روی مبل نشستم و از پنجره به بارش آروم آروم برفها که از آسمون بروی زمین میبارند تماشا میکنم.بچه ها هر دوشون مثل دو تا فرشته کوچولو خوابیدن و همسر عزیزم هم فکر کنم کنار رایان خوابش برده چون  که به قرار گاه نیومده.قرارگاهمون بعد خوابوندن بچهها پایین روی مبل روبروی تلویزیونه ٬ دوتا چایی گرم و یه فیلم.

تازگیها انگار بیشتر یاد گرفتم که چه جوری از وجود هر چیزی لذت ببرم.قبل از این هم لذت میبرم ولی  تازگیها ساعتها مینشینم و بازی قشنگشون و حرف زدن ها و حرکات معصو مانه و شیرینش رو نگاه میکنم و واقعا لذت میبرم و با خودم فکر میکنم که اگر این کوچولوهای ناز بزرگ بشن چقدر دلم برای این لحظات قشنگ پر خواهد کشید. برای همین تک تک اینها رو تو ذهنم ظبط مکنم .

از کلک زدن های رز کوچولو که خودش رو تو دل مامیش بیشتر جا کنه..

کپی کردن های رایان هر چی رز میگه بلافاصله اونهم ادای رز رو در میاره

از NO ROSEI گفتن های رایان که در کمال مظلومی و معصومی میخواهد نقش بچه های خشن رو بازی کنه و اصلا بهش نمییاد.

به عزیز جونم گفتن های رزی که نمیدونم ازکجا این کلمه رو یاد گرفتته!( چون اصولا من میگم عزیز دلم نه جونم).

عشگ ( عشق) گفتن های هر دوشون که وقتی مگم عشق کی هستید؟ هر دوشون بهم نگاه میکنن و میگن: اسم همدیگر رو میگن و بلند میخندن که من بگم :اااااااااااااااااااااا ٬ عشق مامان نیستید؟!

رز:عشگ رایان

رایان: عشگ رزی

داره یه تغییرهایی تو زندگیم ایجاد میشه که میتونه با شجاعت تمام اعتراف کنم یه کم ازشون میترسم.

همیشه همینجوری بودم از تغییر های بزرگ تو زندگیم میترسیدم ولی نه به این معنی که هیچ وقت سراغشون نرم همیشه هم به سمتشون رفتم و بعد از اینکه به سمتشون رفتم خوشحال شدم ٬ امیدوارم که از این یکی هم پشیمون نشم و بعدا خوشحال بشم . البته خیلی خیلی راجبش فکر کردم ولی فکر کنم که دارم کار درستی میکنم.

میدونید از اینکه آرامش زندگیم بهم بخوره میترسم. از اینکه به بچه هام نتونم اونجور که باید برسم میترسم.از اینکه دوباره اونجوری بشم( چشمام .....) میترسم چون دکتر بهم گفته نباید هیچ جوری بهت فشار بیاد یا اینکه استرس بهت وارد بشه.

ولی چیکار کنم نمیتونم بشینم و از ترس این چیزها هیچ قدمی برندارم بلاخره باید از یه جایی و یه زمانی یه قدمی بر دارم که فکر میکنم الان وقتشه.

باید برم که صدای رایان میاد الان حامد رو بیدار میکنه

 

خبرگزاری پاییزی

سلام به دوستای محازی و غیر مجازی خوبم

خیلی وقت بود دلم میخواست وبلاگم رو بنویسم .خاطراتی که بهتر بود به روز ثبت میشد ولی متاسفانه نشد . دوست داشتم همشون رو با احساسی که در  اون لحظات داشتم مینوشتم و وقتی به آرشیو وبلاگم بر میگشتم همشون یاد آور لحظات خوش دورانم میشدن، ولی نشد. آه ! چه کیفی داره وقتی آرشیو دو یا سه سال پیش رو میخونم .پرواز میکنم به اون دوران و از اینکه همه رو ثبت کردم خیلی خوشحال میشم. تا ساعتها به اون موقع ها فکر میکنم.

حالا یه مشروحی از اخبار پاییزی دارم و بعد از این بچه خوبی میشم و سعی میکنم هفتگی آپ کنم تا بعدا خودم رو سرزنش نکنم.

هالووین  و جشن هالووین :

 ،رز کوچولوی نازمون ، پرنسس شده بود و رایان  عزیزم ،شیر. مامان به انتخاب رزی، سیندرلا و بابا  پادشاه. بعد هم جایزه بهترین لباس جشن هالووین مدرسه رز به خانواده ما داده شد.خوردنی های هالویین که هر کدومشون یه کیسه پر شکلات و خوردنی جمع کرده بودن.

 مدرسه و مدرسه بازی مونا و کلاس زبان و پرو مود شدن به کلاس بالاتر .کلی لذت از این که دیگه هر جا و هر جوری که دلت میخواد ،بل بل کردن. من هم عشق بل بل کردن .دیگه خدا به داد این بیچاره ها برسه. نمیگم زبانم خیلی خوب  شده ولی اینقدر خوب شده که  وقتی یه کانادایی داره جریان سرطان همسرش رو برام تعریف میکنه نهایتا از مریضی هلاک شد مرد، نمیگم : اییییییی چه جالب!

داستان تولدم و سوپرایز شدن تولدم .

شوهر عزیزم با فرشته کوچولوهام  برام یه سوپرایز پارتی اساسی تدارک دیده بودن . یکی از بهترین سالروزهای تولدبود . اگه از کادوهای خوب و خوشحال کننده بگذریم از سوپرایزش دیگه نمیشه گذشت واقعا چسبید. 

وقتی شب ساعت ۹:۰۰ از فیزیوتراپی برگشتم. بعداز یک روز خسته کننده وکلی کار در طول روز و بدو بدو ، دیدم تمام چراغها خاموشه .با خودم فکر کردم چه خوب حامد بچه ها رو خوابونده حالا  میتونیم دوتایی با هم بشینیم یه کم استراحت کنیم و اگه حامد یادش بود یه کادویی هم بگیرم و ..یه خلوتی بکنیم........ که ناگهان موزیک و آهنگ تولد تولد و بچه ها لباس پوشیده از زیر میز بپرن بیرون و چراغها روشن بشه و ووووووو   ددد برقص حالا نرقص کی برقص! رز و رایان .رز با لباس عروس و رایان با جلیقه و پاپیون . حامد هم کراوات و ....خلاصه مثل یه تولد حسابی ولی چهار نفره.  نقاشی قشنگ رز روی کادوی تولدم که روش نوشته I LOVE YOU MOMفراموش نکردنی بود و کلی بغل و بوس و بوس بازی و ............... خیلی خیلی خوب بود.

برنامه های اخیر هم کریسمس و کریسمس بازی .

ذوق و شوق خرید درخت کریسمس. اینقدر من و بچه ها ذوق زده هستیم که نگو . من که انگار جشن خودمونه . هیجان زده شدم از بچه ها بیشتر . شیرینی ها مختلف کریسمس رو میپزم . دکور برای درخت درست میکنم  . لباس کریسمس زرشکی مشکی برای بچه ها خریدم خلاصه با این چیزها سر خودمون رو گرم میکنیم همراه شادی این کاناداییها ما هم حسابی به خودمون خوش میگذرونیم و  شادی میکنیم.کریسمس پارتی شرکت حامد اینا که برای بچه ها بود و سانتا براشون کادوهای قشنگی داد و کلی خوشحال شدن.

درکنار این اتفاقها  من هم یه کارهایی دارم انجام میدم که نتیجه اش در عرض یکی دو هفته آینده معلوم میشه آیا شدنیه یا نه؟!!!! سپردم دست خدا، اگه به خیر و صلاحمه جور شه اگه نه که نشه . فعلا ممعلوم نیست اگه معلوم شد حتما تو وبلاگم مینویسم چون برام خیلی مهمه.

این ماههای نومبر و دسمبر و ژانویه رو خیلی دوست دارم برای اینکه از تولد خودم شروع و تولد حامد شب یلدا و سالگرد ازدواجمون اول ژانویه ختم میشه.هنوز برای تولد حامد هیچ فکری نکردم که چی بخرم و جیکار کنم . همینطور سالگرد ازدواجمون . اصلا باورم نمیشه که امسال هشتمین سالگردمون رو به امید خدا جشن میگیریم.

همه دوستای خوبم رو به خدا میسپارم. شادو خرم باشید.