اولین روز مهد کودک
نمیدونم باورتون میشه یا نه!؟ میگذارید به حساب حماقتم یا فدارکاری یا هر چیز دیگه....
تازه بعد ۲وسال نیم که تو کانادا زندگی میکنم از سه شنبه شروع کردم میرم کلاس زبان . همش به خاطر رز بود. فکر میکردم اگر یه روز بگذارمش مهد کودک و خودم برم کلاس زبان مادر خود خواهی هستم .فکر میکردم اگر که خودم اون رو به دنیا آوردم تا سه سال اول زندگی رو هیچ جوری مسولیتش رو به عهده هیچ کس وهیچ کسی نگذارم . چنان احساس تعهد شدید داشتم و هنوز هم دارم که دیگه این آخر آخراااااااااا اینقدر که فلسفه ام به نظر همه غیر منطقی می امد و حتی خودم هم احساس کردم حالا دیگه به خاطر بچه هام هم که شده حالا دیگه باید به فکر خودم باشم تا بتونم باعث افتخار بچه هام هم در آینده باشم.
اولین روز مهد کودکش از شدت ترس و وابستگی که بهش داشتم کل صبح تا ظهر توی مهد نشستم تا ببینم مربی ها چه جوری هستن روحیه رز چه جوریه اصلا خودم از اونجا خوشم میاد که از بچه ام بخوام که از اونجا خوشش بیاد؟
مربی اش گفت میدونی مونا جون امروز میتونی اینجا باشی ولی از فردا نباید اینجا باشی فقط خدا حافظی و اگر هم گریه اش رو شنیدی بر نمیگردی.
خدارو شکر اصلا فکرش رو هم نمی کردم . دخترم بدون من اینقدر خوب تو مهد کودکش بمونه و مربیهاش میگفتن بعد رفتن تو سراغت رو گرفت و ما گفتیم که تو بر میگردی.
از روز قبلش باهاش حرف زده بودم و همه چیز رو بهش توضیح داده بودم کلاس زبانم رو نشونش داده بودم و حالا باز هم فهمیدم که چقدر حرف زدن با بچه ها موثر ه .
وسط کلاس یهو انگار یه چیزی تو دلم هوری ریخت . مهد کودک رز طبقه اول و کلاس زبان ما طبقه دوم دویدم پشت در کلاسشون بدون اینکه خودم رونشون بدم .شنیدم که مربی هاشون میگن good job roseeeee زمان شعر خوندن بودن و بچه ها نشسته بودن گرد دور مربی و باهم شعر میخوندن رز هم شعری رو که اونها میخوندن داشت بلند بلند میخوند و اونها تشویقش میکردن . خیالم راحت شد یه نفس عمیق کشیدم و دویدم سر کلاسم.
بعد از کلاس اولین نفر بودم که پشت در کلاس رز بودم مربی گفت : رز ببین مامانت اومده. دیدم داد میزنه مامامییییییییییییییییییییییی مامامیییییییییییییییییییییی. دوید و اومد تو بغلم برگشت و به مربی ها میگفت : see Mami com back .
هیچ وقت اون روز رو فراموش نمیکنم . تمام این داستانها برای دوساعت و نیم دوری از همدیگر بود برای اولین بار اگر قرار باشه یه از صبح تا بعد الظهر بگذارمش مهد یا اینکه رز صبح بره مدرسه تا ساعت ۳ میخوام چیکار بکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاید بعضی هاتون بهم بخندید ولی این احساسم با منه و تو این ۲و سال چهار ماه که رز به دنیا اومده تغییر دادنش برام خیلی سخته. حالا ببینم تا بعد چی میشه.
رز عزیز ما در 6 مهر ماه سال 1383 در شهر کیچینر کانادا پا به این دنیا گذاشت و زندگی و خونه ما رو با وجودش گرمتر و با نشاط تر کرد.رایان فقسلی رو هم خدا دوسال بعدش 10 شهریور 1385 در همون شهر کیچینر کانادا بهمون هدیه کرد. البته قرار بود که سوم مهر به دنیا بیاد که کوچولوی ما طاقتش سر اومد و زودتر به ما پیوست.