کم کم رنگ درختها داره یادم میندازه که یک سال دیگه بزرگ شدم . عاشق فصل پاییزم . نمیدونم شاید برای اینکه تولدم تو فصل پاییزه.فصل پاییز استان Ontario هم که حرف نداره. کلی توریست برای دیدن این فصل به اینجا میاین .بخاطر تنوع درختان زیادی که اینجا هست همه جا مثل تابلوی نقاشی میشه.
وقتی از پنجره بیرون رو نگاه میکنم درخت همسایه با برگهای زرشکی رنگش من رو به خودم میاره. یادم میاد اون موقع ها وقتی ازدواج نکرده بودم وقتی سریال آنشرلی رو میدیدم با خودم میگفتم : من اینجا بمون نیستم ٬ یه روزی از ایران میرم و تو تنهاییهام خودم رو پیدا میکنم. من عاشق طبیعتم . میرم جایی که طبیعت قشنگی داشته باشه. بعد با خودم میگفتم : نه بابا باز یه سریال دیدی احساساتی شدی؟ چرا فکر میکنی که همیشه یه چیزی غیر از این که هستی میشی؟
الان از اون روزها سالهای سال میگذره. هزار بار بالا و پایین .هزار فکر و هدف و پیچ و خم و تغییر جهت. نهایت اینجا! همون جایی که تو دوره نوجوانی فکرش رو میکردم.راست که میگن ضمیر نا خودآگآّّه آدمهاست که آینده رو برای ما رقم میزنه.
احساس میکنم تازه گیها خیلی غر غرو شدم . چیزی که هیچ وقت فکرش رو نمیکردم دچارش بشم. ولی آدمیزاده دیگه.!
با خودم یه تصمیم هایی گرفتم امیدوارم بتونم پیاده اش کنم. فعلا سه چهار روزه که با تسلط کامل تونستم اجرا کنم ٬ حالا ببینم که چقدر موفقم بعد اعلامش میکنم.
از خوشگلای نازم بگم:
رایان که حسابی حرف میزنه و خیلی خیلی شیرین. راه میره میگه : مامان مامان بوس کنم ؟ بغل کنم؟
صورت نرمش رو میچسبونه به صورتم و دستهای کوچولوش رو دور گردنم و بوسم میکنه.( واییییییییییییی خدا جونم چه کیفی داره٬ دستت درد نکنه خدا جونممممممممممم).
فرشته کوچولو هم امروز صبح برام نون کره مربا درست کرده و میگه: مامان جون بخور! دیگه ماشاالله بزرگ شدم ٬ آخه چهار سالم شده . ببین چه دختری شدم!!!!! بعد هم یه دلقمه برای بابا جونش و بعد هم برای به قول خودش داداشیش.( خدا جون بازم شکرتتتتتتتتتتتتت).
همین چیزهاست که باعث شده یک سال دیگه صبر کنم رایان سه ساله بشه بعد برم سر کار یا سراغ کالج و دانشگاه و این حرفها......................
خدایش حیف نیست این روزهای قشنگ تکرار نشدنی رو آدم از دست بده؟! به چه قیمتی ؟! به قیمت چند سال سابقه کار ؟
نمیدونم شاید هم اشتباه میکنم؟! ولی هر وقت این سوالها رو از خودم می پرسم همیشه به یه جواب میرسم. البته که تو زندگی ٬ هر کسی یه جوری ارضا میشه. خیلی وقتها ٬ خیلی از آدمها با این چیزهایی که من حال میکنم و عمرم رو به پاشون میگذارم ٬ حال نمیکنن و شاید به نظرشون کار من بیهوده و عبث باشه . ولی مهم اینکه هر کس با کاری که میکنه شاد باشه.این به این معنی نیست که من همیشه شادم و راضی . من هم گاهی که به شک و تردید و دودلی میرسم یا خسته میشم " غر غرو" میشم که بالا راجبش صحبت کردم.
خوب٬ دلم خیلی میخواست بنویسم .خیلی وقت بود که ننوشته بودم امشب یه فرصتی کردم .
برم یه کمی به وبلاگ دوستای خوبم سر بزنم که دلم برای همشون تنگ شده.
بای بای
به دوستای خوبم میدونم که خیلی وقته ننوشتم.
وقایع زیادی تو این مدت اتفاق افتاده که اگه بخوام بنویسم از حوصله خارجه . ولی بطور خلاصه:
رفتن ایران ٬ عروسی برادر شوهر٬ جشن تولد برای بچه ها تو ایران٬ برگشت وشروع مدرسه خودم و رزی.
از همه مهمتر مدرسه رفتن دختر ناز نازیم که فقط خدا میدونه چقدر دلم شور میزد که چی میخواد بشه !؟ مدرسه اش رو دوست داشته باشه یا نه؟ معلمش رو دوست داشته باشه یا نه؟ دوست پیدا میکنه یا نه؟ غذا ش رو میتونه تنهایی بخوره یا نه؟ دستشویی داشت از معلمش اجازه میگره بره یا نه؟
بلاخره رفت و همه چیر الحمدالله بخیر گذشت . هم مدرسه اش رو دوست داره هم معلمش رو هم دوست پیدا کرده و هم غذاش رو میخوره.
خدایا شکرت ! خیلی مهربونی ! خیلی دوستت دارم! به خود خودت قسم که جز خود خودت کسی رو ندارم و همه چیز رو از تو میخوام و میگیرم.
فردا روز واقعی تولدشه یعنی تازه دخترم فردا ۴ ساله میشه و پسرم هم ۲۷ روز پیش ۲ ساله شد . ولی دقیقا ۲۹ روز پیش تو ایران برای هر جفتشون تولد گرفتیم که یه تولد خاطره انگیز باشه کنار خاله ها و داییها و عمو مادر بزرگه و.......
خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت الحمدالله . از اون سفرهای بیاد ماندنی بود.
از رایان بگم که کلی شیرین زبونی میکنه و هر کسی که میبنتش عاشق مهربونیش میشه.
میگه : مامان جون ببخشید. مامان جون شکلان. مامان جون مرسی. مامان جون گسه شب( قصه شب).
کلاسهای خودم هم خیلی خوبه و وضع زبانم خیلی بهتره شده. و راضی هستم .دیگه مثل سابق خسته نمیشم و دیگه دستم اومده که با کلاس رفتن چه جوری سر رشته زندگیم رو گم نکنم.