ریخت و پاش ذهنی
سلام سلاممممممممممم
من برگشتم
میدونم که خیلی وقته آپ نکرده ام ولی هر چند وقت یه دفعه می اومدم و به دوستام سر میزدم و بدون هیچ کامنتی زودی میرفتم. خیلی خیلی مشغول بودم و اصلا وقت برای هیچ کاری نداشتم . منظورم هیچ کاری برای خودم. حالا میگم مشغول چه کارهایی بودم.
کلاس از صبح تا بعد الظهر تا یک ماه پیش
دنبال خونه گشتن
خونه خریدن
اسباب کشی
جابجا شدن
سوغاتی خریدن و خرید کلی چیز برای خودمون و بچه ها که تو این مدت اصلا وقت نکرده بودم اصلا خرید مرید کنم.
آماده شدن برای عروسی تنها برادر شوهرم
و حالا چمدان بستن و .....برای ایران رفتن
خیلی خوشحالم نمیدونم که چند وقته آپ نکردم ولی میدونم که این مدت طولانی مثل برق گذشته.
تو این تابستان با تعطیل شدن کلاس باید به فکر سرگرم کردن بچه ها هم میبودم که این خودش کلی پروژه بود و هست چون بچه ها که اسباب کشی و مسافرت و این چیزها رو که نمیفهمن که درک کنن .
یه ذره سرم خلوت تر شده ولی هنوز هم خیلی کار دارم که باید انجام بدم.و سر زدن به وبلاگ دوستام و نوشتن وبلاگ خودم یکی از اون کارهاست چون واقعا دوست دارم و لذت میبرم.
فعلا بای بای
من برگشتم
میدونم که خیلی وقته آپ نکرده ام ولی هر چند وقت یه دفعه می اومدم و به دوستام سر میزدم و بدون هیچ کامنتی زودی میرفتم. خیلی خیلی مشغول بودم و اصلا وقت برای هیچ کاری نداشتم . منظورم هیچ کاری برای خودم. حالا میگم مشغول چه کارهایی بودم.
کلاس از صبح تا بعد الظهر تا یک ماه پیش
دنبال خونه گشتن
خونه خریدن
اسباب کشی
جابجا شدن
سوغاتی خریدن و خرید کلی چیز برای خودمون و بچه ها که تو این مدت اصلا وقت نکرده بودم اصلا خرید مرید کنم.
آماده شدن برای عروسی تنها برادر شوهرم
و حالا چمدان بستن و .....برای ایران رفتن
خیلی خوشحالم نمیدونم که چند وقته آپ نکردم ولی میدونم که این مدت طولانی مثل برق گذشته.
تو این تابستان با تعطیل شدن کلاس باید به فکر سرگرم کردن بچه ها هم میبودم که این خودش کلی پروژه بود و هست چون بچه ها که اسباب کشی و مسافرت و این چیزها رو که نمیفهمن که درک کنن .
یه ذره سرم خلوت تر شده ولی هنوز هم خیلی کار دارم که باید انجام بدم.و سر زدن به وبلاگ دوستام و نوشتن وبلاگ خودم یکی از اون کارهاست چون واقعا دوست دارم و لذت میبرم.
فعلا بای بای
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر ۱۳۸۷ ساعت 16:48 توسط مونا
|
رز عزیز ما در 6 مهر ماه سال 1383 در شهر کیچینر کانادا پا به این دنیا گذاشت و زندگی و خونه ما رو با وجودش گرمتر و با نشاط تر کرد.رایان فقسلی رو هم خدا دوسال بعدش 10 شهریور 1385 در همون شهر کیچینر کانادا بهمون هدیه کرد. البته قرار بود که سوم مهر به دنیا بیاد که کوچولوی ما طاقتش سر اومد و زودتر به ما پیوست.