حدود ۱۰ روزی بود که هر دو تا فرشته های نازم  مریض بودند و من بحران خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم . نمیدونم چرا وقتی این دو کوچولوی معصوم مریض میشن من اینقدر میترسم.شاید برای اینکه تنها هستم و کسی نیست که بهم دلداری بده یا بگه بابا بچه مریض میشه دیگه! خودم به خودم میگم ولی انگار وقتی مادر آدم بهش بگه اثر بخشیش بیشتره.شاید هم برای اینکه هنوز اون حالتها بچه آخری ( ته تاقاری)و یه کمی از لوسیت دوران مجردی خونه مامان درونم باقی مونده!

خلاصه که راستش مریضی ساده ای هم نبود و هنوز هم اثراتش باقیه . هر دو تا گلهای من ذات الریه گرفته بودند. فقط خدا میدونه دوست خوبم مژگان ٬ که من چه حالی داشتم .یک هفته هر دو تب ۴۰ درجه که فقط با تب بر تبشون رو میتونستم فقط یکی دو درجه پایین بیارم و بی حالی و سرفهای شدید ی که قطع نمیشد و سینه های نازشون رو میخراشید ٬ بی خوابی ها و شب ناله ها و گریه ها ٬ که خواب رو از چشمان من به طور کلی دزده بود و فقط هر شب میتونستم ۲ ساعت بخوام و بس. هر چی بود به شکر خدا گذشت و تموم شد.دیگه نمیخوام راجبش فکر کنم .

یه نکته مثبتی که هست اینکه همیشه بعد اینجور بحرانها زندگی برام خیلی لذت بخش تر میشه و خیلی بیشتر از قبل احساس خوشبختی٬ قدرت و نشاط میکنم. شاید برای اینکه قدر نعمت هایکه دارم رو بعد اینجور مراحل بیشتر میدونم.

بعد سلامتیشون رفتم برای جفتشون یکی دو دست لباس خوشگل خریدم . فکر میکنم لباس نو تو روحیه بچه ها مثل ما بزرگها بی تاثیر نیست.و از دوشنبه دوباره کلاس رو با هم دیگه شروع کردیم.

احساس دختر بچه های هیجده ساله دارم که هر روز صبح بلند میشه میره مدرسه با کلی انرژی و ذوق وشوق که تمام دنیا و آینده رو برای خودش میدونه. گاهی وقتها یادم میره که مادر دوتا بچه هستم و اینهم هم بدو بدو میکنم.

 الان که دارم وبم رو مینویسم ساعت ۵ صبحه و بچه ها  ۲ شبه که بدون تب و سرفه و ناله و گریه تا صبح مثل دو تا فرشته میخوابن و من نمیدونم از شوک اون روزها ی مریضیه یا از شادیه ٫ که خوابم نمیبره ولی ناراحت هم نیستم .  به هدفهام فکر میکنم و بی نهایت خداجونم  رو شکر میکنم .

بیشتر از همیشه حامد رو دوست دارم و فکر میکنم که بهترین و ایده آل ترین مرد دنیاست برای من و شاید هیچ مرد دیگه ای هرگز نمیتونست این بالا و پایین شدنهای احساسات من رو تحمل کنه.هر چند که ٬ گاهی اوقات بهش میگم "کم حرف میزنی". ولی خودمونیم خدایشش این آرامششه که من رو آروم میکنه و بدون اینکه بفهمم من و احساساتم رو تو حالت بالانس و تعادل نگه میداره  .

هزار جور فکر تو کله امه که یکیشو اگه خدا بخواد عملی میکنم . نه یکیشو ٬ یکی یکی شو.

وقتی صبح به صبح اون عینک ساده نگری و مثبت نگری رو به چشمام میزنم . همه چیز ایده آل و عالیه ولی وای به روزی که یادم بره ! و از جلوی آینه براش ندارم.خیلی چیزها سخت میگذره و احساسهای منفی دونه دونه صف میکشن.

هنوز برام ملکه نشده ٬فکر کنم  برای این بوده که هی درمیارم و میزنم به چشمام . روزی که این عینک از چشمم درنیاد همه چیز دیگه اونجوری که باید باشه ٫میشه.

مطمئنم که موفق میشم که بلاخره رو چشمام برای همیشه نگهشون دارم.