سر و کله زدن با وروجک های شیرین
سلام به همگی![]()
این دختر کوچولوی فسقلی من باعث شده من همش هواسم به حرفهام و کارام باشه.
از ترسش دیگه همینجوری حرفی نمیزنم چون بعدا همون روتحویلیم میده.
چند روز پیش حامد خونه نبود به دادم برسه .موقع خواب بچه ها بود و هر دو میخواستن من باهاشون باشم ٬رایان کنار تختش نرده های تختش رو تکون تکون میداد و گریه میکرد رز هم توی تختش با یه کتاب منتظر بودو هی میگفتم : مامان من رو تنها نگذار.
از اتاق رایان میدویم اتاق رز از اتاق رز میدویم اتاق رایان خلاصه حالی داشتم دیدنی. پیشش هم هرگز نمیخوابن قرتی ها.
خلاصه سرتون رو درد نیارم با کلی صحبت و توضیح تونستم که رز رو متقاعد کنم که وقتی من میرم تو اتاق رایان من رو بلند صدا نکنه چون اون که میخوابه با این صدا دورباره از خواب میپره.
ایندفعه رایان خان رضایت نمیدادبه زور میخوابوندمش همینکه یواش میو مدم بیرون گریه رو سر میداد. باناراحتی رفتم تو اتاق رز و رو تخت نشستم و گفتم : خدایا چیکار کنم؟
رز: اومد کنارم در حالیکه من رو ناز میکرد و میبوسید گفت: مامان خیلی ناراحتی ؟
: آره مامان. رایان نمیخوابه میخواد من کنارش باشم تو هم خوابت مییاد بدون من نمیخوابی.
: عیب نداره ناراحت نباش من اصلا دوست ندارم تو رو ناراحت ببینم . بدو برو یه لیوان آب خنک بخور حالت جا بیاد.![]()
![]()
مرده بودم از خنده گفتم :قربونت برم فکر خوبیه الان امتحان میکنم.
از خودم یاد گرفته بود چون وقتی یه وقتهایی داد میزنه ومن میپرسم رزی ناراحتی؟ میگه: آره. میگم برو آب خنک بخور حالت جا بیاد داد نزن مامان ٬ آب خنک همه چیز رو درست میکنه.
یه بار هم که رایان تمام دستمالها رو ریخته بود زمین و با دیدن اونهمه دستمال من شوکه شدم . بلند گفتم رایان چیکارکردی؟
رایان هم کلی بهش بر خورد و شروع کرد به گریه کردن.
رز: مامان ٬ رایان رو ناراحت کردی! باید بری تو اتاق تا یه ذره راجب کاری که کردی فکر کنی.
خدایا من مونده بودم که چی بگم. چون گاهی که رایان رو ناراحت میکنه من بهش میگم بهتر بری تو اتاقت یه ذره تنها بمونی و فکر کنی که کار خوب کردی یا نه؟
حالا اگر نمیرفتم بین حرفهام و رفتارم تناقض بوجود می اومد٬ اگر هم میرفتم ٬پس ابهت مادریم چی میشد؟!
گفتم: نه مامان جان منکه اذیتش نکردم٬ گفتم چرا اینکار رو کردی ولی چون رایان خوابش مییومد ناراحت شد و گریه کرد.
روز بعد رایان داشت گریه میکرد ٬.
من: رزی کاری کردی؟
رز: نه مامان خوابش میاد.![]()
خلاصه که بچه داری کردن اصلا کار آسونی نیست ولی کلی فوت و فن داره که تا بیاییم این فوت وفن ها رو یاد بگیریم کلی اشتباه کردیم و بچه ها هم بزرگ شدن ٬ولی چه میشه کرد.![]()
یه کمی هم از رایان بگم. تو ی مهد کودکش بهش میگن رادیو.
حالا چرا رادیو؟ میگن از وقتی میاد مهد انگار رادیو روشن کردیم . یه بند حرف میزنه.
دیگه تقریبا هر چیزی که میگیم تکرار میکنه . من و باباش که آرزو میکنیم تو این سنش بمونه. اینقدرکه شیرین شده.
عاشق گوجه ٬ کراکر٬ کوکی٬ کشمش٬ به به٬ .
راه میره میگه : به به . گوگه. ککو. چیمیس.کوکی.
یه کم هم از سر معده اش خالی میشه قیامت به پا میکنه.
چند روز پیش که داشتم با عجله یه چیزی برای شام درست میکردم و این دو تا هم حسابی گرسنه بودن و هرچی هم بیسکویت و میوه و چیز میز میدادم جوابگو نبود٬ دیدم شلوار من رو گرفته و میکشه ٬داد میزنه بدهههههههه بدههههههههههه. تعجب کرده بودم چون تا اون موقعه هیچ وقت نگفته بود بده.
گفتم: خیله خوب ٬چی بدم؟
رایان: به به ٬ به به.
هر روز صبح کفشاشو بر میداره میدوه به سمت من . مامان دد. یعنی بریم بیرون.
میگم : ددی؟( بابا) میگه: دد٬ ددی ررررررررر( یعنی ددی رفت).
خوب با اجازه تون من دیگه باید برم مثل اینکه یکشون داره من رو صدا میکنه تو خواب نمیدونم رایان یا رز؟
همگی خوب و خوش و سرحال باشید.
رز عزیز ما در 6 مهر ماه سال 1383 در شهر کیچینر کانادا پا به این دنیا گذاشت و زندگی و خونه ما رو با وجودش گرمتر و با نشاط تر کرد.رایان فقسلی رو هم خدا دوسال بعدش 10 شهریور 1385 در همون شهر کیچینر کانادا بهمون هدیه کرد. البته قرار بود که سوم مهر به دنیا بیاد که کوچولوی ما طاقتش سر اومد و زودتر به ما پیوست.