فکر کردن اصلا نمیخواد دوستت دارم خیلی زیاد
فقط واسه تو ساختمش دوستت دارم خیلی زیاد
به چشمات هم خیلی میاد.
عاشق این آهنگ کامران و هومن هستم.
الان که دارم وبلاگم رو مینویسم یه پتو رو دوشمه٬ بچه ها خوابن و حامد جونم هم از خستگی بیهوش شده .موزیک کامران و هومن رو گذاشتم و گوش میکنم . یه قورتی هم به چایی داغم میزنم و تو این دفتر دلتنگیهام مینویسم هر چی که دلم میخواد بگه.
خدا جون چقدر به من انرژی دادی مرسی ازت ممنونم!. چقدر این لحظاتی که فقط خودم و خودم ٬ رو دوست دارم و حال می کنم. خیلی خوبه که آدم بتونه یه وقتهایی از روزهای پر تلاطم و کار و به تنهاییهای خودش اختصاص بده. این کار به من راست راستی انرژی میده.
مثلا بیدار موندم یه کمی درس بخونم. ولی دلم نیامد این وبلاگ عزیزم رو اینجوری بی حمایت بگذارم و آپش نکنم. میدونم که خیلی دیر به دیر مینویسم و تقریبا همه دوستای عزیزم از اینجا نا امید شدن و بهم سر هم نمی زنن. ولی گله ای هم ندارم چون من هم بهشون سر نمیزنم. دوست خوبی نیستم.خودم میدونم . فقط گفتن اینکه به یادتون هستم که کافی نیست. باید بری به دوستت سر بزنی . حالی بپرسی.میدونم . ولی چه کنم که شبانه روز فقط ۲۴ ساعته . ای کاش ۴۸ ساعت بود.
اینجا رو مینویسم برای دلم. برای دختر گلم. برای پسر عزیزم. و همسر مهربونم.
امروز برای همسر مهربونم مینویسم. که هر چقدر براش بنویسم و بگم بازم کم و کم و کمه.
غروب یکشنبه ٬ بعد یک روز سرگرمی من با کار خونه و تلفن بازی با ایران و چت با دوستا و رفتن تو فیس بوک............
بچه ها خودشون دیگه با هم بازی میکنن و قادرن ساعتها بدون اینکه مامان مامان کنن.سر همدیگرو گرم کنن و بلند بلند بخندن و کیف کنن.
"سنگ صبور من " هم با اون صبوری و سکوتش که فقط خدا میدونه توی اون دل بزرگ و سبزش چی میگذره یک گوشه خودش رو با کامپیوترش مشغول کرده تا خانوم تیز حساسش حتی از نگاهش نخونه که تو دلش چیزی میگذره.
عزیز دلم فکر میکنی که من نمیفهمم؟! فکر میکنی من میخندم و میخندونمت از هیچی خبر ندارم؟!!!!
دارم . خوب هم دارم.
فقط میخوام که احساساتت رو تشدید نکنم . میخوام سرت رو با حرفام گرم کنم که اینقدر ذهنت رو آشفته نکنی.
وقتی تو ماشین دور میزدیم که بچه ها مثلا بخوابن بعد بریم خونه٬ یاد اون روزهای نامزدیمون افتادم که چقدر باهم تو ماشین دور میزدیم که دیر برسیم خونه. چقدر همدیگر رو کمتر میشناختیم. چقدر تو دلامون دلهره بود . چقدر تو دلامون سوال بود. از همدیگر ؟ از آینده؟از..............؟فقط به همدیگر فکر میکردیم.
حالا جیه تو دلامون؟ ............ تو دل من که هنوزم تویی؟ چرا دروغ بگم! بچه ها هم هستن.
وقتی که ایران و همه کس و کار و رفقا و خانواده و .. رو گذاشتم و با تو اومدم. فقط به امید خدا و تو اومدم.
تنها تکیه گاهم ٬ تنها امیدم٬ تنها عشقم تو بودی و هستی عزیزم. اگه بهت کم میگم٬ اگه وقت نمکنم مثل سابق بهت برسم٬ به این معنی نیست که این چیزها کم شده. بیشتر هم شده . تازه یه چیزهایی به اونها اضافه هم شده. وابستگی و اعتماد و ایمان.
پس عزیزم ! میخوام بدونی که چقدر دوستت دارم و خواهم داشت . همیشه به وجودت افتخار میکنم.و همیشه پیشت و پابه پای تو هستم.تو تکیه گاه منی.همه چیز من.
خوب دیگه دیر وقته ٬برم دیگه بخوابم که ساعت ۲:۰۰ شد٬ فردا صبح نمیتونم از خواب بیدار بشم.
همه رو به خدا میسپارم. از خدا هم عشق و محبت بیشتر و بیشتر برای عشاق میخوام.