سال 2008
سلامی گرم به گرمی آفتاب سوزان تابستان در قلب سرما و برف و بوران زمستان کانادا به همه دوستای خوب صمیمی گرم مهربونم.
ما برگشتیم با کلی خاطره های خوب و به یاد موندی.کلی حال و حس قشنگ و روحیه تازه برای شروع یه سال جدید.
سال جدید میلادی رو به همه دوستای اینور آبی و اونور آبی تبریک میگم.
به خصوص به دوست خوب عزیزم ملودی که با شروع سال جدید بزرگترین و مهمترین تحول زندگیش براش رخ داده. ملودی جون مادر شدنت رو بهت تبریک میگم.
خوب براتون از سفر بگم که واقعا همگی بهش چقدر نیاز داشتیم هم اونوری ها هم خودمون.
۱۰ روز که لسانجلس بودیم.دیدار ۱۰ ساله ای بود که تازه شد. با کلی هیجان و احساسات گرم فراموش نشدنی. صمیمی ترین دوست دوران دبیرستانم که تقریبا اون همون سال آخر دبیرستان ازدواج کرد وبعدش هم رفت آمریکا و ۷ سال بعدش ازدواج کردم .تو این مدت نه من بچه های اونودیده بودم نه اون من و بچه ها و حتی همسرم رو .
خیلی هیجان زده بودم آیا هنوز همونطوریه ؟ اخلاقش؟ قیافه اش؟ جالب اینجاست که عکسهای همدیگر و هم تو این مدت ندیده بودیم.
خلاصه که این ۱۰ روزاینقدر خوش گذشت که احساساتم به روی کاغذ و قلم نمیتونم بیارم. بگذریم که هالیوود و دیزنی لند و....جاهای دیدنی لسانجلس رو هم باهم میگشتیم و کیف میکردیم. رز و رایان هم حسابی با بچه های دوستم دوست شده بودند و کیف میکردند. راستی یادم رفت بگم یه پسر ۱۰ ساله و یه پسر ۷ ساله داره دوستم.
تو آلبوم بچه ها عکس گذاشتم ولی متاسفانه تمام عکسها من و حامد هم بودیم عکسی که بچه ها تنها باشن خیلی کم بود ببخشید اگر عکسها کمه.
۱۰ روز بعدی پیش دایی حامد یه ایالت دیگه رفتیم ایالت یوتا شهر" سالت لیک سیتی" همون شهری که المپیک زمستانی ۲۰۰۲ در اونجا برگزار شد.
همسر دایی حامد آمریکاییه و این اولین باری بود که مراسم کریستمس رو پیش یه خانواده آمریکایی بودیم . که خانون دایی از اون خانومهای خیلی مقید به رسم و رسوم و برگزاری همه مراسم کریسمس بود. و این خیلی خوب بود برای اینکه با کلیه رسم و رسوم و مراسم ایام کریسمس آشنا شدیم.
اولا که به اندازه یه چمدون بزرگ بزرگ زیر پای درخت کریسمس برای بچه ها و ما هدیه گرفته بودند. بگذریم که تو جورابهای مخصوص هم کلی شکلات و خنزل پنزل ریخته بودن .از اونجایکه زندای جون معلم رقص و موزیک هم هستن شب کریسمس هم یه برنامه تو کلیسا اجرا میکردن که ما هم دعوت بودیم به همراه بچه ها رفتیم و دیدیم خیلی جالب بود.رز هم چشماش چهار تا شده بود.
رز عاشق جینی ( زن دایی) شده بود. باهم بیسکویت میپختن . باهم گیتار میزدن. با هم میرقصیدن . آخه از هر آلت موسیقی یه دونه هم کوچولو واقعی هم داشت و اون رو میداد به رز. گیتار ٬ پیانو٬ ویالون٬ ......
خلاصه تولد عشقم رو هم همون جا شب یلدا برگزار کردیم. کلی هم اسلاید بازی و برف بازی ........... که هر چقدر تعریف کنم کم گفتم.
بچه ها تا دلشون میخواست آزاد بودند و قبل از سفر با حامد هر قرار گذاشتیم که اصلا سخت نگیریم نه به بچه ها نه به خودمون. من دیگه ساعت خواب بچه ها رو بی خیال شده بودم . به خورد و خوراکشون هم گیر نمیدادم . تا دلشون خواست جانک فوود خوردن( هله هوله). هیچیشون هم نشد الحمدالله و مریض هم نشدن.
دیشب هم شب سالگرد ازدواجمون رو باهم تو یه رستوران خیلی با حال جشن گرفتیم با دوستانمون و امشب هم که سال نو است من در خدمت شما و وبلاگم هستم . بچه ها و همسرعزیزم رو خوابوندم و وب گردی میکنم.
از فردا هم حامد جونم میره سر کار و روز از نو روزی از نو.
برای همه همه از خدای عزیزم سال ۲۰۰۸ رو سال رسیدن به آرزو ها و سلامتی و موفقیت میخواهم .
شاد وخرم باشید.
رز عزیز ما در 6 مهر ماه سال 1383 در شهر کیچینر کانادا پا به این دنیا گذاشت و زندگی و خونه ما رو با وجودش گرمتر و با نشاط تر کرد.رایان فقسلی رو هم خدا دوسال بعدش 10 شهریور 1385 در همون شهر کیچینر کانادا بهمون هدیه کرد. البته قرار بود که سوم مهر به دنیا بیاد که کوچولوی ما طاقتش سر اومد و زودتر به ما پیوست.