تازگیها انگار بیشتر یاد گرفتم که چه جوری از وجود هر چیزی لذت ببرم.قبل از این هم لذت میبرم ولی تازگیها ساعتها مینشینم و بازی قشنگشون و حرف زدن ها و حرکات معصو مانه و شیرینش رو نگاه میکنم و واقعا لذت میبرم و با خودم فکر میکنم که اگر این کوچولوهای ناز بزرگ بشن چقدر دلم برای این لحظات قشنگ پر خواهد کشید. برای همین تک تک اینها رو تو ذهنم ظبط مکنم .
از کلک زدن های رز کوچولو که خودش رو تو دل مامیش بیشتر جا کنه..
کپی کردن های رایان هر چی رز میگه بلافاصله اونهم ادای رز رو در میاره
از NO ROSEI گفتن های رایان که در کمال مظلومی و معصومی میخواهد نقش بچه های خشن رو بازی کنه و اصلا بهش نمییاد.
به عزیز جونم گفتن های رزی که نمیدونم ازکجا این کلمه رو یاد گرفتته!( چون اصولا من میگم عزیز دلم نه جونم).
عشگ ( عشق) گفتن های هر دوشون که وقتی مگم عشق کی هستید؟ هر دوشون بهم نگاه میکنن و میگن: اسم همدیگر رو میگن و بلند میخندن که من بگم :اااااااااااااااااااااا ٬ عشق مامان نیستید؟!
رز:عشگ رایان
رایان: عشگ رزی
داره یه تغییرهایی تو زندگیم ایجاد میشه که میتونه با شجاعت تمام اعتراف کنم یه کم ازشون میترسم.
همیشه همینجوری بودم از تغییر های بزرگ تو زندگیم میترسیدم ولی نه به این معنی که هیچ وقت سراغشون نرم همیشه هم به سمتشون رفتم و بعد از اینکه به سمتشون رفتم خوشحال شدم ٬ امیدوارم که از این یکی هم پشیمون نشم و بعدا خوشحال بشم . البته خیلی خیلی راجبش فکر کردم ولی فکر کنم که دارم کار درستی میکنم.
میدونید از اینکه آرامش زندگیم بهم بخوره میترسم. از اینکه به بچه هام نتونم اونجور که باید برسم میترسم.از اینکه دوباره اونجوری بشم( چشمام .....) میترسم چون دکتر بهم گفته نباید هیچ جوری بهت فشار بیاد یا اینکه استرس بهت وارد بشه.
ولی چیکار کنم نمیتونم بشینم و از ترس این چیزها هیچ قدمی برندارم بلاخره باید از یه جایی و یه زمانی یه قدمی بر دارم که فکر میکنم الان وقتشه.
باید برم که صدای رایان میاد الان حامد رو بیدار میکنه![]()
رز عزیز ما در 6 مهر ماه سال 1383 در شهر کیچینر کانادا پا به این دنیا گذاشت و زندگی و خونه ما رو با وجودش گرمتر و با نشاط تر کرد.رایان فقسلی رو هم خدا دوسال بعدش 10 شهریور 1385 در همون شهر کیچینر کانادا بهمون هدیه کرد. البته قرار بود که سوم مهر به دنیا بیاد که کوچولوی ما طاقتش سر اومد و زودتر به ما پیوست.