه ۱ سال گذشت.
خودم که باورم نمیشه . مثل برق و باددگذشت. البته براش تولد نگرفتیم قراره که تولد هر دوشون رو شنبه هفته دیگه بگیریم . به دو دلیل :
یکی اینکه پدر مهربونش امشب شیفت کاری بهش خورده بود.
دوم اینکه تولد رزی هم تو همین ماهه و ممکن با گرفتن تولد رایان زود تر از رز روابط حسنه بهم بخوره ٬ چون هنوز کوچکتر از اونکه معنی زمان رو درک کنه و هرچی بهش بگیم مال تو آخر این ماهه مال رایان اول ماهه متوجه نشه/ البته ما اینجور فکر میکنیم شاید هم اصلا اینطوری نشه که ما تئوری میدیم .
به مناسبت تولد بچه ها و زحمات بی شاعبه شبانه روزی خودم ٬ دیروز حامد بچه ها رو نگه داشت تا من بتونم فارغ بال برم خرید و من رفتم کلی از شرمندگی خودم در اومدم.تصمیم دارم یه کم دیگه هم از شرمندگیم مونده در بیام.
امروز صبح هم رفتیم لباسهای بچه ها رو خریدیم.
صبح وقتی رفته بودیم خرید یه پیرهن خیلی خوشگل برای رز انتخاب کردم و گفتم این خوبه مامان بریم اتاق پرو برات بپوشونم ببینیم تو تنت چه جوریه؟
بعد اینکه پوشید کلی گریه کرد و گفت : من اصلا این رو دوست ندارم این من رو قشنگ نمیکنه ٬ میبینی مامان میبینی من رو تو آینه؟؟؟؟؟؟؟
: مامان جان به این قشنگی ببین . کلی حامد گفته وااایییییییییییی چقدر قشنگه ببین .
رز : نه تو ببین.
: خیل خوب نخواه اصلا برات نمی خرم تا با این لباس که تو تنت هست بیای تولدت.
دوید از اتاق پرو بیرون . با خودم گفتم : عجب چیزی گفتم ااااااااا حالا چیکار کنم اگر بخوام با این وضع براش لباس بخرم روز تولد هم هی میخواد ادا در بیاره یا گریه کنه یا هی بگه دربیار لباسم رو.
یه وقت دیدم یه پیرهن خوشگل دیگه گرفته دستش و میگه مامان ببین این خوبه این قشنگه این رو بپوشون ببین چه جوریه.
خداییش قشنگتر از اونی بود که من پسندیده بودم تازه یه برتری هم نسبت به قبلیه داشت که بدرده پاییز هم میخورد. اونکی من پسندیده بودم آستین کوتاه بود و فقط تو روز تولدش میتونست بپوشه.
خلاصه سرتون درد نیارم که حامد بهم گفت مونا صداش رو در نیار که سلیقه این از ما بهتره.همونی که خودش پسندیده بخریم.
دخترم دیگه صاحب نظر شده اونهم چه نظریییییییییییی. خدا به داد ما برسه از این به بعدش رو . هنوز سه سالش نشده.
یه کم هم ازپسر گل مظلومم بگم.
شروع کرده حسابی حرف میزنه ولی بشکل قل قل کردن سماور . خیلی بامزه یه انگشتش رو هم میگیره به سمت ما و قل قل میکنه وسط مسط هااااااهم یه مامان و بابا میگه.
یاد گرفته میگم هاپو چی میگه : میگه هاپ هاپ. بعد سرش رو میچسبونه به سرم اینهم علامت بوسیدنشه.
تو خونه ما هر کی حرف نزه سرش کلاه رفته .
من پرحرف ٬ رز رو هم که فقط خدا میدونه من پیشش کم میارم ٬ رایان هم که مثلا مظلومه است حرف نمیزد شروع کرده تخته گاززززززززززز. بیچاره حامد . یه وقتهایی دلم براش میسوزه.
یه چیزه دیگه
روی یه تکه مقوای رنگی ۳ قانون با خط درشت نوشتم چسبوندم روی یخچال .بعنوان قوانین خونمون که همگی باید این قوانین رو رعایت کنیم .
۱ ) داد زدن ممنوع
۲) صحبت کردن مهربان
۳) تقسیم وسایل و شراکت.
البته این قوانین رو یه وقتی نوشتم که دیگه جونم داشت به لبم میرسید. و رز به هیچ صراطی مستقیم نبود . وقتی یه ماژیک و یه مقوا آوردم و با صدای بلند قوانین رو خوندم و نوشتم دیدم رز با چشمان بهت زده یه نگاه به من یه نگاه به مقوا میکنه بعد هم بردم با جدیت تمام چسبوندم به یخچال .گفتم از این به بعد تو خونه ما باید همگی از این قوانین پیروی کنیم.فهمیدی؟
رز: نفهمیدم
: یعنی اینکه من٬ تو٬ بابا ٬رایان٬ و هر کس که تو خونه ما میاد باید ..................... فهمیدی؟
رز: فهمیدم مثل مدرسه.
: بله.
چند وقت پیش دوستم با دختره ۹ ساله اش اومد خونمون دخترش داشت به رایان غذا میداد و رایان هی دستش رو مینداخت به قاشق و کثیف کاری میکرد. دختر دوستم به رایان گفت : اااااااااااااااااا رایاننن نکن دیگهههههههههه. با یه لحن بلند و عصبانی.
رز هم که نشسته بود داشت تلویزیون نگاه میکرد گفت:
روی یخچال رو ببین ببین. باید مهربونی با رایان صحبت کنی این قانون خونه ماست.
طفلک دختر دوست من هم خیلی دختر آروم و خوبیه شونه هاش رو بالا انداخت گفت : من ندیده بودم ببخشید.
خلاصه همه قوانین خونه رو رعایت میکنن به جز خودش.ولی خداییش هر دفعه که صداش رو میخواد بلند کنه میگم :رزززززززز روی یخچال یادت رفت؟ فوری صداش رو میاره پایین.
راستی از دوست عزیزم هم خیلی ممنون که وبلاگ من رو جز وبلاگهای انتخابیش معرفی کرده بود . خیلی به وجودش عادت کردم اگه یه پستی بنویسم ببینم بهم سر نزده جدا نگران میشم که این دوست من کجاست؟