نوشته دوم روز سوم

دیشب وبلاگم رو ساعت 12:30 نوشتم و خوابیدم

امروز صبح که بیدار شدم با خبر حادثه غم انگیز آتشسوزی ساختمان پلاسکو روبرو شدم.

اینقدر این خبر تحت تاثیر قرارم داد که دستم به هیچ کاری نمیره. هر چقدر هم تو تلگرام اینستگرام وفیس بوک پست میگذارم وهمدردی میکنم ولی باز هم هیچی از غم دلم کم نمیشه.

احساس درونی ام میگه 

اینقدر مردم عزیزم تو ایران برا اثر فشارهای زیاد جنگ وحکومت و ....... عوض شدن و به جون هم افتادن که خدا قهرش گرفته یا حالا خدا یا انرژی های کیهانی یا شعور جهان هستی.... هر چی که هر کس قبولش داره بعنوان یه نیروی اعظم هوشیار ، قهرش گرفته و اینها همه نشانه هایکه مردم رو به خودشون بیاره یا اون عده از مردم که اینطوری شدن نه همه عزیزانی که تو ایران هستن. ولی این علامت ها این نشانه ها رو کسی متوجه نمیشه. و متاسفانه خشک و تر همه یکجا دچار این غضب میشن. البته که خدا رحمان و رحیمه ولی اینهمه بار منفی بد یکجا بلاخره یه پیامد و یکسری تاثیراتی میگذاره که به این شکل بروز میکنه بشکل حادثه یا زلزله یا ......

البته من اینطوری فکر میکنم و بهش اعتقاد دارم من که فقط به انرژی های جهانی و شعور کیهانی و نیروی عظیمی اعتقاد دارم که همه و همه از یکسری قوانینی تبعیت میکنن .

وقتی مینویسم احساس میکنم کمی حالم بهتر میشه. البته که میدونم این پست ها رو هیچ کس نمیخونه ولی برای خواننده ای هم نمینویسم برای تراپی خودم مینویسم . حالا احیانا کسی هم گذرش به اینجا خورد و خوند هم فقط با نقطه نظرهای من آشنا میشه.

این چند وقت که روش و شیوه زندگی و نگرشم رو به زندگی تغییر دادم احساس میکنم خیلی با مسائل بهتر مواجه میشم. صبرم بیشتر شده. عصبانی نمیشم . و بیخودی هم از مسائل ناچیز خیلی احساسی برخورد نمیکنم. امیدوارم این حالت رو بتونم به تثبیت برسونم که بتونم بروی اول خودم و زندگی شخصیم وبعد به روی شخصیت بچه ها م و زندگی اونها و رفتارهاشون و بعد هم همسرم موثر واقع بشم.

هر روز صبح برای پرکتیس مدیتیشنم یکسری برنامه های یوتویپ رو میبینم یا میشنوم که خانوم Abraham Hichks است که واقعا دیدگاهش به دنیا و زندگی و مکتب و مسلکش رو قبول دارم

تو این علم جدید اعتقاد بر اینکه جواب همه سوالهای ما در universe یا جهان است.و فقط کافیه که ما سوالمون رو مطرح کنیم و همه چیز دست به دست هم میده که ما رو به جوابمون برسونه.

خوب مسلما وقتی تو مکتب یا مسلکی رو شروع میکنی یاد بگیری یا تو زندگی ات اجراش کنی یا به باور برسی تا بهش ایمان پیدا کنی به کلی تناقض ها یا سوالها بر میخوری که من دچارش شده بودم.

و پریروز این سوال رو کردم 

دیروز صبح که مدیتیشن صبحگاهیم رو میخواستم انجام بدم خیلی اتفاقی یکی از سخنرانی های این خانوم تویوپ اومد که قبل ازاینکه من سخنرانی رو عوض کنم و موسیقی و مدیتیشن رو بگذارم یک خانومی دقیقا سوال من رو از خانوم آبراهام کرد. من متحیر و مات و مبهوت یوتویپ رو عوض نکردم چون جواب سوال من جواب سوال اون خانوم بود. باورم نمیشد که من به این سرعت به جواب سوالم رسیدم. و تقریبا 15 دقیقا راجب جواب سوال من این خانوم داشت صحبت میکرد.خیلی خوشحال شدم چون هم جواب سوالم رو گرفتم و هم جواب اون تناقضی که داشتم رو.

خواستم این داستان رو تو وبلاگم بنویسم که این مطلب هرگز یادم نره ما انسانها بسیار فراموشکاریم و لازم خیلی وقتها برای خودمون یه چیزهایی رو یادآوری کنیم که جز باورهامون بشه و کم کم تبدیل به رفتار بشه و درونی بشه.

راستی یه مطلب راجب امروز صبح

برای آن تایم شدن رایان و اینکه بیشتر مسولیت پذیر بشه . یکسری برنامه های هفتگی با قبول خودش گذاشتیم که اگر هر هفته به اون هدف برسه آخر هفته همگی موفقیتش رو جشن بگیریم

برنامه این هفته سر موقع بیدارشدن صبحانه و کتاب و وسایلش رو سر وقت تو کیف گذاشت و سر ساعت 8:15 از خونه بیرون رفتنه.

فعلا که امروز پنجشنبه است و هر روز رو با موفقیت چک مارک زده. ولی تنها چیزی که دوست نداره اینکه تنها پیاده نره مدرسه . اگر قرار باشه با رز بره مدرسه باید از خونه ساعت 8:00 ازخونه بزنه بیرون که میگه خیلی برای اون زوده ،چون رز میتونه ساعت 8:15 بره سر کلاسش ولی رایان 8:30 میتونه بره.

دیروز یک کمی یخ روی درایو وی پیدا کرده و برگشته خونه و به من میگه مامان خیلی همه جا اسلیپریه و خطرناکه میشه من رو برسونی. و من برای اینکه احساس نکنه که من بهش و به حرفش اهمیت نمیدم با ماشین رسوندمش.

امروز صبح گفتم رایان میدونم که حوصله ات نمیگیره که تنها بری مدرسه بنابراین یا حاضر شو با رز برو یا اینکه خودت باید بری

از خونه ساعت 8:15 زد بیرون و من تازه در رو بسته بودم که برگشت و در زد

مامان میتونی با من واک کنی ؟

دلم سوخت 

البته وایستا تا حاضر شم

همینطور که داشتیم یه سمت مدرسه راه میرفتیم گفت

مامان چقدر کیف داره که باهم راه میریم

میشه یه روزهایی در هفته باهم راه بریم تو ویکند؟

و در ضمن سه شنبه ها هم باهم پاراگراف بنویسیم؟

این یعنی یه دنیا برای من

چون از پاراگراف نوشتن متنفره ولی چون رایتینگش نیاز به تمرین داره خودش این تصمیم رو گرفته

البته که تقریبا قبل تعطیلات هم خودش تصمیم گرفته که در طول هفته با ای پدش بازی نکنه

الان که فکر میکنم میبینم این بچه به این کوچیکی چقدر تلاش میکنه

استفاده از الکترونیکش رو به حداقل رسونده. هفته ای یکبار کلاس تقویتی رایتینگ میره، شنبه های بسکتبال میره و احساس میکنم تو بسکتبال خیلی با انگیزه تر بازی میکنه، پنجشنبه ها هم شنا و از این کار هم لذت میبره . هر روز هم 5 دقیقه پیانوش رو تمرین میکنه.

رز دختر باهوش و زرنگیه و درسش هم موفقه ولی باید هواسمون باشه بهش توجه کافی و لازم رو داشته باشیم.

و باید یه راهی براش پیدا کنم یه راه درست که احساس کنه که ما دوستش داریم و ساپورتش میکنیم

امروز از من وبعد از پدرش یا Stress Relives Cube خواست. باید آنلاین براش میخریدیم.......

برای امروز فکر کنم خیلی وقت برای نوشتن گذاشتم باید برم به کارهای دیگه برسم

پنجشنبه 30 دی 19 ژانویه

مونا

 

روز سوم

امروز روز سومیه که به قولی که به خودم دادم دارم عمل میکنم

نوشتن وبلاگ،ورزش ، مدیتیشن، و...

یه کمی میخوام راجب اینروزهای بچه ها بنویسم

رایان ده ساله من کلاس پنجم و رز دوازده ساله کلاس هفتم

هر دو همنطور خوب و مهربون

احساس میکنم کمی ازشون دورشدم نمیدونم کی این اتفاق افتاد ولی فکر کنم بعد از شکستن دستم یه کم تو یه مد حفاظت و مراقبت از خودم رفتم که همین باعث شد این حالت توم بمونه.

اشکال نداره آدم همیشه که تو زندگی یه جور نمیمونه . باید جبران کنم این فاصله که بین من و دخترم  احساس میکنم افتاده.

حالا دارم یه کارهایی در این باره میکنم که اگر نتیجه داد اینجا براتون مینویسم

با رایان ارتباطم خوبه و بهتر وبهتر هم داره میشه

شاید هم رزی داره به سن نوجوانی میرسه و خودش دلش میخواد از من فاصله بگیره

نمیدونم هر چی هست نگرانم نمیکنه و همیشه برای همه چیز یه راه حلی وجود داره

زندگی رو دوست دارم آرامش و تلاش در زندگی بهم نیرو و انرژی میده.میدونم که هدفی که در نظر دارم بهترین هدفه و شکی هم توش ندارم 

فردا روز مهمیه

برم بخوابم که فردا سر حال به کارم برسم

امروز پنجشنبه 30 دی و 19 ژانویه

مونا

 

یک روز دیگر

امروز رو هم با انرژی فراوان و امید و انگیزه شروع کردم 

خوشم میاد که وقتی تصمیم میگیرم به یک کاری اراده خوبی دارم و انجامش میدم

امروز دیگه یک بخش دیگه ای از برنامه ای که گذاشتم رو انجام خواهم داد

هر روز رو با مدیتیشن شروع

نوشتن وبلاگ روزانه برای پیشبرد هدفهای تعیین شده

درس و مطالعه

رسیدگی به اوضاع خونه و وظایف دیگر

به حداقل رساندن شرکت در شبکه های اجتماعی

رسیدگی به کار بچه ها بعد از اینکه از مدرسه میان

ورزش 

فامیلی تایم با بچه ها و همسرجان

اینطوری هم هر روز درسم رو میخونم هم به کارهای دیگه ولی باید هواسم باشه که تعهد کردم برای 21 روز این برنامه رو دنبال کنم 

اگر موفق بشم که 21 روز برنامه رو اجرا کنم 

مراحل دیگری رو به برنامه اضافه خواهم کرد:-)

فعلا که دو روز میگذره

خوب از نتایج و پیشرفت و تغییر و تحولات ایجاد شده هم بعد از 21 روز خواهم نوشت. البته از دوشنبه برنامه کمی تغییر خواهد کرد چون قراره که هفته ای دو روز تورنتو باشم.

دوشنبه ها و سه شنبه ها

اگر بتونم این برنامه رو بخوبی دنبال کنم روزهای چهارشنبه رو هم اضافه خواهم کرد به برنامه که شرکت در کلاسهای آوازم است که خیلی خیلی میسش کردم.

فعلا میرم که برنامه رو دنبال کنم تا فردا که بیام باز بنویسم 

ولی قول میدم هرروز اینقدر بورینگ نباشه و یه مشت نوشته های شبیه هم و یک شکل :-) 

از احساسات و عواطف و داستانهای مختلفی که در زندگی ام رخ خواهد داد هم مینویسم

این جمله رو همیشه در ذهنم خواهم داشت

" تفاوت است که تفاوت ایجاد میکند" 

چهارشنبه 29 دی ماه و 18 ژانویه

 

دوباره باز زندگی

باز هم رو آوردم به نوشتن

نوشتن رو دوست دارم . هیچی مثل نوشتن آرومم نمیکنه.

بارها اینجا رو نوشتم ولی وبلاگم به مشکل خورده نوشته های جدیدم روی صفحه نمیاد. نمیدونم باید چیکار کنم حالا به ادمین ایمیل زدم امیدوارم که درست بشه و پست ها م همه آپ بشه.

موقعیتم تو زندگی تا به امروز

هفدهم ژانویه 2017 باور نکردنیه

زمان مثل برق و باد میگذره

انگار همین دیروز بود که از روی تنهای و غربت رو به نوشتن و دوست پیدا کردن در صفحات مجازی آوردم.

2004 بود سیزده سال پیش......

حالا دیگه دخترم که اونروزها از شیرین کاریهاش و مراحل اولیه رشدش مینوشتم نوجوان داره میشه و پسری مظلومم که بی صدا و آروم مهربون بود داره برای خودش شخصیتی میشه:-)

تو این سالها کلی تغییر کردیم همه. تغییر های خوب . همیشه تغییر خوبه . به شرطی که خوب ببینیش.

بعد از اتفاقی که سال پیش برای دستم افتاد و اتفاقهای دیگه بیشتر احساس قدرت و توانایی میکنم. چون بیشتر وبیشتر از قبل به خودم و تواناییهام ایمان پیدا کردم

البته که همیشه یه اتفاقهایی یه چیزهایی تو زندگی میخواد تو رو به چالش بکشونه ، ولی باید تو این چالش ها سربلند ازش بیایی بیرون.

چالش بعدیم در زندگیم هم همینیه که توشم:-) کسی نمیدونه فقط و فقط خودم میدونم. دارم باهاش سروکله میزنم .یاد گرفتم دیگه مبارزه نکنم. با چالشها باشم. بپذیرم و پابه پاشون قدم به قدم گام بردارم. اینطوری بهتره.

الان هم به خودم با هر تکنیک و روشی که بلدم روحیه میدم و انگیزه میدم که یه روز بیام و اینجا بنویسم که این رو هم پشت سر گذاشتم .

آخ که چقدر دوست دارم اینجا بنویسم بدون اینکه دلم شور این رو بزنه که کی میخواد راجبم چی فکر کنه.

فصل جدیدم تو زندگیم رو دوست دارم . نگهش میدارم . تا بتونم پشت سر بگذارمش.

همیشه از خدا یا انرژی کیهانی یا شعور جهانی یا درون خودم هر چی که هست و اسمش رومیگذارم قدرت و نیرو و باور میخوام. باور هاااااااااااااااااااااااموم مهمه .

کی قراره این باور به خود تثبیت بشه ، نمیدونم.

برای امروز فکر کنم خوب نوشتم برای شروع دوباره بد نبود. 

دوباره میام و مینویسم.

مونا