سلام به دوستای خوبم و به وبلاگ خاک خورده عزیزم
خیلی اتفاقها قرار بود بیافته و نیافتاد و در عوض یه چیزی که قرار بود اتفاق نیافته افتاد. جالب نیست؟
کارهایی که قرار بود اتفاق بیافته و نیافتاد. یه دوره آموزش شش ماه برای خارجی هایکه مدرک لیسانس یا فوق لیسانس تو رشته های education, social science,social worker دارنددولت تدارک دیده که فقط ۳ دوره ارائه میشه . یه دوره پارسال بود یه دوره امسال و یه دوره سال دیگه است که چون دوره اش در دانشگاه بود و مجانی خیلی خواهان داشت درضمن این امکان رو میداد ۳ روز در هفته هم کار کنیم .به نظرم اومد که بهترین فرصت برای منه و براش اقدام کردم و البته که کلی هم کارهای جانب درکنارش داشت و مصا حبه و .... که فقط هر دوره ۱۵ نفر رو قبول میکردند. که بگذریم که من با چه بدبختی برای بچه ها یکشون مهد پیدا کردم و رز رو هم دو روز قرار بود یکی از دوستام لطف کنه اون دو روز که مدرسه نمیره نگه داره.کوتاهش کنم داستان رو نهایتا من انتخاب شدم ولی به دلایلی که اون هم داستان داره قبول نکردم برم و نرفتم .در عوض تصمیم گرفتم پارت تایم برم کالج و رشته Human Resource بخونم.( چرا؟) داستانش خیلی طولانیه.
هفته پیش سه شنبه دومین جلسه اش بود و هقته قبلش هم اولین جلسه اش شبها ساعت ۶:۳۰ تا ۱۰:۰۰ کلاسمون تشکیل میشه .جوجه ها پیش حامد میمونن و من میرم کلاس .
فقط خدا میدونه اولین جلسه ایکه رفتم سر کلاس چه حالی داشتم حسابی کم آورده بودم . ۲۷ زن کانادایی همه با لهجهای بسیار غلیظ و مثل بلبل بل بل میکردن کلی دلم برای خودم سوخت. دانش کم نمی آوردم ولی بل بل نمیتونستم بکنم و پیش اونها عرض اندام بکنم. بعدش که خودم رو معرفی کردم و استاده بهم گفت که باید به خودم افتخار کنم که از پارسال زبان یاد گرفتم و الان در کنار اونها هستم.اونجوری میگفت به من یه کمی اعتماد بنفس بده . شاید فهمیده بود که من کم آوردم. یه کم به خودم اومدم. بهم گفت هیج کدوم از ما ها کاری که تو کردی نکردیم.آخه من دیگه خیلی پررو هستم تازه یاد گرفتم یه کم گلیمم رو از آب بکشم بیرون رفتم کالج قاطی مدیرها وHuman Resoursها... شدم . ولی بعد خوندن ۱۰۰ صفحه اول کتاب و دادن assinmentamکه ۵ نمره داشت کلی به خودم اعتماد پیدا کردم. ولی چه درس خوندنی شبها از ساعت ۹:۰۰ میخوابم تا ۱۲:۰۰ و از ساعت ۱۲:۰۰ پا میشم درس میخونم تا ۴:۰۰ .
از این ور هم کلاس زبان های صبح تا ظهر ساعت ۳:۰۰ رو میرم. یه وقتهایی واقعا کم میارم و خیلی خسته میشم.ولی فکر میکنم یه کمیover dozeمیشم.
از رزی و رایان بگم. اون جیگرها هیچ تغییری در روال زندگیشون بو جود نیامده جز اینکه شبهای سه شنبه مامان باهاشون نمیخوابه. یه جورهایی نرفتن فول تایم اون دوره ۶ ماهه هم به خاطر اونها شد. بگذریم که منتی به سر اونها ندارم چون اونه چه گناهی دارن مامانشون سر پیری معرکه گیریش گرفته.؟!
روزهای چهارشنبه هر دوشون میرن کلاس رقص . رزی باله و رایان yaba daba danceیه چیزی از خودشون در آوردن ( کلاس رایان رو میگم) ولی روی هم رفته بد نیست رایان رو حسابی سرگرم میکنه و یاد میگره که چه جوری از گروه پیروی کنه و تقلید کنه و کارهای که معلم میگه انجام بده . کلاس رزی اساسی تره و باله است .خودش هم خیلی علاقه داره. شنبه ها هم کلاس اسکیت روی یخ گذاشتیم که دو جلسه اول اینقدر بچه ام خورده بود زمین بهم میگفت : مامان جون دوست ندارم نمیرم. اولها دوست داشتم ولی حالا نه .کلی تشویق و وعده و وعید که خدا رو شکر امروز کل یکساعت رو همش رو یخ ایستاده بود و کم کم قدم بر میداشت و سر میخورد.خیلی خوشحال بود که دیگه نمی افته و کلی به من و باباش دست تکون میداد و خوشحالی میکرد.
خدا روشکر خیلی خیلی با همدیگه خوب بازی میکنن و خیلی بهم وابسته شدن . کم کم خستگی های اون گذشته دار ه از جونم در میاد.
وقتی صدای خنده ها و بازیهاشون رو میشنوم وقتی بدو بدو هاشون رو میبینم و جیق های از ته دل که نشان شادی و هیجانشون رو میشنوم فقط شکر میکنم خدا رو و برای همه بچه ها دنیا از خدا سلامتی میخوام همچنین برای جوجه های خودم.
راستی به نظرتون دوام میارم که یکسال و نیم این دوره Human Resourceرو بخونم .؟ یا نه؟
به قول اینجاییها Let see. خدا هم برزگه و کمک میکنه.