چقدر از اون روزها میگذره!!!!!!!!! یادش بخیر چقدر با شادکامی و تنهاییهام بچه ام رو بغلم میگرفتم و دست و دلم براش میلرزید که نکنه خطایی کنم تا بعدا خودم رو نبخشم. چقدر آرزو میکردم که باهاش بشنیم حرف بزنم و وقتی با اون چشمهای سبز قشنگش تو چشمام نگاه میکنه مخاطب بکطرفه نباشم

حالا با همون چشمهای قشنگ و سبزش به چشمام خیره میشه و بغلم میکنه و میگه: مامان میدونی چقدر دوستت دارممممممممم؟ میگم: نه مامان  چقدر؟ با اون صدای بچه گونه و قشنگش میگه: سیزدههههههههههههه تااااااااااااااااا.

امروز موندم خونه درس بخونم و رزی با باباش رفته اسکیت بعد چهارمین جلسه. با ذوق و شوق دویده تو : ماماننننننننننننن کجایی بیا برات سوپرایز دارممممممممممممم.

از بالا دویدم چی مامان؟

میدونی امروز من رو از گروه نارنجی فرستادن گروه قرمز میدونی یعنی چیییییییییییییییییییی؟

نه مامان یعنی چی؟

یعنی اینکه من دیگه با کسانی هستم که اسکیت بلدن. مرسی مرسی که من گفتم نمیرم اسکیت تو من رو فرستادی امروز.از ذوقش چشماش برق می زد و با تمام قدرتش داد میزد.دیدی مامان برای این بود که میخوردم زمین give up نکردم.

آره دخترم آفرین بهت افتخار میکنم. مامان تو هم مثل من give up نکنی ها هر چقدر هم خوردی زمین عیب نداره.

تو دلم گفتم مامانت already give upکرده !!!!! تو درسش.

شبها موقع خواب بهم میگه مامان میشه باهم یه کمی صحبت کنیم؟

راجب چی دخترم؟

بچه گیهاتتتتتتتتتتت.

امشب که داشتم راجب بچه گی هام میگفتم یه هو توی دماغم میخوارید دماغم رو خوارونم. بهم میگه :

ایییییییییییی مامان انگشت تو دماغت نکن.

کلی خندیدم.

دوستت دارم دختر گلم.